کمتر از معمولی ! خیلی کمتر!

1.میدونی مهلک ترین سم برای من چیه ؟ اینکه در فضایی پرفکت و مملو از آدم های پرفکت باشم ، بذار مثال بزنم ؛ بخش نوروسرجری (جراحی مغز و اعصاب) رو میگذرونم ، رشته ای فوق تخصصی که قبولی در اون راحت نیست ، و تازه بعد از قبولی موندن و ادامه دادن راحت نیست ، خلاصه اینکه جزو سخت ترین رشته هاست ، ضمن اینکه دوره ی تخصص طولانی تر از بقیه ی رشته هاست و شیش سال طول میکشه ، حالا من موقتا و به عنوان اینترن دو هفته در این بخش به سر میبرم (البته که این سختی هایی که گفتم برای یک اینترن نیست ) من فقط نظاره گر این فضا هستم ! دارم جوون هایی رو میبینم که هنوز سی ساله نشده اند ولی پرفکت هستند ، بسیار باسواد و با مهارت ، و رشته ای رو میخونند که آرزوی خیلی هاست ، بعد دارم به این فکر میکنم که چرا من نمیتونم قبل از رسیدن به سی این پرفکت بودن رو تجربه کنم (به بعد از سی کاری ندارم! قبل از سی برام خیلی مهمه)

نمیدونم کسی هست که منو درک کنه ...که این پرفکت نبودن چقدر عذاب آوره ...پرفکت که هیچ ،من حتی معمولی هم نیستم ... خیلی بده ...خیلی ...حس میکنم دارم عمرم رو تباه میکنم ...

2. استاد برای بیمار توضیح داد که وقتش پره و نمیتونه به این زودیها این بیمار رو عمل کنه ،استاد دیگه ای این عمل رو انجام میده ، اما بیمار که قبلا هم زیر دست همین استاد عمل شده بود پافشاری میکرد تا توسط همین استاد جراحی بشه! رو به استاد گفت : تو به من بگو کجا بیام ..هر جا که باشی، هر بیمارستانی ، خصوصی یا دولتی ، اصلا تو بگو من بیام سر گردنه ، من میام ، من به خاطر تو میام ، من میخوام :"فقط" تو منو عمل کنی ... 

یک لحظه دلم خواست جای اون استاد باشم .... این حجم از توانایی و مهارت و این اعتمادِ بیمار دلچسب نیست؟

3. (خاله زنک طور ) : اوایل نسبت به میم آ حس خاصی نداشتم اما کم کم برام مهم شد ... فکر میکردم یک حس مزخرفِ کراش طور باشه و بگذره (شایدم هست ) ، اما چیزی که جالبه اینه که از وقتی فهمیدم رفته به یک بیمارستان دیگه خیلی دلم گرفت ... این حس ها و احوالات مزخرف هم میگذره مگه نه ؟

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان