پدر

سالها پیش خدایی داشتم که دیگر ندارمش ... خیلی وقته که نیست ...خیلی وقته که وجودش رو روی نبض گردنم حس نمیکنم ...

مادری دارم که هیچ چیز رو از من دریغ نکرد ، که زندگی نکرد تا من به جاش زندگی کنم اما هیچوقت نتونستم سرم رو بذارم توی بغلش و باهاش حرف بزنم ...

پدری دارم که ... تنها دارایی من است ... پدری که شنیدن صداش و گرمای آغوشش من رو کافیست ... پدری که امشب حسابی هواش رو کردم و نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم ... پدری که حسابی دلتنگش هستم .......


+ سرده ...خیلی سرد...خیلی ... توی تاریکی و کف زمین سرد دراز کشیدم و خودم هم نمیفهمم باز چه مرگم شده ... 

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان