friends

خواستم از کشیکی که در اورژانس این مریضخانه گذروندم بگم و از اینکه ایمان آورم به حرف استادی که میگفت اورژانس فلان مریضخانه جهنم روی زمین است اما ترجیح میدم فعلا بهش فکر نکنم و ازش ننویسم بلکه زخم هام سر باز نکنه...

بگذارید یه چیزی متفاوت از یادداشت های قبلیم تعریف کنم ... 

چند روز پیش توی خیابون داشتم میرفتم و با تلفن صحبت میکردم، از اونجایی که شخص پشت خط یکی از عزیزانم بود مدام میخندیدم ، پسر جوانی داشت از روبه رو میومد ،اشاره کرد که میخواد حرفی بزنه ،ایستادم، بهش نگاه کردم ، 

پرسید: خانم میتونم بپرسم شما چند سالتونه؟ 

ظاهرش خیلی موجه و محترم بود و به آدم های مزاحم نمیخورد ،لذا جوابش رو دادم و پرسیدم :چطور ؟

گفت: میتونیم آشنا شیم ؟

همین رو کم داشتم واقعا! جوابی ندادم و گوشی رو گذاشتم روی گوشم و به راهم ادامه دادم...

حدودا پنج دقیقه راه رفتم و همچنان با تلفنم صحبت میکردم ،همین که صحبتم تموم شد و تماس رو قطع کردم ،دیدم همون پسر (که انگار کل مسیر رو پشت سرم راه اومده بود) اومد کنارم و پرسید : تموم شد صحبتتون ؟

گفتم بله!

گفتم : من شما رو میشناسم؟

گفت :نه!

گفتم: شما منو میشناسید؟

گفت: نه!

گفتم :خب؟

گفت: من دانشجو هستم ،معماری میخونم ، میتونم بپرسم شما چی میخونید؟

جواب دادم!

کاغذ کوچیکی رو از جیبش بیرون آورد و داد به من، گفت: این شماره ی منه ،داشته باشید اگه کاری داشتید با من تماس بگیرید!

کاغذ رو گرفتم،نگاهی انداختم و گفتم : ممنون ولی من الان هیچ پولی ندارم که به خونه ساختن فکر کنم و به مهندس معمار نیاز داشته باشم ...

گفت: خب باشه ! شاید من با شما کاری داشتم!

گفتم: چه کاری؟ (عادت دارم در این جور موقعیت ها خودم رو به خنگی بزنم :)   )

گفت: میشه تماس بگیرید من شمارتون رو داشته باشم ،با هم آشنا شیم ؟ 

گفتم: آشنا شیم که چی بشه؟

گفت: که با هم باشیم ،که به هم کمک کنیم ...

گفتم :شرمنده ولی از من هیچکاری برنمیاد،هیچ کمکی نمیتونم بهت بکنم.

گفت: چرا!میتونید به من کمک کنید !میتونیم با هم باشیم.

نگاهی به سرتا پاش انداختم ، پرسیدم :مگه شما چند سالته ؟

جواب داد:22

گفتم :خب جای داداش کوچیکه ی من هستی!چه آشناییتی؟ چه کمکی؟ (دلم میخواست اون لحظه دست نوازش بکشم روی سرش و بهش بگم پسرم من خودم یکی رو نیاز دارم بیاد جمعم کنه ، چه کمکی میتونم به تو بکنم آخه؟)

اصرار کرد و اصرار کرد ! خواستم کاغذ رو به زور بذارم توی جیبش که اجازه نداد! تا دم کوچه با من اومد ،نهایتا گفتم :ببین من به درد تو نمیخورم ، من یک آدم با کلی مشکلات روانی هستم ، من اصلا شرایط روحی و روانی مناسبی برای رابطه ساختن ندارم (اون هم با پسری کوچکتر از خودم که قطعا نمیتونه درک کنه و باری از دوشم برداره )

گفت: همه مون مشکلات داریم ،بهتون قول میدم که پشیمون نمیشیین!

گفتم :خدافظ!

گفت: زنگ میزنین دیگه؟

در حالی که داشتم دور میشدم گفتم: خدافظ!

با قیافه ی مظلومانه ای برام دست تکون داد

لبخند زدم و براش دست تکون دادم...


امروز اتفاقی شمارش رو لابه لای وسایلم توی کیفم دیدم ، از سر کنجکاوی شمارش رو زدم توی گوشیم تا عکسهای پروفایلش رو ببینم ، توی یکی از عکسهاش پای چرخ سفالگری نشسته بود و با جدیت داشت کوزه یا همچین چیزی میساخت...عاشقش شدم :) 

 اگر ترس از وابسته کردنش نداشتم حتما به دایره ی دوستانم واردش میکردم ،کسی که معماری بخونه و سفالگری بلد باشه حتما آدم جالبیه  ... چرا شما پسرها نمیتونید با یک دختر دوست معمولی بمونید ؟ چرا باید همیشه ترس از درگیر شدن و وابستگی داشته باشیم؟ هان؟ 


+ آمانیتای عزیز، من کامنت شما رو به زودی جواب میدم ، فراموش نکردم ،فقط کمی سرم شلوغ بود ...





About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان