دوباره صبح ...

1. صبح که داشتم میرفتم سر کار ،سرم رو از حجم تاریکی که منو در برگرفته بود بیرون آوردم ، بالای سرم رو نگاه کردم ، آسمون رو دیدم با چند تیکه ابر بلورین و خوشگل کوچیک ... حالم دگرگون شد ... همین ... الان بهترم ...

2. به راننده اسنپی که توی ماشینش ترانه های ابی پخش میشه نباید پنج ستاره داد؟ (حتی اگه کولر رو روشن نکنه!!)

3 .از اینکه همیشه سعی میکنم همه رو راضی نگه دارم و خیلی وقتا از حقم کوتاه میام از خودم بدم میاد ... 

4. ...

5. وقتی که ساعت کاری تموم میشه یکی میره پیش همسر یا پارتنرش ، یکی میره به آغوش خانواده ش ، یکی با دوستانش وقت میگذرونه و ... ولی من برمیگردم به غار تنهایی خودم ... خصوصا الان که برادرم هم نیست این غار تاریک تر به نظر میاد ...خب بخشی از حال بد من برمیگرده به اینکه روابطم اینقدر محدوده ...

 بخش دبگه ش برمیگرده به اینکه تفریحاتم به شدت محدوده ...یا بهتر بگم تفریحی ندارم ...وقتی که اول هر دوره میگن محدودیت های کشیکتون رو بگید، من هیچ محدودیت زمانی ندارم که بگم تو اون روز برام کشیک نگذارن ! من تمام وقتم رو اختصاص دادم به کارم و زمان استراحتم رو هم به فکر کردن درباره ی اون میگذرونم ! طبیعیه که با این وضع افسرده میشم ! 

6. هر بار که تلخ مینویسم از تعداد دنبال کننده هام کم میشه ! میدونم که نوشته هام مخاطب محور نیست و حتی کامنتها بسته ست، ولی از کم شدن تعداد خواننده هام دلم میگیره ... تنهاتر میشم ...یعنی هیچ آدمی حق نداره روزهای تلخ داشته باشه؟ یعنی هیشکی حق نداره گاهی کم بیاره ؟ موندن در کنار آدم ها در روزهایی که کمی خسته اند اینقدر سخته؟؟؟

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان