معنا

چه چیزی ارزش زیستن رو داره ؟ این سوال سالهاست ذهنم رو درگیر کرده ... 

چی ارزش زندگی کردن داره ؟ چرا باید ادامه داد؟ به کجا باید رفت ؟ به چی چنگ بزنیم تا پوچی و بی ارزشی این دنیا رو تاب بیاریم ؟

شما به چی چنگ میزنید ؟ 

برام بنویسید ...


+ بوی گندم ،داریوش...



۲

یک مشت خوشبختی!


1. بدبختی از آنجا شروع میشود که به تو می قبولانند(!)که باید خودت را با این دنیا و قوانین و اصول مزخرفش وفق دهی ، که اصل خودت را فراموش کنی ،که دیگر ناب نباشی... که بشوی از جنس این دنیا... 

2."باید یه راهی پیدا کنم تا زودتر و بیشتر پول در بیارم، پول که باشه همه چیز هست ، خوشبختی و شادی و حتی عشق (!) تو مشتت هست..." 

 اگه روزی به این نوشته باور داشتی بدون که در حال فرو ریختن هستی ! 

3. چقدر سرده ... 

4. نوشتن در این وبلاگ از تمام فلوکستین های دنیا بهتر اثر میکنه!

5.به خودم تبریک میگم،دارم یکی یکی رذایل اخلاقی رو در خودم پرورش میدم ! و اولینش هم دروغگویی بود !!! اینجاست که در سراشیبی انسانیت می افتی ... 

6. امروز موقع اسباب کشی به این باور رسیدم که بعد از مرگم بین بچه هام هیچ گونه دعوایی بر سر اموالم وجود نخواهد داشت ، "خودم" هستم و مختصری لباس و تعدادی کتاب !!!  ضمنا نه تنها اندوخته ی مالی ندارم بلکه دستم توی جیب مامان و باباست ! تازه این اواخر دستم دراز شده و به جیب داداش بررگه هم رسیده :)))

حالا این خوبه یا بد ؟ نمی دونم ، من که اصولا آدم قانعی هستم و راضی ام ، اما بالاخره آدمیزاده و هزار جور حرص و آز ! شاید یه روز به اون چه در مورد 2نوشتم برسم ! نمیگم پول

 چیز بدی هست اتفاقا خیلی خیلی هم خوبه ! اما من میترسم ازینکه روزی به اون باور برسم !

7. گفتم اسباب کشی ؟؟؟  بعله !!! خداحافظ خوابگاه :) یوهوووووووو

8.میدونم که مادر و پدرم بهترین هستند و هیچ وقت نگذاشتند کمبودی داشته باشم تو زندگیم اما خب گاهی دلم میخواست بیشتر بفهمند و بیشتر درک کنند ! اینکه با یک ساعت حرف زدن باهاشون سردرد میگیرم نشونه ی خوبی نیست و خب من هم از اون بچه های غر غرو نیستم که بداخلاقی کنم و رهاشون کنم .فقط لبخند میزنم و بهشون نگاه میکنم ...

دوپامین!!!

1. پاییز داره میاد و من هنوز هیچ برنامه ای برای لذت بردن از این فصل و زیبایی هاش ندارم ! شش ماه سختی رو پشت سر گذاشتم و شش ماه سخت تری رو پیش رو دارم ... بذار نگم حجم کاری و درسیم زیاد شده ،بهتره بگم حجم  فکرهام خیلی خیلی بیشتر از قبل شده و دریغ از کوچک ترین حرکتی رو به جلو ! نمی دونم کسی میتونه حالم رو درک کنه یا نه !بین کلی فکر و برنامه و باید و نباید ها گیر بیفتی و نتونی این شلوغی رو جمع و جور کنی ... 

به هر حال فعلا دارم پیش میرم و سعی میکنم به خودم یادآوری کنم "زندگی چیزی بیشتر از این نیست ، به خط خطیهای ذهنت کاری نداشته باش و بگذر ..."

2. و این دوپامین لعنتی ... میدونم که نهایتا باید دست به دامن آنتی سایکوتیک ها بشم ...

3. اشتهام خیلی کم شده و فقط وقتی خیلی مضطرب هستم سعی میکنم یک چیزی بخورم که اصلا هم برام مهم نیست چی باشه ! تمرکزم بسیار پایینه و حافظه ام بدتر از اون ... فکر کنم این جمله های بی سر و ته و این آشفته نویسی ها احوالم رو به خوبی نشون بده ...

4 .بابت تلخی هام از کسانی که وقت میگذارند و این صفحه رو دنبال میکنند معذرت میخوام ،به خاطر حافظه ی ضعیفم و عدم حضورم در لحظه ها،باید حتما احوالم رو ثبت کنم تا بتونم خودم رو ارزیابی کنم ...

5. گاهی اوقات دلم میخواد بزنم تو گوش این آدمی که خونسرد و رها در عکس ها لبخند میزنه و همه تصور میکنند که "من" است ،اما نیست ...

6.و بالاخره سه روز تعطیلات ،سه روز سکوت و سکوت و سکوت ...

7.هیچ وقت نتونستم با آدم های مغرور کنار بیام ...

8. نمیتونم کلاس نقاشیم رو ادامه بدم ... خیلی بد شد...

9. " این قدیمی ترین نوع خود آزاری است ؛ عشق ورزی به کسی که قادر به عشق ورزیدن نیست ..." اوریانا فالاچی

10. عجیب است که در پایتخت ایران و در بین مردمی ظاهرا با فرهنگ! هنوز مجبوریم هندز فری را در گوشهایمان بچپانیم تا الفاظ توهین آمیز جنسی را از زبان مردان نشنویم... البته به مردان جوان این سرزمین امیدوارم ! تقریبا اکثر اوقات از جانب سن بالاها مورد تجاوز کلامی قرار میگیریم !!!

"نه" به فضای مجازی!!!

ورود به فضای مجازی برای یک هفته ممنوع است ! درس بخون ،مگه تو امتحان نداری؟!!!

GAD

General anxiety disorder???

چرند و پرند

1. اینقدر بی حوصله و بداخلاق؟؟؟ غیر قابل تحمل شده ای دختر!!!

2. به سرم زده برم این موها رو کوتاه کنم ،میدونم که بعد از این کار حس خوب رهایی و دل کندن از وابستگی ها رو در کنار حسرت تجربه خواهم کرد ،اما خب ،چه باک! ... بالاخره آدم باید دل کندن از دنیا را از یک جایی شروع کند ، شاید شانس آوردم و توانستم کلا دل بکنم ... 

3. موها ساده نوشته میشوند ،ساده دیده میشوند اما تمام زنانگی یک زن  و تمام احساساتش در پیچ و خم آن مخفی شده است ،اگر میخواهی او را اهلی کنی اول باید موهای پریشانش را رام کنی ...

4. اتفاقات جدید در راه است ، شاید به زودی بتوانم با زندگی مزخرف خوابگاهی خداحافظی کنم ،هر چند نمی دونم آنچه در انتظارم هست سفید است یا سیاه...

5. 

6. چقدر متنفرم از این جوشانده های گیاهی !!! 

7. بالاخره تخته نرد یاد گرفتم ! اون هم به کمک یک دوست فرانسوی!

8. راستی خواهر و برادر بزرگ تر داشتن چه مزه ای می دهد؟

9. آی نید تو سی مای فیزیشن از سون از پاسیبل!

10. Or maybe It is the PMS...I don't know

11. در مورد موها ؛ یه چند روزی صبر کن شاید تصمیمت عوض شه !شاید این تصمیم هم مثل بقیه ی تصمیمات زندگیت از روی احساس و بدون منطق گرفته شده و دو روز بعد پشیمون بشی !

12. بخش روانپزشکی رو میگذرونم ! باید سر حوصله بنویسم ازش !

13.هیچی !

 

+ راستی دقت کردی قیافه و تیپ و مدل آرایش همه ی دخترا شبیه به هم شده ؟

 

 


 

از ناتوانی هایم ...

خواهر بزرگ تر بودن سخت ترین نقشی است که تا به حال بر عهده داشتم ، فقط کسی که این رو تجربه کرده باشه میتونه حال من رو درک کنه ، اینکه تمام سختی ها و استرس ها و فشارهایی که زندگی بهت وارد میکنه رو تنهایی تحمل کنی و اونها رو توی چاه دلت دفن کنی ولی در مشکلات سایر اعضای خانواده سهیم باشی ... اینکه نگران داداش کوچیکه باشی ...اینکه اولین بار بیاد حرف دلش رو به تو بگه ، اینکه تو با کلی صغری و کبری چیدن؟ مادر و پدرت رو راضی کنی تا با تغییر رشته ی داداشت موافقت کنند ... اینکه بعدش دوباره بیان توی گوشت بگن : "رشته ی خوب رو ول کرد ... معلوم نیست با این رشته به کجا می رسه"

 ...

اینکه همه ی اینها رو بشنوی و نتونی فریاد بزنی: "مادرم ، پدرم! لطفا اینقدر خودتون رو فدای بچه هاتون نکنید ، لطفا این قدر سعی نکنید برای زندگی و آینده ی اونها نقشه بریزید و دلتون خوش باشه که آسوده خواهند بود ... لطفا اجازه بدید خودشون انتخاب کنند ، قدم بردارند ، تجربه کنند ، اشتباه کنند ، زمین بخورند و بالاخره بزرگ شوند ... لطفا این قدر خودتون رو اذیت نکنید ،به خدا بقیه اش بر عهده ی خودشونه ، لطفا فقط کنارشون باشید ...

...

اینکه دو دقیقه کنار مامان میشینی تا باهاش حرف بزنی و آروم شی اما میبینی که بهتره ساکت بمونی و دم نزنی ، به جاش آسوده بخندی و بهش دلداری بدی از این بابت که همه چیز خوب پیش خواهد رفت ... اینکه میری سراغ پدرت و به عنوان تنها مرد زندگیت ازش انتظار داری تکیه گاهت باشه ،کنارت باشه ، ازت حمایت کنه ، بهت جرات و جسارت انجام کارهای بزرگ رو بده ، به حرف هات و مشکلاتت گوش بده و بعدش با صدای محکمی بگه : "من میدونم تو از پسش بر میای دخترم" ،اما به جای اینها ببینی که چقدر حساس و شکننده شده ، ببینی که چقدر نیاز داره کنارش باشی ، باهاش حرف بزنی و خیالش رو راحت کنی از این بابت که تلاش هاش از بین نرفته ... و چقدر سخته که با گذر زمان این ضعف و شکنندگی پدر و مادر بیشتر میشه و به مراتب کار تو سخت تر میشه!

و من چقدر احساس ناتوانی میکنم ...


+ بخواب دخترک !بخواب !


جنون

اون روز چشمام پر از اشک بود و قلبم پر از بغض ...داشتم به این فکر میکردم که کاش یکی بود کنارم تا باهاش حرف بزنم و این بغض بریزه بیرون ... کانتکت های گوشی رو نگاه کردم ... نه ! هیچ کدوم حوصله ی شنیدن من رو ندارند!
پنجره ی اتاق پ روشن بود ... پ بهترین دوستم بود ... سر یه اتفاقاتی راهمون از هم جدا شد ... هنوزم از ته دل همدیگه رو دوست داریم اما کمتر پیش میاد همو ببینیم ... پ ازدواج کرد ،بعد از اون دور و برش شلوغ شد و جای من تو دلش تنگ تر،منم دست و پامو جمع کردم و ازش دور شدم !تو اون حال تنها کسی که منو میفهمید و آرومم میکرد پ بود ،خواستم برم پیشش ، اما....  گفتم بی خیال ! نذار کسی بفهمه خل شدی ،حتی بهترین دوستت!

+ مپرس!

تهوع

1. فضای طبابت در سال های دور خیلی خوب بود ... جوری که از رفتار و اخلاق یک طبیب به وضوح میتونستی به تفاوت او با سایر انسان ها پی ببری و واژه ی "طبیب" حقا برازنده اش بود ، اما حالا چی ؟ سطحی نگرترین قشر جامعه که احساسات انسانی و همدلی با انسان ها را شوخی میدونند وارد این مسیر شدند ... آدم هایی که به واسطه ی شرایط خوب اقتصادی و حمایت خانواده تونستند درس بخونند و اون کنکور لعنتی رو با موفقیت پشت سر بگذارند ...و چقدر بر دیگران فخر می فروشند و این احساس خود برتر بینیشون چقدر تهوع آوره! واقعا نمیفهمم دقیقا به چی باید افتخار کرد ؟ به شرایط خوبی که باعث شدند بتونی وارد مدرسه ی پزشکی بشی؟؟؟ مگر این شرایط رو خودت انتخاب کردی؟ مگه برای به دست آوردن خانواده ی حامی و اون شرایط خوب تلاشی کردی؟ ...

احمقانه ست ... احمقانه ... 

رنج میبرم از بودن در بینشان ... هر روز و هر روز تهوع ... 

خودم چی؟ نمی دونم ، شاید یکی از اون ها باشم ، اما اینو میدونم که قطعا لیاقت طبیب بودن رو ندارم

... 

2. در صفحه ی اینستاگرام زیر اسمم نوشته بودم :شاگرد طب فلان جا ، و بعد دیدم این عنوان زیادی بزرگ است برای قرار گرفتن در کنار اسمم ، پاکش کردم .با خودم که تعارف ندارم دیگه .طبابت کجا و من کجا... آدم باید یاد بگیرد همان که هست باشد و خودش را همان طور قبول داشته باشد ... خودمان را زیر لقب های بزرگ و پر سر و صدا دفن نکنیم ... خودمان را ببینیم ... 

دوباره طلوع کرد!

1. برای عده ی کثیری از دانشگاهیان شهریور ماه تعطیلات به حساب میاد و خب الان خیلی هاشون در حال گشت و گذار و خوش گذرانی اند ، اما بنده و تعدادی دانشجوی پزشکی نگون بخت به همراه ارواح سرگردان در این خوابگاه ساکت و تاریک زیستن می نماییم و خب بهتان حق میدم اگر بگویید : چشمت کور ،دندت نرم ،نمیومدی پزشکی ! 

2. آقای تابستان و خانوم پاییز با هم گلاویز شده اند و هر کدوم قصد داره شهریور ماه رو از آن خودش کنه ، هر چند همیشه طرفدار خانم ها بودم و نیمچه فمینیستی هستم اما این بار از صمیم قلب امیدوارم آقای تابستان پیروز شود و به این زودی ها میدان را خالی نکند ! پاییز زیباست اما دلگیر ..مقدمات میخواهد ...مقدمات روحی... هنوز آمادگی اش را ندارم ...

3. بله من دیشب چشمانم رو بستم به این امید که فردایی در کار نباشه ، که طلوعی در کار نباشه ،اما متاسفانه بود و هم اکنون با سرفه و آبریزش بینی در خدمت شما هستم :/ 

4. راستی راستی چقدر خوبه که خداوند در پنل تنظیمات انسان چیزی به نام "تخیل" تعبیه کرده ، نه؟  خیال پردازی آن هم به طرز اغراق آمیز و دلخوشانه ای حسابی من رو سر حال میاره و در مغزم سروتونین فوران می کنه ...

حالا دارم خیال روزهایی را می بافم که پزشکی تمام شود ، طرح تمام شود ، بروم آن سوی دنیا و یک چیری مثل نوروساینس بخوانم ،چطوره؟ من که میگم عالیه!

5. پاشید بریم روبوسی ماه ... این چند شب حسابی خوشگل شده... 

 

۱
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان