تیردخت در سررزمین سوسک ها !!!

دیشب که کشیک بودم توی اتاق استراحت اینترن عفونی تنها بودم ، به جز من هیچکسی کشیک نبود ...همینطوری داشتم به خودم و تنهاییم فکر میکردم که دیدم دو عدد سوسک زشت کف اتاق قدم میزنند . خب مشکل تنهایی حل شده بود اما من حالا باید با دو تا سوسک هم اتاق میبودم و شب رو سر میکردم ! ازونجایی که دیروقت بود و من بسیار خسته بودم حال و حوصله ی بلند شدن و رفتن به بقیه ی اتاق ها برای یافتن جای خواب نداشتم ...حتی حوصله نداشتم از این برادران سوسک بترسم ...بالاخره فرستاده ی خداوند بودند و آمده بودند من رو از تنهایی در بیارند ... 

رو بهشون گفتم : بیاین هر کسی قلمرو خودش رو مشخص کنه و تا صبح با صلح و آرامش در کنار هم بمونیم! اتاق چهار تا تخت داشت که در واقع دو تا دو طبقه بود ، گفتم من فقط یک تخت خالی میخوام که با خیال راحت این تن خسته رو روش بندازم و بخوابم ! از اونجایی که نمیخواستم در رفت و آمد برادران سوسک اختلالی ایجاد کنم و مزاحم آرامششون بشم یکی از تخت های بالا رو انتخاب کردم و بساطم رو روش پهن کردم...


این یادداشت رو من چند شب پیش نوشته بودم و چون به نظرم جالب نبود منتشرش نکردم ، از طرفی فرستادمش برای داداش بزرگه ،گفتم یه کم سرکارش بذارم :) بهش گفتم : اینو به اختیار خودت و با جملات خودت تمومش کن ...ببینید چی نوشته :)


عادلانه نبود اما از اون طرف چاره ی دیگه ای هم نداشتم. اخیرا قانون جنگل بر بسیاری از معادلات و پیش بینی های ما تقدم داره. لذا میدان رو بدون هیچ بحث و دعوایی با آقای سوسک و برادرش شاید هم زوجه محترمش تقسیم کردم.

چراغ رو با آرزوی سپری کردن شبی بدون بحث و جدل خاموش کردم. 

یک ساعت اول با ترس و کمی استرس گذشت اما رفته رفته اعتماد همدیگه رو بابت پاتک های احتمالی جلب کردیم و با خیال راحت به خواب رفتم.

در خواب عمیقی فرو رفته بودم که حس کردم چیزی روی دستم حرکت میکنه. اهمیت ندادم اما انگار این موضوع توهم نبود و چیزی یا کسی عمدا سعی داشت منو از خواب بیدار کنه. چشمامو باز کردم. آقای سوسک رو با شاخک های زشتش مقابل چشمهام دیدم. نفسم رو برای کشیدن جیغی از اعماق وجود حبس کردم.... مه ناگهان با صدای چندشناکی به حرف آمد:

-ببخشید شما میدونید در چه عرض و طول جغرافیایی از مدار کره زمین قرار داریم؟

+(چشمام از تعجب قلمبه شده بود.نفسمو به آرومی و با ترس بیرون دادم )تو...تو ..تو میتونی حرف بزنی؟

- بله همینجور که میبینی حرف میزنم! مگه موجود زنده ای بدون ارتباط با سیستم اطرافش زنده میمونه؟

+ نه خب..ولی ..من تا حالا سوسکی رو ندیدم که حرف بزنه.

-(قهقهه ای چندشناک سر میده)خب حق داری! سوسک ها موجودات عجیبی هستن. بیشتر سعی میکنند در عمل ثابت کنند تا با حرف زدن. البته من استثناء هستم! سخن گفتنم مشروط به هیچ سنت یا عادتی نیست. (نگاهی به همسرش میاندازد که با خیالی آسوده به خواب رفته است)شاید متعلق به نسل جدیدی از سوسک ها هستیم.

+سوسکِ نسلِ جدید؟! حتی فکر کردن بهش هم احمقانه ست. مگه انسان یا یک روبات پیشرفته هستی؟!سوسک ها همه سوسک بودن و سوسک خواهند بود. چی داری واسه اثبات ادعات؟!

-(آقای سوسک که انگار حرفم به مذاقش خوش نیومده بود با پای خاردار خود بال هاشو صاف کرد و زل زد توی چشام )میدونی مشکل شما انسان ها چیه؟

+نه..تو میدونی؟!

-آره. شما فک میکنید تمامی اصوات روی این کره خاکی رو شنیدید و تنهایید. اما تنها بسامد های ۲۰هرتز تا ۲۰کیلو هرتز رو میشنوید. بذار یجور دیگه بگم :من میتونم گستره وسیع تری از صوت و صدای خیلی از موجودات زنده رو بشنوم اما تو نه. همین نشنیدن ها سبب شده فک کنید تنهایید.

+(کمی مکث کردم و ازش پرسیدم) خب حق با توعه. شنوایی شما قوی تره.

-آره. البته من باور ندارم که سوسک ها ابرقدرتن! بذار اینجور نتیجه بگیریم که هر دو یه سری ضعف ها و قدرت ها داریم. مهم اینه قبل از هرکاری این نقاط رو بشناسیم و باهاش کنار بیایم. مثلا احساسات چیزیه که شما انسان ها دارید و توی نسل قدیم سوسک ها وجود نداره!( دوباره نگاهی به خانم سوسک میاندازد و لبخندی میزند. آرواره های ترسناکش را به رُخم میکشد)

+اوهوم. میدونم یبار گفتی. تو و خانومت نسل جدید سوسک ها هستین. خب شما چه تفاوت دیگه ای با بقیه سوسک ها دارین؟

-تفاوت دیگه ای که ما داریم اینه که ترس رو توی خودمون کشتیم. (نگاهی به ساعت دیواری میاندازد)میبینی؟ هیچ سوسکی شجاعت این را ندارد که مقابل چشمان آدمیزاد ۱۸دقیقه بایستد.

+(با صدای بلند میخندم. اشاره ای به خانم سوسک میکند. صدایم را پایین می آورم و عذر خواهی میکنم. ادامه میدهم) خب چجوری ترس رو کشتی؟ 

-کار سختی نیست. فقط باید در عین این که ارزش و جایگاه هر چیزی رو باور داری، معتقد باشی هیچ چیز حتی جونت اونقدر ارزش نداره که اینجور محکم و دو دستی بچسبیش.

(چند قدمی جلو میآید ولی انگار اینبار از او نمیترسم به چند تار موی سفیدم اشاره میکند)

-آره هیچ چیز اونقدر اهمیت نداشته که این تار های مو رو به خاطرش سفید کنی.

دقایقی توی فکر فرو رفتم. داشتم حرفاشو سبک سنگین میکردم. حضور سوسک رو  توی اتاق احساس نکردم. صدای بسته شدن پنجره رشته ی افکارم رو پاره کرد. اثری از این زوج عاشق توی اتاق نبود و البته ترسی توی وجودم....


+ واقعیت قضیه این بود که من خوابیدم اما سخت ! نه به خاطر حضور سوسک ها ،که به خاطر چند تا مریض بدحالی که توی بخش بودند و هر لحظه ممکن بود کد بخورند و صدای تلفنم بلند بشه ،که البته ساعت 6صبح این اتفاق افتاد و من با چشمای پف کرده و تنی خسته راهی بخش شدم :/ ولی خب به نظرم نوشته ی داداشم ارزش انتشار داشت ،مگه نه ؟ :) 

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان