!save me from me

از بدی های روز تعطیل اینه که آدم با خودش تنها میشه و ... امیدوارم تا صبح شنبه بلایی سر خودم نیارم ... من تحمل خودم رو ندارم ! یک نفر بیاید من را از دست خودم نجات دهد ! 

همین لحظه ...

همین الان همین لحظه چی میتونه خوشحالت کنه؟ 

.

.

.

+ اگه به جوابی نرسیدی نگران نباش،تو تنها نیستی...

۱۵

سالهای خالی ...

1.اون اوایل فکر میکنی که تو فرستاده شدی برای این مردم ! که قراره کارهای بزرگ انجام بدی ! که قراره بهشون کمک بکنی ! که قراره خدمت(!) کنی ...که قراره تمام خستگی هات با دیدن مریضی که از درد و رنج نجاتش دادی فراموشت بشه ، اما ...
هر چی بیشتر میگذره میفهمی چقدر خوش خیال بودی !کم کم فقط تلاش میکنی خودت رو نجات بدی ...فقط تلاش میکنی جون سالم به در ببری ...فقط همین! 
2. به زن چهل ساله ای فکر میکنم که یکی از شبهای گرم تیرماه تک و تنها گوشه ی خونه نشسته و به سالهای دور فکر میکنه ... به اینکه هر چقدر تلاش میکنه خاطره ای از سالهای بیست سالگی توی ذهنش نیست ...به اینکه طلایی ترین سالهای عمرش در ذهنش مه آلود و ساکن و ساکت است ! خالی از آدم ها ...خالی از احساسات ...خالی از شور و شوق ...خالی از تجربه ها ... خالی ...
3. وای بر آن کس که دلِ تیردُخت را بشکند ...

!The Memory Sucks

حافظه ام ضعیف شده ،خیلی ضعیف ، هر چقدر بگم و بخندم و شیطنت کنم ،هر چقدر که به خودم بگم من افسرده نیستم و درمان شدم، این ضعف حافظه(از علایم دراز مدت افسردگی) یادم میندازه که اتفاقا دارم در اعماق افسردگی دست و پا میزنم ! چند روز پیش صبح زود از خونه زدم بیرون وسط راه یادم اومد کلیدهامو برنداشتم ! برگشتم ،کلیدهارو برداشتم و دوباره راهی شدم ! پنج دقیقه بعد یادم اومد کیف پولم رو جا گذاشتم !!! میتونی تصور کنی چقدرررر از دست خودم عصبانی شدم !!! وحشتناکه ! 

حالا از امور روزمره که بگذریم در درس خوندن هم دچار مشکل شدم ! این همه عدد و اسم دارو و دوز دارو و اندیکاسیون ها و کنتراندیکاسیون ها و ... نمیره توی مغزم ! مغزم آتروفیک شده ! 

چه کنم؟

باید درس بخونم !

1.بعد از مدت ها دوباره میرم سراغ سنت حسنه ی چای نوشیدن ! کابینت ها رو باز و بسته میکنم ،بسته ی چای خشک رو پیدا میکنم ، یک قاشق چای برمیدارم تا بریزم توی فلاسک ! پخش میشه رو زمین و همه جا میریزه جز توی فلاسک ! پیر شدم و دستام میلرزه ... 

2.باید درس بخونم ،باید درس بخونم ، باید درس بخونم ، اما نمیدونم از کجا شروع کنم ... قبل از اون هم باید یک گُول برای خودم مشخص کنم ، مثلا به هدف امتحان دستیاری ! هووو حالا کو تا دستیاری ...ضمن اینکه مردد هستم که بخوام اصلا توش شرکت کنم ... 

3. ............

4. این روزها رو چطوری باید گذروند ؟ این اندک روز تا 25ساله شدن ... 

...sometimes you wish

...Sometimes you wish people would just see themselves the way you do

تهرانِ این روزا

"تهرانِ این روزا رو دیدید؟
روزا خوبه. آخ نمی‌گه. آفتابی. بدون هیچ ابری.

شب که می‌شه آشوبه. سروصدا در میاره. رعدوبرق می‌زنه. ابر می‌شه. رنگش قرمز می‌شه. بارونی می‌شه. غرش می‌کنه. می‌باره. تا خود صبح می‌باره.
و باز وقتی هوا روشن می‌شه مثل روز قبل ساکت و محجوب٬ غم شبش رو‌ زیر خورشید قایم می‌کنه...
انگار حال این روزای تهران٬ حال اکثر ماهاست..."

"عطیه میرزاامیری"

این آخرین باره ...

 

 

در من غم بیهودگی ها میزند موج ...

 

 

ترس نشونه ی خوبیه مگه نه؟

وقتی که بچه بودم از تاریکی و تنهایی میترسیدم ، توی تنهاییم موجودات خیالی و عجیب و غریب رو میدیدم و ازشون میترسیدم ...


امشب توی خونه تنهام ...و میترسم ...


توی این فاصله (از بچگی تا امروز) با تنهایی کنار اومده بودم ، خیلی وقتها اصلا بهش فکر نمیکردم ...عادی شده بود برام ...اما ... اما امشب دوباره میترسم ...
ترس نشونه ی خوبیه مگه نه؟ این یعنی "زنده" ام ... 

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان