این قدم های سنگین

امروز یک نفر از من پرسید :چن سالته؟ و من خواستم در جوابش بگم 24 سال و 11ماه و اندی روز ! این اندی روز خیلی برام مهمه ، فاصله ای طلایی تا 25ساله شدن ! فاصله ای که دلم نمیخواد هیچوقت تموم شه ...اصلا شوخی نیست و اصلا حاضر نیستم ازش بگذرم !اما در کمال ناباوری در جواب گفتم 25 سال دارم! فکر کردم خب هیچ کس حوصله ی اون پاسخ طولانی رو نداره و اون اندی روز برای هیچ کس (جز خودم) اهمیتی نداره !

بعد از به زبون آوردن عدد 25 ،احساس سنگینی کردم ! دیگه حواسم به اطرافم نبود ، هیچ چیز نمیشنیدم و نمیدیدم ...حس کردم باری روی دوشم گذاشتند !نمیدونم چطوری توصیفش کنم اما حس خوبی نبود ! هیچ وقت فکر نمیکردم 24 با 25 اینقدر تفاوت داشته باشه ... هیچ وقت فکر نمیکردم این آخرین قدم هایی که تا 25 برمیدارم اینقدر سنگین باشند ... 

نمیدونم 54 با 55 یا 44 با 45 چقدر فرق داره اما اینو میدونم که 25 با 24 خیلی فرق داره ... خیلی ...

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان