یه مشت "باید"

1. به تازگی متوجه شده ام جسمم خیلی مستعد فرسودگی و از هم پاشیدن است ،باید حواسم باشه وقتی به سراشیبی عمر یعنی سی سالگی رسیدم به طور جدی ورزش کردن رو شروع کنم ...

2. باید در برنامه های آینده ام جایی برای یادگیری خوشنویسی بگذارم ، مدتی است که طراحی رو شروع کردم ، اینجانب پذیرای هرگونه هنر میباشم که به گفته ی سارتر "هنر نان نمی شود اما شراب زندگی است "

3. باید بیشتر درس بخونم !

4. باید مهارتم رو در انجام کارهای عملی و بالینی بالا ببرم ! (کمال طلبی ام عود کرده ،خدا رحم کند :) )



به طرز زیبایی ساده ای...

1. نگاه های آدم ها رو دوست ندارم ،وقتی که حس میکنم در ذهنشان دارند قضاوتم میکنند ،هر چند میدونم این نوع تفکر من هم نوعی قضاوت درباره ی نگاه های آنهاست ... قضاوت اندر قضاوت... 

2. در این سن ،در این شرایط و با این نوع شخصیت ،نیاز به خلوت بیشتری دارم و متاسفانه فراهم نیست ...

3. فرقی نمیکنه چه چیزی رو بخوام انتخاب کنم ،از یک لباس یا کفش گرفته تا انتخاب آدمی برای همصحبتی و دوستی ،تنها معیارم "ساده بودن" است !آن هم نه سادگی احمقانه ! نوعی سادگی هوشمندانه و زیبا که ناخودآگاه من رو به سمت خودش جذب میکنه ! و بابت این ساده گرایی و ساده پرستی ام هیچ بیمی ندارم از مورد تمسخر واقع شدن ... 

یاد جمله ای از یک دوست افتادم که خطاب به من گفت : تو به طرز زیبایی ساده ای ...

4. هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم "بهترین دوست" یا حداقل دوست خوبی برای دیگران باشم ، اما ک معتقد است که من بهترین دوستش هستم ! نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ! در این مورد هیچ حسی ندارم !

5. "علی مصفا" یکی از آن بازیگرهاییست که بی نهایت دوستش دارم ،این هم برمیگرده به سادگی در رفتار و ظاهرش ، هماهنگی و زیبایی رو همراه با هم در وجودش میشه دید! حالت خاص چشم هاش ،نگاه های نافذش،  لحن آروم و صدای دوست داشتنیش ، چهره ی ساده و مهربونش و، سکوت خاص و درون گراییش که نقش هاش رو دلچسب تر و دیدنی تر کرده،همه و همه ی این ها باعث شده جزو معدود بازیگرانی باشه که پیگیر کارهاش هستم ! 

"چیزهایی هست که نمی دانی" رو برای بار چندم میبینم ! 

+ پیشنهاد( سکانسی از این فیلم)

بی من مرو...

چون میروی بی من مرو

ای جان جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو

ای شعله ی تابان من ...

+ بشنوید :



mysterious parenthood

1. در لابه لای تمام خصوصیات منفی ام گشتم و یک خصوصیت مثبت پیدا کردم ! مسئولیت پذیری!

وقتی که در درمانگاه دستورات رزیدنت رو برای بیمار مینویسم و نسخه ی بیمار رو به دستش میدم با خودم فکر میکنم الان نیاز به توضیح و یا اطمینان بخشی از روند درمانش داره و رزیدنت ها و اساتید به این مورد توجه نمیکنند ،سریع و بدون یک کلمه توضیح برای بیمار نسخه رو مینویسند و به دستش میدن ! 

در این موارد من بیمارم رو رها نمیکنم ،تک تک کارهایی که باید انجام بده رو براش توضیح میدم و گاهی توضیح مختصری درباره ی بیماریش میدم ! و تا وقتی که مطمئن نشدم دستورات پزشکی رو متوجه شده و انجام خواهد داد ،رهاش نمیکنم ! 

2. در مورد این نوشته ، نتونستم بر وسوسه ها پیروز بشم ! :)) کادوی خیلی دلچسبیه!

3. عکس های جوونی بابا رو نگاه میکنم، توی یک عکس بابای شاد و خندونم رو میبینم با موهای مشکی و صورت جوون ، در حالیکه من رو روی پاهاش گذاشته توی دوربین نگاه میکنه و یه لبخند بزرگ روی لب داره ، ازاون لبخندایی که تمام دندونای آدم پیداست ،از اونایی که بیننده رو وادار به لبخند زدن میکنه :) من توی این عکس یک سال دارم و در حالی که یکی از دستهام توی دهانم هست!!! به بابا تکیه دادم و در دنیای خودم غرق شدم...

عکس ها رو زیر و رو میکنم و میرسم به عکس های اخیر بابا، توی یک عکس بابا رو به نیابت از داداش در جشن قبولی های کنکور دعوت کرده بودند (داداش اون موقع نبود واسه همین بابا به جاش رفت تا هدیه ش رو بگیره) ، بابا با کلی ذوف کارتی که رتبه ی داداش روش نوشته شده بود رو توی گردنش انداخته بود و شاخه گل و تقدیرنامه ی داداش رو توی دست گرفته بود، عکس شیرینی بود ، بابا به نظر خیلی خوشحال میومد ... ولی بعد از چند دقیقه متوجه تغییرات ظاهری بابا نسبت به جوونی هاش شدم ، موهایی که خاکستری شدند و پوستی که چروکیده و تیره شده ، چشم هایی خسته و دست های زحمت کشیده و پدرانه ... پدر دیگه ازون لبخندهای گنده روی لب نداشت ، خوشحال بود اما به نظر خسته میرسید ... دیدن فرسودگی پدر و مادر برام بسیار رنج آوره ... و دارم به این فکر میکنم چطور یک نفر میتونه تا این حد از خودش و خوشی هاش بگذره تا در عوض فرزندش رو در بهترین دانشگاه ها و بهترین شرایط ببینه؟؟؟؟نابودی خود به قیمت خوشبختی یکی دیگه؟؟؟ قابل درک نیست ...

 پدر و مادر بودن اتفاق و معجزه ی عجیبی ست !

غبار

خدا کنه تا فردا عصر این غبار غم رو باد با خودش برده باشه ...
۱

شال سرخ

سر تا پا سرخ پوشیده ام و به این فکر میکنم که قرمز بیشتر از هر رنگ دیگری به من میاد ... یهو پرت میشم به اون روز زمستونی و خاطره ی اون شال سرخی که نزدیک بود کار دستم بده... 

یه مشت نگرانی

این موقع شب یه مشت نگرانی ریخته توی سرم و خواب رو از من گرفته...

به این فکر میکنم که پایان نامه ام رو با کدوم بخش و کدوم استاد بردارم ... وسوسه ی عجیبی در جونم افتاده که میگه با بخش اطفال بردارم اما خوب میدونم که سر و کله زدن با اساتید بخش های ماژور ،بازی کردن با دم شیر است!!! به دکتر د فکر میکنم ... 

به این فکر میکنم که برای امتحان پره انترنی اسفند ماه از کی شروع کنم به خوندن و کدوم منبع رو بخونم ... 

به این فکر میکنم که "معمولی" بودن و معمولی زندگی کردن چقدر سخت و دردناکه !

به این فکر میکنم که باید بیشتر از قبل حواسم به پدر و مادرم باشه ، روز به روز شکننده تر میشن . هم از نظر روحی و هم جسمی باید مراقبشون باشم ... 

به این فکر میکنم که با این امتحان لعنتی پیش رو چه کنم ...

به این فکر میکنم که رزیدنتی بخونم یا نه! که اگه بخوام بخونم هیچوقت "لذت بهترین بودن" رو نخواهم چشید و اگه نخونم شاید بشه از یک راه هایی .... (اونقدر خسته ام که نمیتونم جمله هام رو کامل کنم..)

به این فکر میکنم که نکنه لا به لای حجم درس و کار که روز به روز بیشتر خواهد شد ، خودم رو گم کنم ، میترسم از روزی که دلتنگ خودم بشم ، دلتنگ همین خل و چل بودن هام ، دلتنگ همین فکرام، دلتنگ همین احساساتم ... 

به این فکر میکنم که چقدر تنهام ... 

که روز به روز بر شدت تنهاییم اضافه میشه ... و اینو وقتی میفهمم که تعداد تبریک های تولدم سال به سال کمتر میشه ، که تنها مکالمات تلفنیم با خانواده م هست و بقیه ی موارد مربوط به دانشگاه و درس و کلاسه! که هیچ کس فقط برای دیدنم یا فقط برای شنیدن صدام سراغم رو نمیگیره ......

به این فکر میکنم که کی این قرص های اعصاب لعنتی رو کنار خواهم گذاشت ... که چه موقع میتونم فارغ از اثر این قرص ها ، خوشحال باشم و شاد...

به این فکر میکنم که خیلی وقته تفریح درست و حسابی نداشتم و این مورد رو امروز هم اتاقیم بهم یاداوری کرد و گفت :دارم نگرانت میشم ، هیچ تفریحی نداری برای خودت... 

و به این فکر میکنم که ....

نه دیگه نمیتونم فکر کنم ....

Error....................


۱

مریم

کسی به فکر "مریم"های پر پر نیست ...

روحش شاد ......

ماهیگیر!

"حال خوب" شبیه به ماهی میمونه ، برای شکارش باید ساعت ها قلاب به دست منتظر بمونی ، وقتی هم که تونستی بگیریش نگه داشتنش سخته ! چون لیزه و از توی دستات سر میخوره و میفته! در حال حاضر یک عدد ماهی رو محکم توی چنگ گرفتم و اونم هی داره برای فرار تقلا میکنه !!!

۱

منم بارون میشم چیک چیک میبارم...

همین چند دقیقه ی پیش از خواب پریدم ،چشم هام رو باز کردم و با خودم فکر کردم آیا چیزی که میبینم و صدایی که میشنوم و این بوی دلپذیر باران حقیقت داره یا ادامه ی رویاهای شبانه ام است؟ 
در داغ ترین ماه سال ،بهشتت را برداشتی آوردی پایین پهن کردی ! آخه من دورت بگردم ،گفتم ازت هدیه ی تولد میخوام ،اما نگفتم که بهشتت رو میخوام دیگه !!! آخه چرا تو اینقدر خوبی؟!! اجازه میدی بغلت کنم و محکم ماچت کنم؟؟؟ 
+ :* 
+ پیشنهاد : 





۲
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان