آکواریوم!

از دست خودم عصبانی ام! از اینکه نشسته ام و روزهام رو عین سیگار بین لبهام گذاشتم و دود میکنم ...از اینکه جستجو نمیکنم ...از اینکه دل خوش کرده ام به آنچه اطرافیان در من میبینند و لابد حسرت هم میخورند اما کسی جز خودم نمیدونه این خالی بودن ، این تهی بودن ، این نادانی ، این شور نداشتن چقدر آزارم میده ... هیچ کس نمیدونه اون آدم همیشه خنده رو "من" نیستم ! اون آدمیه که "شما" خواستیدش! نه "من" ...
میدونی چی میگم؟
گاهی تصور میکنم روبه روی یک آکواریوم بزرگ ایستادم ! خودم رو میبینم که توی اون آکواریوم در آب غوطه ور هست(م) ! دهانش رو باز و بسته میکنه !میخواد چیزی بگه اما من صداش رو نمیشنوم ! کف دستهاش رو چسبونده به شیشه ی آکواریوم ... توی نگاهش التماس موج میزنه ! 
اما من این طرف شیشه ی آکواریوم با نگاه سردم هیچ واکنشی بهش نشون نمیدم ! نهایتا دستهام رو فرو میبرم تو جیبهام ، سرم رو میندازم پایین و راهم رو میگیرم و میرم ... 

+ میفهمی منو؟

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان