دختری که لواشک دوست نداشت ...

1. کشیک آنکال بودم .ساعت حدود 9 شب بود ،کارهامو توی بخش انجام داده بودم و ناهار و شام نخورده راهی پاویون(اتاق استراحت) شدم تا یه چیزی بخورم و مجددا برگردم ، زمانی که منتظر آسانسور بودم خانمی رو دیدم که توی راهروی بخشِ جراحی روی صندلی ها نشسته بود و ریز ریز اشک میریخت ،فک کنم متوجه حضورم شد اما به اشک ریختن ادامه داد ، دیدنش دلم رو به درد آورد ...دلم میخواست برم کنارش بشینم ،دستم رو بگذارم روی شونه ش و بهش بگم : صبور باش ...

اما این کار رو نکردم ... نمیدونم چرا ... نکنه دارم سنگ میشم ؟؟؟هوم؟

2. صبح شنبه سوار مترو میشم همه لباس های تیره و رسمی به تن دارند ،در حدی که با اون مانتوی زرشکی و شال آبی آسمونی و کوله پشتی روی دوشم بینشون معذب هستم ، صبح جمعه که سوار مترو میشم همه ی دخترها با شال های رنگی و مانتوهای رنگارنگ و با لبخند کنار همدیگه نشستند،منم راحت ترم وقتی خودم یکی ازین رنگ های رنگین کمون رو میسازم ... 

خدارو شکر که مجبور نیستم رسمی بپوشم ...

3. پرستارها بهم لواشک تعارف میکنن ،میگم من اصلا ترشیجات دوست ندارم ! میگن :مگه میشه ؟مگه داریم دختری که لواشک دوست نداشته باشه؟!!!

عاره داریم ! من :)

4. تیپر کردن داروها با موفقیت انجام شد ،دیگه داروی اعصاب نمیخورم .الان یک هفته ست که پاک پاکم ! :))

توضیح : بعضی از داروها رو نمیشه ناگهان قطع کرد چون عوارضش بیمار رو اذیت میکنه به همین دلیل باید به مرور دوز مصرفی رو کم کرد تا بالاخره بدن بتونه به نبودش عادت کنه ،به این کم کردن دوز دارو میگن تبپر کردن !همین!

امیدوارم بتونم بدون کمک دارو از پس این چند ماه بر بیام !

5.  : تخصص چی میخوای بخونی؟ 

    : هیچی!

     :عه!!!پس چیکار میکنی؟

     : هیچی ،زندگیمو میکنم !شوهر میکنم و بچه مو بزرگ میکنم :) من متخصص نشم دنیا چیزی رو از دست نمیده! خیالت راحت !

6. حوصله ی تایپ اینو ندارم ...

7. متاسفانه بلد نیستم مثل بقیه ی هم جنسهام در محیط کار با جنس مخالف با کمک از ترفندهای زنانه مثل نازک کردن صدا و ناز و عشوه کارهامو پیش ببرم ...نه اینکه ناز و عشوه بلد نباشم ها ...یک سری قانون های نانوشته برای خودم دارم که بهم میگه هیچوقت از جنسیتت برای پیش بردن کارت استفاده نکن ! نتیجه اش هم اینه که معمولا دیده نمیشم ، کارم به چشم نمیاد و همیشه از بقیه عقب میمونم چون دارم تلاش میکنم خودم انجامش بدم ... 

شاید یکی از عوارض لواشک نخوردن همینه که ناز و عشوه از یادت میره :)) 

8. امان از آلرژی فصلی ... لعنت به هیستامین ... 

9. بعضی از نوشته هام برچسب "مریضخونه" داره و از لحظاتم در مریضخونه مینویسم ،به احتمال زیاد برای کسی که در این فضا نیست خوندن این نوشته ها هیچ جذابیتی نداره !راستش نوشتنش واسه ی خودم هم چندان جذاب نیست !اما به جهت خلوت کردن ذهنم مجبورم این نوت های چسبونده شده در گوشه کنار ذهنم رو بیارم اینجا بچسبونم !

10. فردا دوم اردیبهشت نود و هفت ،چهارمین کشیک !

11. در ادامه ی مورد 5 باید بگم بدجوری این فکر وسوسه ام میکنه که بی خیال گذروندن دوره ی تخصص بشم و دنیایی به انتخاب خودم رو بسازم و زندگی کنم ( تیکه ی شوهر و بچه ش هم واسه خالی نبودن عریضه گفتم ،جدی نگیرید:)  )

 

+ به پیشنهاد پری بانو


 

 

 

 

تیردخت تصمیم میگیرد بمیرد ...


نیازمندی ها!

یک گوشه کز کردم و دارم از سرما یخ میزنم (نمیتونم افتراق بدم که این سرما از درونه یا از بیرون)! به بک عدد آغوش گرم جهت آب شدن یخ هام احتیاج دارم ، اگر پذیرای اشکهام هم باشه دیگه چه بهتر ! میدونم دلار گرون شده اما حاضرم هزینه شو نقدی پرداخت کنم ...

کاش زودتر بتابه!

میخواستم بگم کاش هوا همینطوری بمونه ،یکهو به یاد پیرمردی افتادم که با چهره ای درمانده به ما نگاه میکرد و اصرار داشت زودتر بره اتاق عمل چون اینجا خونواده ش جایی برای موندن ندارند و زیر بارون منتظرش هستند ... نظرم عوض شد ... کاش زودتر آفتاب بتابه...

از ماست که بر ماست ...

1. مجبور شدم ساعت دو نیمه شب در کشیک اورژانس ساعد پاره شده ی پسر جوونی رو که در حال مستی درگیری داشته و جراحت با چاقو داشته سوچور بزنم ، اون هم چه سوچوری ... پونزده تا سوچور و بعدش پانسمان ... 

حالا نشستم و به دستهام نگاه میکنم ، به دستهایی که به جای گرفتن قلم و نقاشی کشیدن مجبور هستند ابزار جراحی و پانسمان رو بگیرند ...

کی فکرشو میکرد که تیردُخت با این روحیه ی لطیف و هنری و این همه احساساتش مجبور بشه تن بده به همچین کارهایی ؟

2. ساعت 7 صبح امروز که کشیکم تموم شده بود داشتم جمع و جور میکردم که برگردم خونه ،بارون گرفته بود و دل توی دلم نبود که برم زیر بارون و یه دل سیر کیف کنم، توی دلم گفتم :"عجب بارونی ! دَمت گرم اوس کریم ! خیلی مُخلصیم!!" چند دقیقه بعد بهم زنگ زدن گفتن باید بلند شی بیای درمونگاه :/ 

من  :/

اوس کریم :)) 


+ از ماست که بر ماست !!!


کسی باید باشه ...

به مرحله ای رسیدم که " کسی باید باشه باید ،که سر خستگیامو به روی سینه بگیره ، برای دلواپسی هام ، واسه سادگیم بمیره ...." 

دلبستگی !/چالش 3

من تقریبا هیچ دلبستگی در این دنیا ندارم ، ازین بابت خوشحال نیستم اما فکر میکنم انتخاب خودم بود که نداشته باشم ، نمیدونم انتخاب درستی بود یا نه! 


این آقای صابر ابر حرفهای جالبی میزنه اما امروز میخوام یه جمله شو به چالش بکشیم . میگه :"دلبستگی آدم را بزرگ میکند! " موافقید؟ به دلبستگی آری میگید یا نه؟


۱۳

The Moon Represents My Heart



ما را به سخت جانی خود ....

1. بالاخره تونستم با یک آدم واقعی تانگو برقصم ، به قول فرنگی ها و دقیقا با همون لحن : yay! :))

من و این همه خوشبختی؟!!

2. آقایانی که مدافع قانون حجاب اجباری هستید ، یک لحظه به اون پزشکی فکر کنید که مجبوره با مقنعه ای روی سر و دور گلو و گردنش به بیماران خدمت رسانی کنه،اون هم نه یک ساعت دو ساعت !!بلکه یک شبانه روز در کشیک ! وقتی نمیتونید شرایط و حال یک زن رو درک کنید پس لطفا چیزی که ازش تصوری ندارید رو اجبار نکنید ! 

# نه به حجاب اجباری !!!

3. من عاشق این روزهای دلچسب بهاری هستم ... البته اگر آلرژی فصلی راحتم بگذاره ... قدم زدن در این هوا رو از دست ندید :)

4 بعد از اولین کشیکم وقتی آویزون و خسته و ناامید از مریضخونه زدم بیرون و سوار مترو شدم یک گوشه کف زمین نشستم ، چشم هام رو بستم ، آروم بودم ولی قطره های اشک بود که از گوشه ی هر دو چشمم میلغزید و میریخت روی صورتم ، از ترس اینکه با آدم ها چشم تو چشم نشم چشم هام رو باز نمیکردم ،وقتی اشک ها تموم شد چشم هام رو باز کردم ،اشک ها رو پاک کردم ،از جام بلند شدم ،کوله رو انداختم روی دوشم و به راهم ادامه دادم ... انگار سخت جون شدم ...این خوبه! و فردا دومین کشیک!!!

5. در تست mbti مهمترین قسمت حرف دومی است که در تیپ شخصیتی نشون داده میشه (البته به نظر این حقیر) ، فکر میکنم آدم های S هیچ درکی از دنیای آدم های N ندارند ، فکر میکنم بهتره راهمون رو از هم جدا کنیم ! متاسفانه متاسفانه و متاسفانه اکثر آدم ها S هستند ! اگر با آدمی شهودی (همون Nها) برخورد کنم باید دو دستی بچسبمش ! 

6. شاید بخندی اما خیلی دوست دارم بدونم کسی هست توی این دنیا که دلش برای من تنگ بشه ؟!! 

7. چقدر آشفته نوشتم ... اشکال نداره :)

8. اینقدر خسته ام که موقع تلفن حرف زدن فقط هوم هوم میکنم و نصف حرفهای فرد اونور خط رو نمیشنوم ... تا جایی که از سکوتم خسته میشه و خداحافظی میکنه ...

زنده شدن مردگان پس از مرگ ...

ابراهیم از خداوند پرسید آیا واقعا انسان بعد از مردن و پوسیدن دوباره زنده میشه ؟ خداوند گفت اگه شک داری این کاری که میگم رو انجام بده ، چند تا پرنده از چند نوع مختلف انتخاب کن ،اونها رو بکش ،اجزای بدنشون رو له کن و با هم قاطی کن ، بعد این مخلوط رو به چند قسمت تقسیم کن و هر قسمت رو روی قله ی یک کوه بگذار ، ابراهیم این کار رو انجام داد و بعد به اذن خداوند اجزای هر پرنده از روی قله ی هر کوه به هم پیوستند و پرنده ها از نو زنده شدند ... یه همچین چیزی بود فکر کنم داستانش تا جایی که از کتاب های دوران مدرسه به خاطر دارم ... 

امروز داشتم فکر میکردم چرا خداوند راه بهتر و ملموس تری برای نشون دادن زنده شدن مجدد مردگان به ابراهیم انتخاب نکرد؟ اگر من خدا بودم این رو از ابراهیم میخواستم : یک روز کامل در یکی از مریضخانه های ایران زمین کشیک اورژانس وایستا ، در پایان کشیکت فرقی با مردگان نداری ،میری میخوابی و از دنیا جدا میشی ... فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدی میبینی که انگار مجددا زنده شدی ... تعجب میکنی که بعد از اون مرگ دوباره میتونی از جات بلند شی و نفس بکشی و حرکت کنی و حتی لبخند بزنی ... به خدا سوگند که اینطوری بهتر میتونست به قیامت و زنده شدن مردگان ایمان بیاره ... عین من که الان دوباره زنده شدم و به زنده شدن مردگان ایمان آوردم ... 

+ پست کشیک !

+ "باید پارو نزد ...وا داد ، باید دل رو به دریا داد ، خودش میبردت هر جا دلش خواست ، به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ..."

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان