گذر ایام ...

1.حقیقتش این است که من اگر ننویسم (با خودم حرف نزنم) خفه میشوم ! وقتی قدت از پدر و مادرت بزرگتر میشود (کنایه ازینکه دغدغه هایت را نمیفهمند) و دوستی نداری که بنشینی کنارش ،چای را با هم بخورید و دردهای دلت را بشنود،آنوقت تصمیم میگیری که با خودت حرف بزنی و حرف بزنی... و چرا مینویسم ؟ چون باید لحظه ها را ثبت کنم ،تلخ و شیرین ،همه باید ثبت شود. تنها کاری که از دستم برمیاید برای کندتر کردن گذر زمان ! حالا این که اینجا لو رفته کمی کارم را سخت تر کرده اما اندکی تغییر ...اندکی بی خیالی ... و اینها لازم است ... حالا فوق فوقش اگر خواستم حرف های منکراتی بزنم با رمز و قفل مینویسم ! (هر آدمی حرف ها و احساسات منکراتی را دارد ،انکار نکنید که به آدم بودنتان شک میکنم ).بله!

2.بعضی چیزهایی که مینویسم قطعا غلط است ،بعضی از باورهایم ..بعضی از "باید"هایم ...بعضی از احساساتم نسبت به دیگران و رفتارهایشان (مثل آنچه درباره ی برادرم نوشته بودم ).اما این ها را مینویسم تا خودم را با خودم روبه رو کنم !تا با خودم دست به یقه شوم !تا خودم را به چالش بکشم !(این را گفتم چون عده ای از دنبال کنندگان این صفحه معتقد اند که آدم غیر قابل انعطافی هستم و بسته فکر میکنم!)

3.یک هفته در ولایت به سر میبرم برای تجدید قوا ... 

4.پدر و مادر خیلی خیلی شکننده و خسته هستند !تماشای چروک ها و موهای سفیدشان بزرگترین رنج دنیاست !

5.باید راهی برای پول درآوردن پیدا کنم ،این طوری نمیشود ! احساس انگل بودن دارم !

6.دوستی میگفت :نسبت به گذشته اعتماد به نفست کمتر شده ! 

راست میگفت ،اما دلیلش ؟

7.برادر جان معتقد است نسبت به گذشته حساس تر و زودرنج شده ام! 

8.راستی ،امروز آخرین روز آبان است و تعداد یادداشت های آبان ماهم 56عدد شد! عجب رکوردی! گویا آبان سختی پشت سر گذاشته ام ! (بین خودمان بماند بیشتر شب هایش با اشک گذشت !)

9.پاییز از نیمه گذشت ،قصد نداری بباری؟

10.هیچی!



+ پیشنهاد /شهرام ناظری




۱

آواره!

این صفحه به تازگی توسط عده ای از نزدیکان کشف شده و من خصوصی ترین مکان برای حرف زدن و زندگی کردن رو از دست داده ام! حالا نمیدونم به کجا و چه کسی پناه ببرم ...احساس برهنگی،بی سرپناهی و درماندگی سخت آزارم میده ... نه حوصله ی از نو شروع کردن رو دارم و نه میتونم اینجا ادامه بدم ... آدم های تنها و سرگردانی که در خلوتشون با خودشون حرف میزنند و تنها جایی که بهش پناه میارند همین وبلاگ هاست ،میتونند حال الان من رو درک کنند ... میتونند اوج درماندگی من رو بفهمند...

نمیدونم چه باید کرد ... هنوز تصمیمی نگرفته ام ...


+ بک تو اینستا!!!

۲

امید بساز!

تصور کن زیر آوار گرفتار شده باشی و نتوانی هیچ حرکتی بکنی ،قلبت بتپد و به زور نفس بکشی ... تصور کن آن ثانیه ها چقدر کند میگذرند ...ثانیه هایی که در انتظار صدای پای یک انسان و با امید به نجات میگذرانی ... زیر خروار خروار خاک با دست و پای بسته و درد و زخم، فقط ذهنت کار میکند ،فقط فکر میکنی ،فقط احساساتت کار میکند ...(با این فرض که بیهوش نشده باشی)

و این فکر و ذهن و احساس تنها اسبابی است که آن لحظه در چنته داری ... یا باید با استفاده از آنها "امید" بسازی و یا "یاس" ... انتخاب با خود توست ...

+ باید ساختن امید را قبلا تمرین کرده باشی...میفهمی که؟

۱

ضعف های دخترک

یادته تو نوشته ی قبل گفتم گریه نمیکنم ؟

امروز پسرک "بدون خداحافظی" رفت دانشگاه و من بعد از رفتنش بغض کردم و زدم زیر گریه ! باورت میشه اینقدر آسیب پذیر و ضعیف شده باشم که با یک بی محلی ساده اینطور از هم بپاشم؟

+عجب دختر لوسی شده ای! 

+باید خداوندگار از آن بالا بیاید پایین و یکی بخواباند در گوشم و بگوید :این چه جور زندگی کردن است ؟ 

+ این روزا فیلم خوب رو پرده هست؟ معرفی بنمایید لطفا!

۳

این نوشته را نخوانید ! صرفا غر زده ام !!!

با آدم ها روابط گسترده ای ندارم اما همان روابط اندک را هم به طور کلی قطع کرده ام ، یک هفته ای میشود، دانشگاه نمیروم و خب کلی از کارهایم روی زمین مانده .تنها خوش شانسی ام این است که واحدی ندارم فعلا!،وقت روانپزشک داشتم و نرفتم ،حوصله ی خرید ندارم ... از نور گریزانم ،از صدا گریزانم ، از سرما گریزانم ...روزی یک وعده غذا میخورم که اصلا مهم نیست چه باشد ،فقط برای جلوگیری از ضعف و هایپوگلایسمیک شدن !به علاوه ی مشتی قرص که نخوردنشان تنبیه وحشتناکی مثل سردرد به دنبال دارد !
گاهی چیزی میخوانم ،گاهی فیلم میبینم اما حقیقتا هیچ کاری لذت بخش نیست ...گریه نمیکنم ،نه شادم ،نه غمگین ،نه مضطرب ...و همین نبود هیچ گونه هیجانی آدم را به شک می اندازد که زنده است یا مرده !آدم حتی اگر بترسد و "ترس" را تجربه کند خوب است ،چون میداند که زنده است اما نداشتن هیچ کدام از این هیجانات چیزی جز مرگ نیست ...
گهگاهی با دوستی پیامی رد و بدل میکنم اما حقیقتا حوصله ی هیچکس را ندارم ،نه !حوصله ندارم که درست نیست ،هستند اندک دوستانی که حال آدم را ازین رو به آن رو میکنند و خودخواهی است که بگویم حوصله شان را ندارم... بودند اندک دوستانی که در این چند روز از حالم خبری گرفتند اما من انرژی کافی برای پاسخ دادن به لطف هایشان را نداشتم ،دعوت هایشان برای دیدنم را رد کردم ،فقط مقداری تعارفات تحویل دادم تا بدانند که متشکر هستم و واقعا هم متشکر بودم.. . 
و نتیجه ی این قطع روابط چیزی جز حال بد و افسردگی نبود ... نمیفهمم ، تنهایی را میطلبم و وقتی به آن میرسم پوچی سراسر وجودم را میگیرد ... آدم ها را از خود می رانم و بعدا بودنشان را آرزو میکنم ... خودم هم سر از احوالم در نمیاورم ... گاهی به سرم میزند به دوستی تلفن بزنم و بگویم :به یک دوست نیازمندم لطفا چند ساعتی کنارم باش ،اما بعدا پشیمان میشوم و با خودم میگویم : اگر پرسید چرا بدحالی چی باید بگم ؟چیزی برای گفتن ندارم ... ضمن اینکه هر کس دغدغه های خودش را دارد و نمیتوانم دوستانم را مجبور به شنیدن احساسات مزخرف خودم کنم (با فرض اینکه بتوان در قالب واژه آنها را بیان کرد)

+ هیچ تشخیص افتراقی برای این حال بد به ذهنم نمیرسد ...پس منتظر میمانم تا خودش گورش را گم کند و برود ...
+اخیرا زیاد از واژگان زننده استفاده میکنی ،مراقب باش ...روحت تحمل این همه زمختی را ندارد ...
+میگویند :غر نزن ! میگویم : آب و گل مرا اینگونه سرشته اند ،کاریش نمیشه کرد :) ضمنا از یک آدم ضعیف و آسیب پذیر انتظار بیشتری نباید داشت ...
+ میگذرد ،میگذرد ،میگذرد...
+دلتنگ خانواده و خصوصا پدر هستم...(شنیدی چی گفت؟ گفت "دلتنگ" ،دلتنگ است ،هنوز احساسی در کار است، پس هنوز زنده ست )
+خوشبینانه ترین حالت این است که یک روز بلند میشوم ،پرده ها را میکشم ،از نور و صدا استقبال میکنم ،پنجره را باز میکنم ،نفس عمیقی میکشم و اجازه میدهم که سرمای پاییزی ریه هایم را قلقلک دهد ،بعد من میخندم و یکهو دنیا رنگش عوض میشود ،یکهو تمام پرده های خاکستری از جلوی چشمانم کنار میرود و زندگی از نو شروع میشود ... میشود ،میشود ،میدانم ...همیشه تغییر احوالاتم ناگهانی و بدول دلیل بوده ... شاید تنها نیاز به زمان دارم ،زمانی برای تجدید قوا ، زمانی برای هیچ کاری انجام ندادن ... زمانی برای فکر نکردن ! اصلا زمانی برای افسرده بودن ! خودمانیم ولی افسردگی هم بخشی از وجود انسان را ارضا میکند ! این را به وضوح لمس کرده ام ،وقتی خسته ای و احساس ضعف میکنی نیاز به دوره ای افسردگی داری ،هر چند عذاب میکشی اما دو دستی افسردگی ات را میچسبی و حاضر نیستی رهایش کنی !چرا؟ چون ارضایت میکند !توضیجش سخت است ،یک جورهایی شهودی است ... باید تجربه کرده باشی تا بفهمی چه میگویم !
+ و این هورمون های لعنتی!

suicide...

مثلا آدم میتوانست خودش را شیفت دیلیت کند !!!

صبح است !!!

صدای همهمه ی آدم ها ،ماشین ها ، موتورها ... اگر مثل من شب ها بی خواب شده باشی و بتوانی صبح خداوند را با چشم های خودت ببینی، میتوانی صبحت را با این ترکیب متعفن(گیر ندهید به زننده بودن این واژه ،کلی فکر کردم برای انتخابش) آغاز کنی :صدای آدمها ،ماشین ها و موتورها ... شروعی بی رحمانه تر از این هم وجود دارد؟؟؟

تماشای طلوع خورشید در سکوت و شنیدن صدای پرندگان را هم نگه دار برای رویاهایت... 

خیلی دیر است ،بلند شو تا از "زندگی" عقب نمانی ... 


+ بوسیدن یار و خوردن صبحانه در کنار یار را هم اضافه کنید به آن صبح های رویایی و خیالی !


شکنجه!

1.هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اسم شخصیت اصلی داستان "مسخ" چی بود؟ ذهنم درگیر شده ! فکر کردن بهش ذهن آدم رو به طرز لذت بخشی شکنجه میده !(فکر کردن به یک سوال بی ربط که یهو توی ذهنم میپره)،مازوخیست هم خودتی!

به کتاب دسترسی ندارم ،گویا باید از گوگل کمک بگیرم !

2.درد گردن تمامی ندارد ...

3. میدانستید بین افسردگی و دردهای عضلانی اسکلتی رابطه وجود دارد ؟

4.مکن ای صبح طلوع! تو رو خدا!


۴

عینی!!!

خواهرک پیام داده که یک انشا برام بنویس! 

گفتم:باشه .موضوع چی هست؟ 

:آزاد !

:چه خوب!کلی چیز میشه نوشت!

:فقط ذهنی نباشه ،راجع به یک موضوع عینی بنویس!

:عینی؟ نمیتونم ! زندگی فقط توی ذهن جریان داره !

:خل و چل!!!


آشفته!

ساعت 3:27 بامداد/ من و او /تاریکی/صدای آزار دهنده ی تیک تاک ساعت،

+چرا نمیخوابی؟

-:خیلی آشفته ام ،

+:چرا؟

-: علتش رو نمیدونم ، در حال حاضر به شدت از خودم متنفرم ! 

+:چرا؟

-:نمیدونم !شاید چون به اندازه ی کافی خوب نیستم!

+:تلاش کردی و نشد؟

-:نه!تلاشی نکردم !

+:پس بخواب ،چرت نگو!!!


About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان