از آن شب ها

از آن شب هاست که دلت می خواهد خودت را در صدای ابی غرق کنی ...

۱

نیروانا

1. استادی که با لبخند وارد کلاس می شود را باید سفت بغل کرد و ماچید ! :)

2. موهات رو جمع می کنی و تا جایی که ممکنه بالای سرت به شکل دم اسبی می بندی ، بعدش به خودت در آینه نگاه می کنی و از دیدن چهره ی جدیدت به وجد میایی و همزمان فریاد می زنی : فتبارک الله احسن الخالقین . :)

3 . مدتی است که گرفتار این واژه شده ام : نیروانا ! 

معنای زیبا در عین حال مبهم و غیر قابل تصوری داره !

4. استاد داره توضیح میده : در کسانی که زودتر باردار میشن ریسک ابتلا به اندومتریوز کمتره ! 

در ادامه میگه :زمان ما درس خوندن فرع بودن و ازدواج و بچه دار شدن اصل ! به دخترا میگفتن شوهر کن ، حالا اگه خواستی و شوهرت اجازه داد درس هم بخون !!!! این موضوع حتی در مورد دانشجوهای پزشکی هم صدق می کرد :/ 

No idea

نشسته ام سر کلاس ، تنها ! حوصله ی هیچ کس رو ندارم .هیاهوی بچه ها کلاس رو گرفته ولی من یه گوشه نشستم و حتی به اون دسته از دوستان ظاهرا صمیمی هم نزدیک نمیشم ! آرامش محض ،مگه نه؟ بسه هر چقدر چرت و پرت گفتم و چرت و پرت هاشونو شنیدم ! ترجیح میدم مزخرفات ذهن خودم رو بشنوم تا صدای دیگران ... اما 

اما نه ! 

دلم میخواد با خیلی ها هم صحبت بشم ،مثلا با خانم ردیف جلویی که متولد 53 است و هم دوره ای ما صحبت کنم !دلم میخواد ازش بپرسم به چه انگیزه ای و چرا در این سن قدم گذاشته در این مسیر پر فراز و نشیب و طولانی پزشکی ! دلم میخواد بدونم دنبال چی هست ؟ پول ، موقعیت اجتماعی ، درآوردن چشم خواهر شوهر!! یا اینکه واقعا عاشق سینه چاک پزشکی بوده و به هر دلیلی بهش نرسیده و احتمالا الان میگه هیچ وقت برای رسیدن به رویاها دیر نیست .... احتمالا یه همچین چیزهایی خواهد گفت ، ظاهرا خیلی علاقه مند به نظر میاد و توی کلاس سوالات هوشمندانه ای میپرسه  ! باید یک روز بشینم پای حرفاش !اما امروز هوای حوصله ابریست و من هیچ جوره حوصله ی هم صحبتی با هیچ کسی رو ندارم ،شاید حرفای آدمایی شبیه او باعث بشه انگیزه هام بیشتر بشه ، شاید کمی بیشتر قدر شرایطم رو بدونم (عجب جمله ی حرص درآری) ،شاید کمتر ناز کنم ، شاید کمتر مغزم رو بمباران انرژی های منفی کنم ، اصلا شاید فکر کردن رو تعطیل کنم و بچسبم به زندگی ، شاید بی خیال دست دست کردن بشم و شیرجه بزنم توی زندگی ! شاید حتی خودم رو غرق کنم توی زندگی ! شاید آدم بشم ،مگه نه؟ ؛) 

+ اعتیاد به نوشتن در من به حدی رسیده که در فواصل کوتاهی که بین کلاس ها دارم هم یه چند خطی مینویسم ! اوج تنهایی !هوف!

+ یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت ...

+ آخ جون ، پنج روز تعطیلات :)


۱

به بهانه ی سالروز درگذشت علی شریعتی

"با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو ،پاک ماندن در انزوا نه سخت است و نه باارزش"

خموش باش

هیس !چیزی نگو ... فقط گوش کن ،فقط بخوان ، فقط انجام بده ، اشتباه کن ،زمین بخور ،دوباره بلند شو ، دوباره فکر کن ، دوباره انجام بده ، باز فکر کن ، بخوان ، گوش بده ... زمانی طولانی باید ساکت بمانی ، هنوز وقتش نرسیده که بخواهی چیزی بگویی ، یادت باشد آنکس که امروز با حرف و عملش راه و رسم زندگی را به تو می آموزد سال ها خاموش بوده ... خاموش بمان تا راه و رسم زندگی را بیابی ،تا سرشار از حس زندگی شوی و شاید روزی بتوانی آنچه یافتی را به دیگران بگویی ...

تجربه کردن آدم ها

همیشه در زندگی ام تک بودم ! تک نه به معنای برتری ،بلکه به معنای تنهایی رفتن ، تنهایی فکر کردن ،تنهایی چشیدن و احساس کردن و تنهایی عمل کردن ...
همیشه فاصله ام رو تا یک حدی با آدم ها حفظ کردم ... در گوشی بگم حتی گاهی اوقات از دستشون فرار کردم ، نه به خاطر بد بودن اونها و نه به خاطر ترس از اونها ، من فقط بلد نبودم تنها نباشم ...
اما 
با این حال کشش عجیبی به آدم ها دارم ... به دنبال آدم هایی میگردم که در کنارشون برای لحظه ای طعم متفاوتی از زندگی رو بچشم ... آدم هایی که بدون وجودشون دنیا یک چیزی کم داشت ... می دونید چیه؟ مشکل اینجاست که تعداد این آدم ها خیلی خیلی کمه و اگر خوش شانس باشید شاید تعداد انگشت شماری از اونها رو در زندگی ملاقات کنید ... من به ندرت و به انگیزه ی پیدا کردن اونها و تجربه ی لحظه های ناب ،به سمت آدم ها میرم و متاسفانه اکثر اوقات نا امید برمی گردم و شیوه ی معمولم رو از سر میگیرم ،یعنی همون حفظ فاصله با آدم ها ...
نکته ای که من تقریبا همیشه فراموش میکنم اینه که هیچ کس کامل نیست و همچین موجوداتی فقط در کتاب های قصه پیدا میشن ، با این حال هر لحظه ممکنه یکی ازونا از کنارت رد بشه پس هیچ وقت فرصت تجربه ی آدم ها رو از دست نده! 

تجربه

"...تجربه چیزی است که وقتی به آنچه میخواهید ،نمی رسید ،آن را به دست می آورید . و تجربه اغلب ارزشمندترین چیزی است که باید عرضه کنید ..."

                                "آخرین سخنرانی ،رندی پاش"

تقدیر

می گویند امشب تقدیر آدم ها را مینویسی ! می دانم که آدم های خوب و درستکار و عبادت کننده ات در اول صف هستند و من ... من ته ته صف ایستاده ام ، برگه ی خالی و سفید تقدیر را در دست دارم ، منتظرم تا نوبتم شود ،هر چند این صف بسیار طولانیست و بعید میدانم حوصله داشته باشی برای آدم های ته صف تقدیر بنویسی ... به خصوص که اکثر این آدم ها آنچه را که تو امر کردی انجام ندادند ...آنطور که تو از آن ها خواستی زندگی نکردند و آنچه تو نهی کردی را انجام دادند ... بله ما آدم های کله شق و لجباز و خطاکار هم اینجا در صف تقدیر ایستاده ایم و به تو پناه آورده ایم ... درماندگی ما را میبینی ؟ 

می ترسم ...خیلی میترسم ... میترسم از اینکه تا نوبت به من برسد جوهر خودکارت خشک شود و تقدیر من را ننویسی ... میترسم مجبور شوم با برگه ی خالی برگردم خانه ... هیچ وقت نیامدم در این صف بایستم و هر سال برایم پوچ و بی ثمر گذشت ... اما امسال که آمده ام نگذار دست خالی برگردم ... 

تقدیرها را کمرنگ تر بنویس تا جوهر خودکارت به من هم برسد ... لطفا ...

خلوتگه

یک نفر چادرش رو میندازه روی سرش و راهی مسجد میشه ... یکی دیوان حافظش رو برمیداره و گوشه ای میشینه و مشغول زمزمه ی غزل ها میشه ... یکی گیتارش رو گذاشته روی پاهاش و سرش رو به لبه ی بالایی گیتار تکیه داده و صدای آروم و غمگینی از دلش بیرون میاد ... 

میبینی ، هر کسی یه مامن ، یه پناهگاه ، یه خلوتگاه ،یه محل برای آروم گرفتن داره که وقتی از همه ی زمین و زمان دلش میگیره بلند میشه و میره توی پناهگاه خودش ... اونقدر اونجا میمونه تا آروم میشه ... خلوتگاه یکی دعا خوندن و مسجده ، یکی لابه لای غزل ها به آرامش میرسه ،یکی لابه لای نت های موسیقی ، یکی لابه لای رنگ و خطوطی که به تن تابلوی نقاشی میکشه ، یکی آسمون و ستاره ها رو بغل میگیره و دلش گرم میشه ،یکی شعر میگه ، یکی مینویسه ، یکی لابه لای کتاب هاش آروم میگیره و ...

تو کجا آروم میگیری؟ تو خستگی هات رو توی کدوم رود میریزی ؟ خلوتگه تو کجاست؟

اگه هنوز خلوتت رو پیدا نکردی ،اگه اینجور مواقع کلافه و مضطرب میشی، وقتش رسیده که بگردی و خلوت خودت رو پیدا کنی ...هر چه زودتر ...

+ اگه یه آدم دیگه این خلوتگاه رو باهات شریک بشه میتونم بگم خوشبخت ترین آدم روی زمینی ...

بهشت

"... یاد چند هفته پیش می افتم که مهتاب کره ی جغرافیایی کتاب خانه ام را آورده بود و و پرسیده بود :ما کجای زمین هستیم؟
من با نوک مداد بنیامین یک نقطه را نشانش دادم و گفتم :اینجا ! مهتاب گفت : وای !چقدر زمین بزرگ است !
بعد من دفتر نقاشی بنیامین را که کنارم بود آوردم و توی صفحه ی سفیدی از آن یک نقطه گذاشتم و گفتم :فرض کن این خورشید است . و بعد نوک مداد را نه بار اطراف آن فشار دادم و گفتم : این هم زمین و بقیه ی سیاره ها که دور خورشید می چرخند!
مهتاب خنده اش گرفت و گفت : این نقطه ی کوچولو زمین ماست؟ 
پایین صفحه تند تند با نوک مداد به کاغذ ضربه زدم تا گوشه ی کاغذ سیاه شد .گفتم : هر کدام ازین نقطه ها یک ستاره است مثل خورشید ما. کهکشان ما دویست هزار میلیون ستاره دارد.
مهتاب گفت:چقدر زیاد!
بعد من دوباره گوشه ی دیگر کاغذ با مداد نقطه های زیادی گذاشتم و گفتم : هر کدام ازین نقطه ها یک کهکشان است .دنیای ما صد هزار میلیون کهکشان دارد .توی هر کهکشان میلیون ها ستاره است .ستاره هایی که مثل جهنم داغند .
مهتاب پرسید: پس بهشت کجاست ؟ 
من دستش را گرفتم و به شیارهای کف دستش خیره شدم و با انگشت به یکی از شیارها اشاره کردم .گفتم :شاید اینجا باشد...
مهتاب گفت :لوس نشو ..."
    "                                                            "عشق روی پیاده رو/مصطفی مستور"
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان