سالهای خالی ...

1.اون اوایل فکر میکنی که تو فرستاده شدی برای این مردم ! که قراره کارهای بزرگ انجام بدی ! که قراره بهشون کمک بکنی ! که قراره خدمت(!) کنی ...که قراره تمام خستگی هات با دیدن مریضی که از درد و رنج نجاتش دادی فراموشت بشه ، اما ...
هر چی بیشتر میگذره میفهمی چقدر خوش خیال بودی !کم کم فقط تلاش میکنی خودت رو نجات بدی ...فقط تلاش میکنی جون سالم به در ببری ...فقط همین! 
2. به زن چهل ساله ای فکر میکنم که یکی از شبهای گرم تیرماه تک و تنها گوشه ی خونه نشسته و به سالهای دور فکر میکنه ... به اینکه هر چقدر تلاش میکنه خاطره ای از سالهای بیست سالگی توی ذهنش نیست ...به اینکه طلایی ترین سالهای عمرش در ذهنش مه آلود و ساکن و ساکت است ! خالی از آدم ها ...خالی از احساسات ...خالی از شور و شوق ...خالی از تجربه ها ... خالی ...
3. وای بر آن کس که دلِ تیردُخت را بشکند ...

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان