من میترسم !

 باید اعتراف کنم من از بزرگ شدن میترسم ...

 من هر روز صبح با ترس چشم هام رو باز میکنم ، من از زندگی کردن میترسم ...من از نفس کشیدن میترسم ... من از گذر زمان میترسم ... احمقانه ست ؟ میدونم!

باید دیوانه تر میبودم !

فکرش رو بکن ! یک روز که خیلی دور نیست اما حتما دیره ،این جمله رو به خودت میگی : "باید دیوانه تر میبودم ..." و بعدش هیچی نیست جز پشیمونی ...

آرزو

میگه بیا بشینیم این یه سال و خورده ای رو خوب خوب درس بخونیم ، بعدش پوست قبول شیم و با هم باشیم ... هم رشته ی لوکس و راحتیه ،هم درآمدش خوبه ،هم استرس و فشار بقیه ی رشته ها رو نداره !تا آخر عمر راحتیم ! فقط این یه سال رو باید شب و روز بخونیم و خودمون رو خفه کنیم ! چون رتبه ی زیر صد میخواد و رقابت زیاده و راحت نیست ....

اون میگه و من همینجوری نگاش میکنم و هیچ گرما و قدرتی درونم حس نمیکنم برای بلند شدن و تلاش برای این آرزو ... یعنی گرمای این آرزو در حدی نیست که بتونه درونم رو روشن کنه ... خیلی وقته سرد شدم ...سرد سرد ... پس اون آرزویی که منو گرم میکنه کدومه ؟ کجاست ؟ چیه ؟ من به گرمای یک آرزو نیاز دارم ...وگرنه یخ میزنم ... 


92سالگی

داشتم به دختر 20 ساله ای فکر میکردم که سومین پسرش رو حامله بود ، که از وقتی شکمش قلمبه شده بود شوهرش بیشتر از قبل بهش توجه میکرد و نازش رو میکشید ...دخترک بیست ساله ای که با هر لگد اون موجود کوچولو ،توی دلش قند آب میشد ... دختری که دردهای وحشتناک زایمان رو تحمل میکرد و با شنیدن اولین گریه ی پسرکش غرقِ اشکِ شوق میشد... دختری که جوونی و شیطنت ها و خوشی های این سن رو خیلی زود کنار گذاشت و نشست به بچه زاییدن و بزرگ کردن ...که بزرگترین وظیفه ی زن تربیت بچه و شوهر داریست ...

سالها گذشت ...اون دخترک دیگه بیست ساله نبود ... دیگه پوستش صاف و جوان و شاداب نبود ...خم شده بود ... چروکیده شده بود ... موهاش خاکستری بود ... دیگه جوون نبود ... هفت تا گل پسر!!! زاییده بود و بزرگ کرده بود ...راحت نبود ..اما چه میشد کرد ... مگه وظیفه ی زن چیزی جز اینه؟

اون دخترک الان 92ساله ست و در بستر بیماری ... هیکل نحیف و لاغرش رو روی تخت بیمارستان گذاشتند و هر کدوم از اون پسرها گهگاهی به سراغش میان . چند روز پیش خونریزی معده کرد ، من کشیک بودم ، معده ش رو شست شو دادم ، ادرارش قطع شده بود و تا سه ی نیمه شب بالای سرش بودم تا متخصص اورولوژی بیاد ویزیتش کنه ... یکبار وقتی بالای سرش بودم دست برد و گوشه ی روپوشم رو گرفت ... رهاش نمیکرد و من نمیفهمیدم چی میگه ... وقتی از اتاق اومدم بیرون دو تا از پسرهاش دنبالم اومدند و از حال و روزش پرسیدند ... یکیشون رو کرد به من و پرسید : وضعیت جسمیش چطوره ؟ به نظرتون ما بمونیم تا صبح ؟ (در واقع میخواستن بدونن که امشب اتفاقی براش میفته یا نه ! گمونم کلی کار مهمتر از مادرشون داشتند که نمیتونستند ولو برای چند ساعت رهاش کنند و کنار این مادر بمونند ... )یه کم فکر کردم و ازونجایی که حال جسمی پیرزن غیر قابل پیش بینی بود بهشون گفتم : بمونید پیشش ، بمونید و تنهاش نگذارید ... (وقتی که عمرش رو به پای شما ریخته ،موندن کنارش در این شب های آخر عمرش انتظار زیادیه ؟ ) 

پسرها این موضوع رو نمیفهمیدند و مدام و به روش های مختلف میپرسیدند که زنده میمونه یا نه ... در نهایت هم رهاش کردند و رفتند و نوه ش رو به عنوان همراه بالای سرش گذاشتند ...


+ حالا میفهمید چرا مخالف سرسخت بچه دار شدن هستم ؟ 

+ خودتون قضاوت کنید : در 92 سالگی در بستر مرگ نهایتا تنها خواهیم بود ! پس چرا جوانیمون رو به پای موجودی بریزیم که اون لحظه کنارمون نخواهد موند ؟ 

پیشنهاد بدید

تا آخر این هفته چند روز استراحت مطلق نصیبم شده که واقعا نمیدونم چجوری بگذرونمش..همینطوری کف دستم گرفتمش و دارم نگاش میکنم که از لابه لای انگشتهام میچکه ...زود باشین چند تا پیشنهاد خوب بهم بدین برای گذروندن این تایم...

+ بچه ها بیاین اینا رو ببینیم با هم ذوق کنیم !
+ و این دست ها رو ...
۷

...walk with me

+

 

 

آدم های ملتهب!

اینکه حجم کار و خستگی زیاده یه جورایی خوبه ،فرصتی برای فکر و خیال باقی نمیگذاره و "گذران" زندگی رو برام راحت تر میکنه ... تا حدی که گاهی با خودم فکر میکنم برای بقیه ی این زندگی همین روند رو پیش بگیرم و خودم رو در کار و حرفه م غرق کنم ... این راحت ترین انتخابه ( البته بعد از خودکشی!) 

اما ...

یه روز که از فضای کاری فاصله میگیرم ،یه روز که ذهنم آزاد میشه و به هر طرف پر میزنه، دوباره دغدغه ها و فکرهای قدیمی جون میگیرن و توی کله م جلز و ولز میکنن ... 

کدوم فکرها ؟ کدوم دغدغه ها ؟ نمیتونم بگم !گفتنش راحت نیست !اینو فقط آدم هایی میفهمند که از جنس من باشند ! همون فکرایی که شبا خواب رو از سرمون میپرونند ، همون دغدغه هایی که نه واسه خاطر آینده ،نه واسه پول ، نه کار ، نه ازدواج ،نه خونه ،نه ماشین ،نه بچه و ... هست ... همون دغدغه هایی که خودت هم نمیدونی از کجا میان و چی میخوان از جونت ... همون هایی که زندگی رو برای من و امثال من سخت کردند ... همون فکرهایی که ما رو تبدیل کردند به آدم های عجیب و غریب و ملتهب !!! همونهایی که باعث شدند ماها تنها بمونیم و نتونیم تو دریای رابطه ها غرق شیم ... نمی دونم چجوری بگم ... 

در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید یه جوری سر خودمونو گرم کنیم تا این التهاب ها بخوابه و بشیم شبیه به بقیه ی آدم ها ... عادی و نرمال و سالم ! 

میفهمی چی میگم؟

سرخوشی بعد از کشیک !

+ یک عدد تیردُختِ له و لَورده ی پُست کشیک میباشم :/

+ بخند ... :)




!!!pre kishik syndrom

افسردگی شب قبل از کشیک رو هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه بشوره ببره :((



+ به جز بارون ....

غروب ...

+عاشق تر شو یارا ،عاشق تر کن ما را ...



About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان