دستِ سیاهِ افسردگی

1. نوشته بود "زندگی من خیلی مصنوعی هست، تابحال عمیقا چیزیو حس نکردم" 

منم همینم ، منم تابحال هیچ حس عمیق و نابی رو تجربه نکردم ، زندگی من هم افتاده روی دور تند و بی روح و زمختی که نتیجه ای جز فرسایش روح نداشته برام ...تو بگو دارم غر میزنم اما باور کن روز به روز خشک تر و خسته تر و افسرده تر میشم ...

2. میدونی افسردگی چجور موجودیه؟  یک دست سیاه، گنده ،زشت و زمخت رو تصور کن که همیشه و همه جا باهات میاد ، گاهی میپره روی گلوت و فشار میده و فشار میده تاجایی که نتونی نفس بکشی ... گاهی پاهات رو میگیره و قدم هات سنگین میشه و رفتن به سوی مقصد دشوار میشه ... گاهی میپره لای چرخ های ذهنت و فکر کردن و بقیه ی کارهای ذهنیت رو با مشکل مواجه میکنه ... دست سیاه و بی رحمی که حتی موقع خواب هم راحتت نمیگذاره ... یهو نصفه شب با تنگی نفس و تپش قلب بیدار میشی و میبینی اون دست زشت و بدترکیب نشسته روی سینه ت و به طرز چندشناکی بهت میخنده ... گاهی اوقات دندونهای تیزش رو توی تنت فرو میکنه و تمام رندگی رو از تنت میمکه ... تا جایی که یک روز رگ هات خالی از زندگی بشه و نابود شی...

هیج جا دست از سرت برنمیداره ... موجود بی رحمیه ... شاید یه انگل باشه ...نمیدونم ...هر چی که هست دارویی برای ریشه کنیش وجود نداره ....لعنتی ...

3. من مشکل و یا بیماری قلبی ندارم اما امروز قلبم درد میکنه ، درد عجیب و مبهمی که نمیدونم علتش چیه ... استتوسکوپ رو گذاشتم روی قلبم و گوش میدم اما چیزی نمیگه ، د وا بده لعنتی ...


About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان