!!!It's life

1. قطار ساعت 6 صبح حرکت میکرد ،با خودم حساب کردم که اگه 5صبح راه بیفتم بیست دقیقه بعد توی ایستگاه خواهم بود ، بعدش هم باید میرفتم بلیتم رو پرینت میگرفتم و احتمالا اونجا هم یک ربع تا بیست دقیقه معطل میشم ،در فرصت باقیمونده هم میتونستم برم صندلیم رو پیدا کنم و اگه شانس بیارم و صندلیم کنار پنجره باشه خیلی خوب میشه ... داشتم این ها رو توی ذهنم زمانبندی میکردم و برنامه میچیدم برای وقتی که در قطار هستم ، که چه بکنم و چه بخونم و چی گوش بدم (متاسفانه هندزفریم خراب شده بود و فرصت نکردم یکی بخرم )بنابراین باید روی خوندنی ها بیشتر تمرکز میکردم ، روز قبلش حواسم بود که همشهری داستان شهریور رو از دکه ی روزنامه فروشی بخرم تا سرم رو گرم کنه ...

متاسفانه بدشانسی آوردم و اون شب بی خوابی به سرم زد و تا ساعت 2 توی دنیای مجازی پرسه زدم و خوابم نبرد ، ساعت کوچیک بالای سرم که روی 4و نیم کوک شده بود زنگ نخورد ! الارم گوشیم زنگ خورده بود اما نشنیده بودم 

ناگهان چشم هام رو باز کردم ،ساعت بالای سرم رو چنگ زدم و توی مشتم گرفتمش ، ساعت 5 و بیست دقیقه بود ! با یک حساب سرانگشتی میشد فهمید که نمیرسم و بهتره بیخیال این سفر بشم ! اما از جام بلند شدم! 

در عرض پنج دقیقه لباس پوشیدم و آماده شدم ، و راننده ی اسنپ هم در عرض ده دقیقه منو رسوند (که بعدا در ارزیابیش 5ستاره رو با گزینه ی وقت شناسی براش علامت زدم بلکه تشویق شه !!!)! پرینت گرفتن بلیتم 5دقیقه زمان برد ! باورم نمیشد که اینقدر سریع و بدون برخوردن مانعی کارهام انجام شد ،یه کم چرخیدم و راس ساعت 5 و 50دقیقه روی صندلیم مستقر شده بودم ! کنار پنجره نبود! و من اونقدر خسته و خواب آلود بودم که هیچ کدوم از کارهایی که برای طول مسیر در نظر گرفته بودم انجام ندادم ، تنها به تماشای بچه های کوچیک نشستم و در افکار مه آلود و مشوش خودم فرو رفتم ...

2. April دختری بیست و هشت ساله بود که تصمیم گرفته بود تا زمان ازدواج virgin بمونه و با کسی رابطه نداشته باشه ، هر بار توسط دوستاش(که از دوران دبیرستان رابطه ی جنسی رو تجربه کرده بودند) مورد تمسخر قرار میگرفت اما روی تصمیمش پایبند بود . شب قبل از امتحانِ بورد در هتل دچار غلیانات احساسی شد و با دوست و همکلاسیش Jackson خوابید ،این اتفاق چندین بار تکرار شد و یک بار تجربه ی اون لذت باعث شد که دیگه نتونه مقاومت کنه ! 

مدتی بعد از رابطه داشتن با Jackson، شک کرد که حامله شده ، در حالی که منتظر نتیجه ی آزمایش خونش بود اشک میریخت و به دوستی که در اون حوالی بود گفت : من رویایهای بزرگی داشتم ، دوست داشتم عاشق بشم و توی یک کلیسا ازدواج کنم و توی یک خونه ی بزرگ زندگی کنم و با هم بچه دار شیم ...اما حالا چی ...به افتضاح ترین شکل ممکن اینجا نشستم و آرزو میکنم که نتیجه ی آزمایشم منفی باشه ...

دوستش لبخندی زد و گفت : زندگی هیچوقت اونطوری که تو پیش بینی میکنی و براش برنامه میریزی پیش نمیره ... It's life...



About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان