شاید وجود داشت...

امشب توی خونه تنهام ، پسرها رفتند و من توی این شهر در این خونه ی کوچیک تنها موندم ! دلم میخواد درها و پنجره ها رو ببندم ،چراغها رو خاموش کنم ، داریوش گوش بدم و تا صبح اشک بریزم ، یا نه ،با صدای بلند هق هق کنم ...

دلم میخواست میتونستم خدا رو فریاد بزنم ... امتحانش ضرری نداره ..شاید شنید ...شاید وجود داشت ... شاید تموم کرد این رنج رو ... شاید فهمید که من عرضه ی زندگی کردن ندارم ... شاید خلاصم کرد ... 

راستی چجوری باید فریادش بزنم ؟ آداب و ترتیبی میخواد ؟ شمع یا عود روشن کنم ؟ دعا بخونم ؟ دعا بلد نیستم که !کسی میدونه؟!  هوم ؟ خوب نیستم ...



+ اینکه آدم نتونه گریه کنه نشونه ی خوبی نیست ....

+ هوس برف و زمستون کردم یهو ...

+ (یکی دو ساعت بعد) : نشستم دارم فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" رو برای بار چندم میبینم ...مردی به جذابیت و مهربونی و عاشقی علی مصفا دیده بودید؟ 


About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان