از عشقی که نثارش شده بود نفرت داشت...

" ورونیکا از همه چیز متنفر بود ،اما بیشتر از شیوه ای که زندگی کرده بود نفرت داشت : از اینکه هرگز به خودش زحمت کشف هزاران ورونیکای دیگری را نداده بود که در درونش زندگی میکردند ،ورونیکاهایی که جالب ، دیوانه ،کنجکاو ، شجاع و گستاخ بودند.

سپس نسبت به کسی که بیشتر از همه در دنیا دوستش داشت احساس نفرت کرد : مادرش ،همسری فوق العاده که سراسر روز کار میکرد و شبها ظرفها را میشست ،زندگی اش را قربانی آن میکرد که دخترش تحصیلاتی خوب داشته باشد ،بداند چطور پیانو و ویولون بنوازد ،همچون شاهزاده ای لباس بپوشد ،جدیدترین کفشهای ورزشی و شلوارهای جین را داشته باشد و در همان هنگام خودش لباسی را وصله میزد که سالها پوشیده بود !

ورونیکا گیج و در تلاش برای بررسی احساساتش فکر کرد : چگونه میتوانم از تنها کسی که همواره به من عشق ورزیده متنفر باشم؟

اما دیگر دیر شده بود ،نفرتش لجام گسیخته بود ،ورونیکا درِ دوزخ شخصی اش را گشود . از عشقی که نثارش شده بود نفرت داشت ،چون در ازای ان چیزی از او نخواسته بودند، و این بیهوده بود ، غیر حقیقی بود ، برخلاف قوانین طبیعت بود .

آن عشق که در ازای خود چیزی نخواسته بود ،او را سرشار از احساس گناه میکرد ،سرشار از تمنای برآوردن توقعات یک شخص دیگر ،حتی به بهای آنکه از تمامی رویایهای شخصی خودش دست بکشد  ..."


"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد/پائولو کوئلیو"

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان