ظهر جمعه ی اولین روز از تیرماه نود و هفت

1. دو هفته از پایان بخش جراحی گذشته ، 12تا کشیک وایستادم ، امتحان آسکی رو دادم اما هنوز نمره ی جراحیم توی سیستم نیومده چون مهر و امضای دو تا از اتند های نامحترم جراحی رو نگرفتم هنوز ! اتندهای احمقی که به خودشون زحمت نمیدن بیان بخش مریض ها رو ببینن ،دو کلمه آموزش بدن به اینترن و استاجر  ! ما رو انداختن زیر دست رزیدنت و عین چی ازمون کارهای بیخود کشیدن !امان از یک کلمه آموزش! حالا چجوری و کجا و کی بتونم پیداشون کنم الله اعلم ! 

متنفرم از سیستم آموزش پزشکی ... متنفرم از اساتید خودخواه و خودبزرگ بین ! متنفرم از هم دوره ای هایی که هیچ حرف مشترکی باهاشون ندارم ! 

2. زنی اومده بود درمانگاه که حدود 45ساله بود . نوزاد چند روزه ای رو در بغل داشت و پسرک چهارساله ای هم همراهش بود ! به خاطر کاهش رشد و کوتاهی قد پسرک مراجعه کرده بود ، در حین گرفتن شرح حال وقتی از قد پدر پسرک و بقیه ی اعضای خانواده پرسیدیم خیلی آروم و با اشاره طوری که پسرک متوجه نشه به ما فهموند که پسرک رو از بهزیستی آورده و به فرزندی قبول کرده ، گفت هفت بار حامله شده اما هیچ کدوم زنده نموندند ،بعدا نتونست حامله بشه ،IUIو حتی IVFهم جواب نداد تا اینکه میره و یک پسربچه ی شش ماهه رو به فرزندی قبول میکنه(که الان چهار سال داره) ... و حالا بعد از بیست سال بچه دار نشدن به طور طبیعی حامله شده بود و اون نوزاد کوچولوی شیرین توی بغلش بود ...... خداجان یه کارهایی میکنیا !

3. دختری 28ساله اومده بود درمانگاه برای مراقبت های بارداری ،بچه ی چهارمش رو حامله بود ! از ساکنان جنوب شهر و با وضع اقتصادی نه چندان خوب ! استاد بهش گفت چه خبرته؟ چهارتا بچه میخوای چیکار ؟ هنوز سنی نداری ! خودت رو از پا مینداری ! دخترک گفت : سه تا بچه دارم دو تا دختر و یکی پسر ، میخواستم جنسم جور شه !!! 

میدونم نباید در جایگاه پزشک به قضاوت مردم و زندگیشون نشست اما احمقانه نیست؟؟؟ آوردن تعدادی آدم به این دنیا فقط به خاطر خواسته ها و تمایلات و غرایز شخصی خودمون !!! مهم نیست که تو بچه دوست داری ،مهم نیست که نسلت باید بمونه ، مهم نیست که فامیل میگن کی بچه میاد ، مهم اینه که بعد از سال ها این آدم های سرگردان در دنیا ممکنه از اینکه به دنیا اومدن پشیمون بشن و تو رو مقصر بدونن ! 

همیشه با خودم فکر میکردم اگر روزی بخوام ازدواج کنم فقط برای داشتن یک دختر بچه ی شیرین و دوست داشتنیه اما بعد به خودم اومدم و گفتم : تو حق نداری به خاطر غرایز خودت یکی دیگه رو اسیر این دنیا بکنی ! خودخواه نباش! 

4.از فردا دوباره مریضخانه ی ... ، من دوره ی داخلی رو اونجا گذروندم و اپیزودهای وحشتناک افسردگیم رو اون زمان تجربه کردم . حالا هر بار مجبورم دوره ای رو توی اون مریضخونه بگذرونم علایم و حالاتی که داشتم برمیگردند ! یکجورهایی PTSD شدم ! 

5. تیردُخت وقتی جوان بود دختری بسیار باسلیقه و خلاق بود ،یادم میاد وقتی ساکن خوابگاه بودم همه ی در و دیوارها رو تزیین میکردم و هر کسی به عنوان مهمان میومد اتاقمون فقط مشغول تماشای کارهای دستیم میشد، اما حالا دیگه هیچ حوصله ای برای اینکارها نمونده ... در و دیوار خونه خالی از هر چیزیه که حس خوب میده به آدم ...  انگار نه انگار که تیردختی اینجا زندگی میکنه ... کف خونه پر شده از لباس و کتاب و خودکار و هندزفری و کابل و ... هیچ نظمی وجود نداره ...البته اینها از عوارض هم خونه شدن با یک پسر هم هست ! 

6. قدمِ تیرماهِ داغ و دوست داشتنی مبارک :)

7.مشغول خواندن آرشیو نوشته هام هستم ، تیر ماه 96 ... دلنشین بود ...


PTSD : POST TRAUMATIC STRESS DISORDER +

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان