magic box

خونه ی ما اکثر اوقات غرق در سکوته ! فقط وقتی که دو نفری با هم شام میخوریم یه فیلم میبینیم و صدای اون میپیچه تو خونه .تازه اون فیلم رو هم به قطعات ربع تا نیم ساعته تقسیم میکنیم و هر بار یه تیکه شو میبینیم .... 

از خونه ی همسایه صدای تلویزیون میاد ! ما تلویزیون نداریم ! اگه داشتیم هم اهل تماشا کردنش نیستیم ! اما الان به همسایه حسادت کردم .چرا ؟ خب چون هر جا صدای تلویریون میاد یعنی دو سه نفر دور هم نشستن و دارن تماشا میکنن و یه گپ و گفتی دارن ...خیلی کم پیش میاد آدم تو تنهاییش بره بشینه پای تلویزیون ... 

هر جا تلویزیون باشه یه مامان و بابایی هم هستن که میتونی بشینی کنارشون و در حالیکه داری ظاهرا تلویزیون رو تماشا میکنی یواشکی زل بزنی به دستهای چروک شده و موهای سفیدشون ...

یا اینکه یه زوجی هستن که به بهانه ی تلویزیون تماشا کردن سرشونو رو شونه ی هم گذاشتن ...

هر جا تلویزیون باشه دو سه تا دوست هستن که به بهونه ی اون کنار هم نشستن و این لحظات زودگذر عمر رو مزه مزه میکنن ...

نمیدونم ... شاید بخندی ،اما من میگم هر جا تلویزیون باشه زندگی هم هست ... اون زمان که هنوز توی خوابگاه بودم یکی از هم اتاقی هام یک تلویزیون آورده بود توی اتاقمون ! گاهی اوقات روشنش میکردیم و با وجود کیفیت بدش فقط میخواستیم صداش توی اتاق بپیچه ! فقط برای اینکه یادمون بره الان توی خوابگاه هستیم !فقط برای اینکه چند لحظه برگردیم به خونه و کنار خونواده ...

 هر چقدر هم که برنامه ی به درد نخوری پخش بشه باز هم ارزش داره اینطوری تنهایی رو حل کنیم در صدای تلویریون که توی خونه میپیچه ... اصلا واسه همین بهش میگن magic box! مگه نه؟




+ همه ی اینا که گفتم بهانه ای بود که بگم چقدر دلم برای مامان و بابا تنگ شده ...

+ از بین خواننده های پاپ این روزا فقط بهنام بانی رو دوس دارم به دو دلیل : 

اول ،به خاطر سیبیل بانمکش :)

دوم ، صداش !

نقطه های عطف...

"نقطه های عطف در زندگی حرفه ای یک نویسنده - و چه بسا در بسیاری دیگر از حرفه ها - اغلب لحظه هایی کوچک و بی نظم اند . بارقه های خاموش و خصوصی مکاشفه . زیاد نمی آیند و وقتی می آیند ممکن است به کلی بدون های و هوی باشند و مربی ها یا همکاران هم تاییدشان نکرده باشند .برای جلب توجه اغلب باید با اقتضائات بلند مدت تر و ظاهرا مصرانه تر رقابت کنند .گاهی چیزهایی که آشکار میسازند ممکن است بر خلاف خرد رایج باشد ولی وقتی می آیند ،مهم است که بتوانیم آنها را چنان که هستند بشناسیم .وگرنه از دستمان سُر میخورند و میروند ..."

/بخشی از سخنرانی برنده ی نوبل ادبی 2017 : کازوئو ایشی گورو/
۱

No title

"این" منم ؟ یا اون ؟ یا اون یکی ؟ من کدومم؟
من کدومم؟
چرا من اینقدر تیکه تیکه ام؟
چرا هر تیکه از من یه جا افتاده؟
چرا من اینقدر ناهمگونم؟
چرا من اینقدر پراکنده هستم؟

۱

آرزوهای کوچیک اما ...

در آرزوی داشتن موی فر بودم ، هستم و خواهم موند ...
۱

بی پناه

به چی ، کی ، کجا میشه پناه برد وقتی دلت تنگ ِ تنگ ِ تنگ میشه ؟


+where can I go


فقط بگو چَشم!!!

1.استاد راهنما پیام داده :
" ریاست مرکز خانم دکتر فلانی به طرح بسیار علاقه دارند ،خواهش کردند نام ایشان هم مطرح شود ،لطفا اسم ایشان را در بخش اساتید مشاور درج کنید"
خانم دکتر محترم ،اگر به طرح ما علاقه دارید چرا چشممون به جمالتون روشن نشد ؟ اصلا ما رو توی دربارتون راه میدین ؟؟؟ 
چشم !!! :/
2. من فضای "بیان" رو دوست ندارم ! نمیدونم چرا ! :/
3."It's not easy when the road is your driver"
۳

نق و نوق!!!

1. وقتی خسته ای استراحت میکنی !

بعد از استراحت بازم خسته ای !حتی خسته تر!

دردت چیه ؟ 

2. این تلاش برای آویزون موندن به دنیا، هر روز سخت تر و سخت تر میشه! آدم گاهی هوس میکنه اون طنابی که ازش آویزونه رو قطع کنه!

3. بالاخره پروپوزالم رو نوشتم !یوهوووو

4.موزیک پست قبلی رو بسیار دوست میدارم ... 

5.چقدر حسادت میکنم به آدم هایی که ثبات دارند ... در همه چیز ثبات دارند ... و چقدر بیزارم از خودم ...

6. آی میس مای کلاس نقاشی :)

استاد نقاشیمون خیلی آقاست ! ادا و اطوارهایی که بقیه ی هنری ها دارن رو اصلا نداره !خیلی هم مهربون و باشخصیت ! یادم باشه بعد از این امتحان لعنتی برم گالری بهش سر بزنم ! کلا بعد از امتحان باید یه سری دوستای نابم رو دریابم، پیوند دوستی هام رو محکم تر کنم! باید برای دوستی ها خیلی مایه گذاشت ...باید برای دوستان ناب وقت گذاشت ... اینان که به زندگی معنا میدن ! 

7 .توی تلگرام یک گروه داریم که بچه های کلاس 24 نفره ی دبیرستان توش عضو هستیم . امروز هر کسی یک عکس از موقعیتش فرستاد ( از همین عکسای "همین الان یهویی" ) 

یکی توی درمونگاه ، یکی وسط شلوغ پلوغی آی سی یو ، یکی پشت میز و صندلی اداره...جالب بود اونهایی که پزشک و دندون پزشک هستن با یک قیافه ی خسته و بیحال و آویزون در یک روپوش سفید بودند و دوستان بی روپوش که مشغول کار در شرکت ها و ادارت خصوصی هستن با شیک ترین تیپ و قیافه ی شاد و پر رنگ و لعاب عکس انداخته بودن ! حالا هی برید دوکتور(!) شید !!! :)) (کسی مجبورمون نکرده میدونم ! واسه همین اول یقه ی خودمو میگیرم :))

8. در فاز مانیا که هستم زیاد چرت و چرت میگم ... جدی نگیر ... :)

9.آهای "نقطه" بیا بگو بینم چقدر برای پره خوندی ، بلکه کمی استرس بگیرم :))


۵

when I need you



مبهم!

من هیچ وقت آدم دقیقی نبودم ! هیچ وقت اهل نظم و اندازه گیری و چارچوب ها نبودم ... هیچ وقت حد و مرز نداشتم ... نه !اصلا شاید این جمله هایی که گفتم نمیتونه دقیقا وصفم کنه ! بذار مثال بزنم ...

 من وقتی میخوام غذا درست کنم هیچ کدوم از دستورات و اندازه ها رو رعایت نمیکنم ،نه اینکه نخوام ، تلاش میکنم اما نمیشه ... این حد و مرزها دست و پام رو میبنده ! پیمانه و ترازو و خط کش و  ...رو نمیپسندم ... (البته غذایی که اینطوری درست میکنم خیلی خوب درمیاد ! )

یه مثال دیگش سیستم خواب و بیداریمه ! یادم نمیاد هیچ وقت منظم بوده باشه ! یا کم میخوابم یا زیاد ! و هرگز نتونستم مثل بقیه ی ادم ها سر ساعت معینی بخوابم و سر ساعت معینی بیدار بشم ! تلاش هم کردم برای رفع این مشکل ، من با این سیستم خودم مشکلی ندارم اما به خاطر اینکه بر زندگی من در این دنیا اثر میگذاره مجبورم تلاش کنم که با مردم تنظیم و هماهنگ باشم ! اما نشد ! 

من وقتی درس میخونم چشم هام عین بچه ی آدم منظم و مرتب خطوط رو دنبال نمیکنند . هی ازین خط به اون خط میپرم و در هر خط از نوشته ها یک کلید واژه توی ذهنم ثبت میشه و در نهایت مجموعه ای مفهوم یا کلید ،عین تیکه های پازل میریزه تو ذهنم . دوباره برای سر هم کردن این تیکه ها مجبور میشم متن رو چند بار بخونم تا جناب ذهن افتخار بدن و به شکلی که خودشون دوست دارند این مفاهیم رو سر هم و ضبط کنند ! کلا ذهنم زیر بار نظم بیرونی و القایی و ساختار نوشته نمیره! و هر مفهومی رو با ساز و کار خاص خودش ضبط میکنه (منم ازین ساز و کار سر در نیاوردم)

وقتی داستان میخونم بیشتر از اینکه کلمات و نوشته ها رو ببینم شخصیت های داستان رو میبینم و توی فضای داستان گم میشم... بعدا هم نوشته ها و کلمات رو به خاطر ندارم ...اما داستان رو عین فیلم جلوی چشمام دارم

من واسه ی برنامه ریزی کردن هم این مشکل رو دارم و به همین خاطر برنامه ریزی رو به صورت "فله ای" انجام میدم ! اصطلاح خودم برای زمانی که برنامه یه کم منعطف تر و قابل تغییر باشه ! 

من از ریاضیات متنفرم ! چون پر از عدد و رقم و فرمول و دقیقه !

من از آمار بیزارم ...

من از امتحان تستی متنفرم چون نمیتونم هر طور که دلم میخواد به سوالات جواب بدم و بین چهار تا گزینه محدود میشم (و گاهی دلم نمیخواد هیچ کدوم رو انتخاب کنم چون به نظر من هیچ کدوم جواب نیست)

من بلد نیستم برای پول خرج کردن برنامه ریزی کنم ...

من هیچ وقت نتونستم رژیم بگیرم و مثل هم جنسهام کالری های مصرفیم رو تحت کنترل داشته باشم ...

روزهای قرمز هم گاهی از نظم خارج میشن و من شکایتی ندارم... 

در دنیای من هیچ چیز دقیق و اندازه گیری شده و دارای حد و مرز نیست ! من اهل افراط و تفریطم ! دنیای من پر از سه نقطه هاست ... دنیای من پر از "شایدها" ست ... دنیای من پر از "نمی دونم ها" ست...

من از چارچوب ها گریزونم ... 

من به هیچ چیز باور "راسخ" ندارم ... من روی هیچ چیز تعصب ندارم ...تمام ارزش ها و باورهام نسبی و قابل تغییره ... 

من دقیق و جزیی نگر نیستم ...

به قول دوستی من مبهم ام ...

..........

اینها که گفتم به معنی شلختگی و باری به هر جهت بودنم نیست .نظمی که دارم مخصوص ذهن خودمه و هماهنگ کردنش با این دنیا سخته ! ارائه اش به این دنیا سخته ! من اگه مفهومی رو بخوام توضیح بدم نمیتونم با همون ساختاری که در ذهن خودم هست (و باهاش راحتم) بیارم بیرون و ارایه کنم، چون کسی متوجه نخواهد شد و واسه همین در توضیح و یا یاد دادن چیزی موفق نیستم ... اصلا واسه همین نمیتونم دردم رو به روانپزشکم بگم ... من میدونم از چیزی رنج میبرم اما نمیدونم چطور بیانش کنم...

نمی دونم این ویژگی پاتولوژیکه یا نه ! نمیدونم اصلا اینهایی که گفتم به هم ربط داره یا نه ...از شخصیت من منشا میگیره یا ... شاید به خاطر روحیه ی هنر طلبم باشه ... شاید واسه همین عاشق نقاشی ام ... مداد رو روی کاغذ رها میکنی و هر طرحی دلت خواست میزنی ... بدون هیچ چارچوبی ...

به هر حال تو این دنیا اذیت میشم ،توی این رشته اذیت میشم ...

گاهی مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیرم و میدونم که باید با این دنیا و آدم هاش هماهنگ باشم ...اینطوری نمیتونم جلو برم و این سخته ...خیلی سخت !

اصلا فهمیدی چی گفتم؟

 

+ در حین مطالعه ی مبحث اختلالات اسید و باز و محاسباتش این ها رو نوشتم ... 

چقدر خوبه که توی این قالب تاریخ رو اون بالا نشون میده ! آدم حس میکنه داره توی دفترچه خاطراتش مینویسه!

+ I miss you more than I loved you...

 

 

۱

درد زندگی...

1. بالاخره باید یک کاری رو پیدا کنم که بتونم توش پرفکت باشم ! شک ندارم که طبابت اون کار نیست ! بیشتر از "معمولی" نخواهم بود و این معمولی بودن روحم رو فرسوده میکنه ... باید راه چاره ای پیدا کنم ... پرفکشنیزِم رو باید ارضا کرد !هیچ راهی هم برای درمان یا تعدیلش وجود نداره (شعارها و دلخوشی ها رو هم رها کنید) 

2. جناب بزرگ علوی میفرماید : "تو عقب خوشبختی پرسه میزنی، با پول ،با مدرک ،با دیپلم ، با شوهر ...با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود . باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند ..."

3. درد زندگی ؟...

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان