پایان بخش عفونی

دوره ی یک ماهه ی عفونی تا دوشنبه تموم میشه ، خواستم چند تا از لحظاتم با بیماران رو ثبت کنم ... اگر به خاطرات مریضخانه ای علاقه دارید بخوانبد ...

1. پیرزن هفتاد ساله ای بود که با تشخیص UTI(عفونت ادراری) بستری شده بود ، وقتی که رفتم بالای سرش خواب بود ،میخواستم وضعیت هوشیاریش رو چک کنم برای همین باید صداش میزدم ، معمولا پیرزن ها رو مادر صدا میکنم و پیرمردها رو پدر ،اونهایی که جوانتر باشند رو هم با فامیلشون (مثلا آقای فلانی) 

صدا زدم مادر ! مادر! هیچ واکنشی نشون نداد ، همراهش که دختر جوانی بود به کمکم اومد و صداش زد : عمه جان ...عمه جان ! پاشو خانم دکتر باهات کار داره ... پیرزن چشمهاش رو باز کرد ! همراهش رو به من گفت : ایشون عمه ی ماست ،هیچوقت ازدواج نکرده ... 

نگاهی به چشمهای پیرزن انداختم و با خودم فکر کردم : چه حسی داره عمه باشی ولی مادر نباشی ؟ به نظرم دردناکه ... فکرش رو بکن هفتاد ساله باشم ، ولی به واژه ی "مادر" هیچ واکنشی نشون ندم ...

2. در یکی از کشیکهام ساعت 11 شب که برای کاری رفته بودم بخش ،پرستار رو به من کرد و گفت : خانم دکتر! از تخت 25 یک نمونه ی ادرار باید بگیری ! گفتم : من ؟! گفت: بله! (توی دلم گفتم : این کار احیانا وظیفه ی خدمه یا پرستار نیست ؟!!!) 

ناچار گفتم چشم و البته بلد نبودم چجوری این کار رو انجام بدم ، وقتی که یکی از خدمه داشت وسایل این کار رو برام آماده میکرد ازش پرسیدم : من با کدوم نلاتون( یه نوع سوند موقت) باید این کار رو انجام بدم ؟ اون هم متوجه کار نابلدیم شد و با روی خوش مراحل کار رو برام توضیح داد ! 

بله !رفتم بالای سر مریض ،سوند رو وارد کردم و نمونه ی ادرارش رو گرفتم ( کی میخواست پزشکی بخونه ؟ اگه جرات داری خودت رو نشون بده! ) از اینکه برای بیمار کاری انجام بدم اصلا احساس بدی ندارم ،اتفاقا خیلی هم با حوصله و با مدارا کارهام رو انجام میدم ولی حقیقتا این کار خیلی زد توی ذوقم ! 

3. پیرمردی با شکایت تب و کاهش سطح هوشیاری در اورژانس بستری بود ، بیماری پارکینسون رو از خیلی وقت پیش داشت و به همین دلیل دستها و پاهاش مدام میلرزید ، براش Brain MRI درخواست کرده بودیم و به خاطر شرایط نامساعدش یک اینترن تا انجام MRI باید همراهش میبود . من کشیک بودم و این کار رو به من سپردند، همسرش خانمی بسیار دقیق و آروم و مهربون بود و البته خیلی نگران وضع شوهرش بود و مدام از من سوال میپرسید ،من هم در حدی که میدونستم جوابش رو میدادم و سعی میکردم با وجود خستگیم لبخندم از صورتم پاک نشه !

در مدتی که منتظر بودیم تا نوبت پیرمرد بشه همسرش بالای تختش ایستاده بود ، کلّه ی گنده و پشمالوی شوهرش رو توی بغل گرفته بود ،نوازشش میکرد ،گاهی با دستمالی آب دهانش رو پاک میکرد و چیزهایی به زبان خودشون (ارمنی بودند)در گوشش زمزمه میکرد و باهاش حرف میزد که من فقط " روبیک جان ، روبیک جان" گفتنش رو متوجه شدم ! خیلی جالب بود که هر چی بیشتر همسرش باهاش حرف میزد لرزش های اندامش کمتر و کمتر میشد و آرومتر میشد ... (البته به خاطر جو متشنج و شرایط نامساعد بیمارستان لرزش هاش برگشت و با دستور متخصص رادیولوژی MRI کنسل شد)

با خودم فکر کردم مردها در زمان بیماری چقدر معصوم و مظلوم میشن ، چقدر نیاز به محبت و نوازش پیدا میکنند ... گاهی باید به جای ظاهر زمخت و محکمشون، قلب کوچیک و لطیفشون رو بیینیم ، کاش بیشتر حواسمون به مردهای زندگیمون باشه ... 

 

+ آخ که من چقدر این ترانه ی معین رو دوست دارم ...

 

 

 

 

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان