"زندگی" در دست های من ...

 امروز برای اولین بار در عمرم یک نوزاد رو از بطن مادرش بیرون کشیدم و توی دست هام گرفتم ! امروز یک انسان توی دست های من اولین لحظه های زندگی رو نفس کشید ، امروز یک انسان توی دست های من اولین گریه ی عمرش رو تجربه کرد ... امروز دست های من بیهوده نبودند! 

و بعد از اون مست چشم های درشت و زیبای دخترک بودم  ...

امیدوارم زندگی برات شیرین باشه دخترک ...

+ به تاریخ سیزده شهریور هزار و سیصد و نود و هفت هجری خورشیدی

+ البته که به تنهایی کار خاصی نکردم و رزیدنت ها کارهای اصلی رو انجام دادند ،صرفا خواستم این تجربه ثبت بشه ...

Come here

1.نمیدونم چند نفر میتونن این حال رو بفهمن ،اینکه بعد از یک روز کشیک (کشیک روز تعطیل خیلی زوره خداوکیلی!) صبح جمعه آف شی و مجبور نباشی تا ظهر تو بیمارستان بمونی و یک راست بیای خونه ، هم صبح جمعه خلوت و دلچسب تهران رو بغل کنی ،هم برسی خونه و رختخواب گرم و نرمت رو :) خدایا این خوشی ها رو از ما نگیر ...

2. من تاب "بیخوابی" و "استرس" رو ندارم ، اگر یه روز اومدم نوشتم که میخوام رزیدنتی بخونم اول گوشم رو بپیچونید و بعد بهم بگید :نکن دختر جان ! با خودت این کار رو نکن ! 

3.کشیک های زنان هم تموم شد ...وااااای خدااااااایا شکرت ... 

4. کم مینویسم و کم حرف میزنم چون چیزی جز خستگی ندارم ... بیخیال ...موزیک رو گوش بدید :

......No I'm not impossible to touch ,I have never wanted you so much

...Come here...come here

کشیک پنجم زنان

توی اورژانس بیمارستان زنان کشیک بودم ،ساعت حدود 12شب بود ،خانمی 20ساله که 18هفته باردار بود و این بارداری دومش بود،با شکایت درد و خونریزی مراجعه کرد ، رزیدنت شرح حالش رو گرفت و خواست معاینه ش کنه،  بیمار روی تخت مخصوص معاینه ی ژنیکولوژی دراز کشید اما اجازه ی معاینه نمیداد ،دلش میخواست همکاری کنه اما بدنش ازش فرمان نمیبرد و تمام عضلاتش منقبض شده بود و مقاومت میکرد ! رزیدنت هم توی اون ساعت از شب، خسته و بی حوصله و بداخلاق شده بود و سر مریض داد زد که اگه نمیخوای معاینه بشی بلند شو برو !ما علم غیب نداریم و بدون معاینه نمیتونیم تشخیصی برات بذاریم و درمانت کنیم ! 

مریض با بیچارگی تمام شروع کرد به گریه کردن و گفت :دست خودم نیست خانم دکتر، نمیتونم معاینه رو تحمل کنم ... خیلی میترسم ...

دکتر گفت : این معاینه که چیزی نیست ، مگه تو رابطه ی جنسی نداری؟اونو چیکار میکنی؟

گفت : موقع رابطه هم درد و عذاب میکشم ...  دست خودم نیست ... 

.

.

به این فکر کردم چطور ممکنه توی قرن بیست و یکم زن ایرانی هنوز هم اطلاعات درستی از سکس و حقوق خودش نداشته باشه ؟ چطور ممکنه یک زن چندین سال متاهل باشه ، باردار بشه ،بچه داشته باشه ،و هنوز لذتی از رابطه جنسی نبرده باشه ؟ و هنوز ندونه که زن بیشتر از ابزاری برای تامین لذت مرد و بچه زاییدن هست ! که این رابطه دو طرفه ست و هر دو نفر به یک میزان باید لذت ببرند و رضایت داشته باشند ! 

چطور ممکنه ؟ چطور ؟ 

من کارشناس نیستم ! فمنیست نیستم ! در اینباره مطالعه ای هم نکردم ! انتظار تایید هم ندارم ! فقط حس میکنم که یک چیزی این وسط درست نیست !!! 


دختر بس!

چهل و دو سالشه ،سه تا دختر داره ، توی یکی ار بارداری های قبلیش که دوقلویی بوده، قل پسر رو از دست داد و قل دختر زنده موند!

شوهرش پسر میخواست ، اینبار به روش IVF باردار شد تا بتونند جنسیت جنین رو انتخاب کنند ! اینبار دوقلو و هر دو پسر شدند ! اما دوقلوها مشکل دارند ، الان با شک به TTTSبستری شده (یه سندرمی هست که دو تا جنین، جفت مشترک دارند و یکی از جنین ها خون رو از اون یکی میدزده و در نتیجه یکی کمتر از اون یکی رشد میکنه)  ...

گهگاهی تلفنش زنگ میخوره ،با زبانی(گویش؟؟؟لهجه؟؟؟) که من نمیفهممش صحبت میکنه، گاهی موقع صحبت کردن با تلفن اشک میریزه ... نمیدونم چه سرنوشتی داشته و چی بر سرش اومده ، اونقدر هم خسته هستم که حوصله ندارم بشینم پای حرفاش ...


... 


TTTS:  twin to twin transfusion syndrome

IVF : In vitro fertilisation


پایان بخش عفونی

دوره ی یک ماهه ی عفونی تا دوشنبه تموم میشه ، خواستم چند تا از لحظاتم با بیماران رو ثبت کنم ... اگر به خاطرات مریضخانه ای علاقه دارید بخوانبد ...

1. پیرزن هفتاد ساله ای بود که با تشخیص UTI(عفونت ادراری) بستری شده بود ، وقتی که رفتم بالای سرش خواب بود ،میخواستم وضعیت هوشیاریش رو چک کنم برای همین باید صداش میزدم ، معمولا پیرزن ها رو مادر صدا میکنم و پیرمردها رو پدر ،اونهایی که جوانتر باشند رو هم با فامیلشون (مثلا آقای فلانی) 

صدا زدم مادر ! مادر! هیچ واکنشی نشون نداد ، همراهش که دختر جوانی بود به کمکم اومد و صداش زد : عمه جان ...عمه جان ! پاشو خانم دکتر باهات کار داره ... پیرزن چشمهاش رو باز کرد ! همراهش رو به من گفت : ایشون عمه ی ماست ،هیچوقت ازدواج نکرده ... 

نگاهی به چشمهای پیرزن انداختم و با خودم فکر کردم : چه حسی داره عمه باشی ولی مادر نباشی ؟ به نظرم دردناکه ... فکرش رو بکن هفتاد ساله باشم ، ولی به واژه ی "مادر" هیچ واکنشی نشون ندم ...

2. در یکی از کشیکهام ساعت 11 شب که برای کاری رفته بودم بخش ،پرستار رو به من کرد و گفت : خانم دکتر! از تخت 25 یک نمونه ی ادرار باید بگیری ! گفتم : من ؟! گفت: بله! (توی دلم گفتم : این کار احیانا وظیفه ی خدمه یا پرستار نیست ؟!!!) 

ناچار گفتم چشم و البته بلد نبودم چجوری این کار رو انجام بدم ، وقتی که یکی از خدمه داشت وسایل این کار رو برام آماده میکرد ازش پرسیدم : من با کدوم نلاتون( یه نوع سوند موقت) باید این کار رو انجام بدم ؟ اون هم متوجه کار نابلدیم شد و با روی خوش مراحل کار رو برام توضیح داد ! 

بله !رفتم بالای سر مریض ،سوند رو وارد کردم و نمونه ی ادرارش رو گرفتم ( کی میخواست پزشکی بخونه ؟ اگه جرات داری خودت رو نشون بده! ) از اینکه برای بیمار کاری انجام بدم اصلا احساس بدی ندارم ،اتفاقا خیلی هم با حوصله و با مدارا کارهام رو انجام میدم ولی حقیقتا این کار خیلی زد توی ذوقم ! 

3. پیرمردی با شکایت تب و کاهش سطح هوشیاری در اورژانس بستری بود ، بیماری پارکینسون رو از خیلی وقت پیش داشت و به همین دلیل دستها و پاهاش مدام میلرزید ، براش Brain MRI درخواست کرده بودیم و به خاطر شرایط نامساعدش یک اینترن تا انجام MRI باید همراهش میبود . من کشیک بودم و این کار رو به من سپردند، همسرش خانمی بسیار دقیق و آروم و مهربون بود و البته خیلی نگران وضع شوهرش بود و مدام از من سوال میپرسید ،من هم در حدی که میدونستم جوابش رو میدادم و سعی میکردم با وجود خستگیم لبخندم از صورتم پاک نشه !

در مدتی که منتظر بودیم تا نوبت پیرمرد بشه همسرش بالای تختش ایستاده بود ، کلّه ی گنده و پشمالوی شوهرش رو توی بغل گرفته بود ،نوازشش میکرد ،گاهی با دستمالی آب دهانش رو پاک میکرد و چیزهایی به زبان خودشون (ارمنی بودند)در گوشش زمزمه میکرد و باهاش حرف میزد که من فقط " روبیک جان ، روبیک جان" گفتنش رو متوجه شدم ! خیلی جالب بود که هر چی بیشتر همسرش باهاش حرف میزد لرزش های اندامش کمتر و کمتر میشد و آرومتر میشد ... (البته به خاطر جو متشنج و شرایط نامساعد بیمارستان لرزش هاش برگشت و با دستور متخصص رادیولوژی MRI کنسل شد)

با خودم فکر کردم مردها در زمان بیماری چقدر معصوم و مظلوم میشن ، چقدر نیاز به محبت و نوازش پیدا میکنند ... گاهی باید به جای ظاهر زمخت و محکمشون، قلب کوچیک و لطیفشون رو بیینیم ، کاش بیشتر حواسمون به مردهای زندگیمون باشه ... 

 

+ آخ که من چقدر این ترانه ی معین رو دوست دارم ...

 

 

 

 

تیردخت در سررزمین سوسک ها !!!

دیشب که کشیک بودم توی اتاق استراحت اینترن عفونی تنها بودم ، به جز من هیچکسی کشیک نبود ...همینطوری داشتم به خودم و تنهاییم فکر میکردم که دیدم دو عدد سوسک زشت کف اتاق قدم میزنند . خب مشکل تنهایی حل شده بود اما من حالا باید با دو تا سوسک هم اتاق میبودم و شب رو سر میکردم ! ازونجایی که دیروقت بود و من بسیار خسته بودم حال و حوصله ی بلند شدن و رفتن به بقیه ی اتاق ها برای یافتن جای خواب نداشتم ...حتی حوصله نداشتم از این برادران سوسک بترسم ...بالاخره فرستاده ی خداوند بودند و آمده بودند من رو از تنهایی در بیارند ... 

رو بهشون گفتم : بیاین هر کسی قلمرو خودش رو مشخص کنه و تا صبح با صلح و آرامش در کنار هم بمونیم! اتاق چهار تا تخت داشت که در واقع دو تا دو طبقه بود ، گفتم من فقط یک تخت خالی میخوام که با خیال راحت این تن خسته رو روش بندازم و بخوابم ! از اونجایی که نمیخواستم در رفت و آمد برادران سوسک اختلالی ایجاد کنم و مزاحم آرامششون بشم یکی از تخت های بالا رو انتخاب کردم و بساطم رو روش پهن کردم...


این یادداشت رو من چند شب پیش نوشته بودم و چون به نظرم جالب نبود منتشرش نکردم ، از طرفی فرستادمش برای داداش بزرگه ،گفتم یه کم سرکارش بذارم :) بهش گفتم : اینو به اختیار خودت و با جملات خودت تمومش کن ...ببینید چی نوشته :)


عادلانه نبود اما از اون طرف چاره ی دیگه ای هم نداشتم. اخیرا قانون جنگل بر بسیاری از معادلات و پیش بینی های ما تقدم داره. لذا میدان رو بدون هیچ بحث و دعوایی با آقای سوسک و برادرش شاید هم زوجه محترمش تقسیم کردم.

چراغ رو با آرزوی سپری کردن شبی بدون بحث و جدل خاموش کردم. 

یک ساعت اول با ترس و کمی استرس گذشت اما رفته رفته اعتماد همدیگه رو بابت پاتک های احتمالی جلب کردیم و با خیال راحت به خواب رفتم.

در خواب عمیقی فرو رفته بودم که حس کردم چیزی روی دستم حرکت میکنه. اهمیت ندادم اما انگار این موضوع توهم نبود و چیزی یا کسی عمدا سعی داشت منو از خواب بیدار کنه. چشمامو باز کردم. آقای سوسک رو با شاخک های زشتش مقابل چشمهام دیدم. نفسم رو برای کشیدن جیغی از اعماق وجود حبس کردم.... مه ناگهان با صدای چندشناکی به حرف آمد:

-ببخشید شما میدونید در چه عرض و طول جغرافیایی از مدار کره زمین قرار داریم؟

+(چشمام از تعجب قلمبه شده بود.نفسمو به آرومی و با ترس بیرون دادم )تو...تو ..تو میتونی حرف بزنی؟

- بله همینجور که میبینی حرف میزنم! مگه موجود زنده ای بدون ارتباط با سیستم اطرافش زنده میمونه؟

+ نه خب..ولی ..من تا حالا سوسکی رو ندیدم که حرف بزنه.

-(قهقهه ای چندشناک سر میده)خب حق داری! سوسک ها موجودات عجیبی هستن. بیشتر سعی میکنند در عمل ثابت کنند تا با حرف زدن. البته من استثناء هستم! سخن گفتنم مشروط به هیچ سنت یا عادتی نیست. (نگاهی به همسرش میاندازد که با خیالی آسوده به خواب رفته است)شاید متعلق به نسل جدیدی از سوسک ها هستیم.

+سوسکِ نسلِ جدید؟! حتی فکر کردن بهش هم احمقانه ست. مگه انسان یا یک روبات پیشرفته هستی؟!سوسک ها همه سوسک بودن و سوسک خواهند بود. چی داری واسه اثبات ادعات؟!

-(آقای سوسک که انگار حرفم به مذاقش خوش نیومده بود با پای خاردار خود بال هاشو صاف کرد و زل زد توی چشام )میدونی مشکل شما انسان ها چیه؟

+نه..تو میدونی؟!

-آره. شما فک میکنید تمامی اصوات روی این کره خاکی رو شنیدید و تنهایید. اما تنها بسامد های ۲۰هرتز تا ۲۰کیلو هرتز رو میشنوید. بذار یجور دیگه بگم :من میتونم گستره وسیع تری از صوت و صدای خیلی از موجودات زنده رو بشنوم اما تو نه. همین نشنیدن ها سبب شده فک کنید تنهایید.

+(کمی مکث کردم و ازش پرسیدم) خب حق با توعه. شنوایی شما قوی تره.

-آره. البته من باور ندارم که سوسک ها ابرقدرتن! بذار اینجور نتیجه بگیریم که هر دو یه سری ضعف ها و قدرت ها داریم. مهم اینه قبل از هرکاری این نقاط رو بشناسیم و باهاش کنار بیایم. مثلا احساسات چیزیه که شما انسان ها دارید و توی نسل قدیم سوسک ها وجود نداره!( دوباره نگاهی به خانم سوسک میاندازد و لبخندی میزند. آرواره های ترسناکش را به رُخم میکشد)

+اوهوم. میدونم یبار گفتی. تو و خانومت نسل جدید سوسک ها هستین. خب شما چه تفاوت دیگه ای با بقیه سوسک ها دارین؟

-تفاوت دیگه ای که ما داریم اینه که ترس رو توی خودمون کشتیم. (نگاهی به ساعت دیواری میاندازد)میبینی؟ هیچ سوسکی شجاعت این را ندارد که مقابل چشمان آدمیزاد ۱۸دقیقه بایستد.

+(با صدای بلند میخندم. اشاره ای به خانم سوسک میکند. صدایم را پایین می آورم و عذر خواهی میکنم. ادامه میدهم) خب چجوری ترس رو کشتی؟ 

-کار سختی نیست. فقط باید در عین این که ارزش و جایگاه هر چیزی رو باور داری، معتقد باشی هیچ چیز حتی جونت اونقدر ارزش نداره که اینجور محکم و دو دستی بچسبیش.

(چند قدمی جلو میآید ولی انگار اینبار از او نمیترسم به چند تار موی سفیدم اشاره میکند)

-آره هیچ چیز اونقدر اهمیت نداشته که این تار های مو رو به خاطرش سفید کنی.

دقایقی توی فکر فرو رفتم. داشتم حرفاشو سبک سنگین میکردم. حضور سوسک رو  توی اتاق احساس نکردم. صدای بسته شدن پنجره رشته ی افکارم رو پاره کرد. اثری از این زوج عاشق توی اتاق نبود و البته ترسی توی وجودم....


+ واقعیت قضیه این بود که من خوابیدم اما سخت ! نه به خاطر حضور سوسک ها ،که به خاطر چند تا مریض بدحالی که توی بخش بودند و هر لحظه ممکن بود کد بخورند و صدای تلفنم بلند بشه ،که البته ساعت 6صبح این اتفاق افتاد و من با چشمای پف کرده و تنی خسته راهی بخش شدم :/ ولی خب به نظرم نوشته ی داداشم ارزش انتشار داشت ،مگه نه ؟ :) 

این سیستمِ بیمار!

1. خیره شدم به MRI کمر مامان ، دیسک های بیرون زده ش رو نگاه میکنم ، دونه دونه ی مهره های کمرش رو نگاه میکنم و هزار بار میمیرم براش ... خدا جان نمیشه این دیسک های دژنره ی مامان رو با دیسک های کمر من عوض کنی؟ نمیشه از عمر من کم کنی و به عمر مامان اضافه کنی؟ نمیشه واقعا؟! تو که ادعای خداییت میشه اینها که کاری نداره برات ! 

2. از درگیری های درونی و ذهنی خودم که بگذرم ، با معضل جدیدی روبه رو شدم ! و اون هم کار کردن در سیستمه! از وقتی وارد سیستم شدم و با آدم های مختلف در ارتباط هستم و بخشی از مسئولیت مریض رو بر عهده دارم، متوجه بیمار بودن این سیستم شدم ! در حدی که اگر روزی خودم بیمار باشم ترجیح میدم توی خونه بمیرم اما هیچوقت در بیمارستان بستری نشم و گرفتار این سیستم و آدم هاش نشم ! شخص خاص یا موقعیت خاصی منظورم نیست !مشکل اصلی آدم هایی هستند که مسئولیتی بر عهده دارند و براش حقوق میگیرند اما ذاتا آدم های بی مسئولیتی هستند ،کارشون رو درست انجام نمیدن و فقط در حد رفع تکلیف میان و میرن ! این آدم میتونه رییس بیمارستان باشه، میتونه پزشک باشه ،میتونه پرستار باشه، میتونه بهیار باشه ، میتونه مسئول خدمات باشه ، میتونه منشی باشه ،میتونه راننده آمبولانس باشه و ... هر کدوم از این افراد کارشون رو درست انجام ندن بخشی از مسیر درمان بیمار عقب میوفته و آسیب جانی ،مالی،روانی به بیمار وارد میشه ! و متاسفانه تعداد این آدم های بی مسئولیت خیلی خیلی زیاده! بقیه ی جاها رو نمیدونم اما به جرات میتونم در مورد سیستم خودمون که یکی از بزرگترین بیمارستان های دولتی این مملکت هست نظر بدم!تقریبا 80درصد آدم های این سیستم بی مسئولیت هستند! فقط منتظر ساعت پایان شیفت هستند تا کارهای انجام نشده رو بریزن روی شونه ی نفر بعد و نفر بعد هم بی اطلاع از همه چیز و بی تمایل به کمک به بیمار ،کارها رو میریزه روی دوش نفر بعدی و این سیکل معیوب مدام تکرار میشه ،تا جایی که مریض میس میشه و خب دل هیچکس نمیسوزه ... 

واقعا روح و روانم داره متلاشی میشه ! احساس مفید بودن نمیکنم ! وقتی درخواست کاری برای مریض کردیم و به علت نبود آمبولانس یا خرابی آسانسور یا چمیدونم هر دلیل مزخرف دیگه ای ،کار درمانی بیمار عقب میفته و کسی پیگیر نیست واقعا دلم میسوزه ... 

از کاغذ بازی براتون بگم که تا دلتون بخواد کاغذ مینویسیم و به جای اینکه کار مریض بهتر و سریعتر انجام بشه مدام دست انداز ایجاد میکنیم در سیر درمان ... 

هیچ کس به فکر دیگری نیست ... هیچ کس به فکر خدمت کردن و نجات جان کسی نیست ...همه فقط به فکر نجات خودشون هستند ... یکی دو نفر دلسوزی که پیدا میشن و فریاد میزنند و سعی در اصلاح دارند خیلی زود خسته و ناامید میشن ...حق هم دارند ... 

نمیدونم شاید هم من بیش از حد وسواس دارم یا خیلی کمال طلب هستم !شاید باید وقتی پام رو از بیمارستان بیرون میگذارم همه ی اتفاقات و بی نظمی ها و بی مسئولیتی هایی که دیدم رو فراموش کنم و به فکر خوشی خودم باشم ! شاید نباید بیشتر از ساعت کاریم توی بیمارستان بمونم فقط برای اینکه پرونده ی مریض رو کامل تر بنویسم و یا مطمئن بشم که مشاوره های مریضم ارسال شده یا نه! شاید نباید اینقدر خودم رو از نظر روانی شکنجه بدم ! شاید زیادی حساس هستم ! بعضی شب ها چندین بار بین خواب بیدار میشم و به بیماری که توی بخش دارم فکر میکنم!به اینکه روند درمانش چقدر طول کشیده و کلی وقت رو هدر دادیم !به بیماری فکر میکنم که هر لحظه ممکنه sepsis کنه و بمیره اما کارهاش معلق مونده ... 

گاهی اوقات دلم میخواد بشینم کنار مریض ،دستم رو بندازم دورش و براش گریه کنم ... 

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ... شاید اصلا اصلا مناسب این شغل نیستم ! شاید باید شغلی رو انتخاب میکردم که مجبور نبودم در یک سیستم و با عده ای از آدم ها کار کنم !شغلی که خودم همه کاره باشم و خیالم راحت باشه از بابت درست انجام شدن همه چیز ! نمیدونم!شاید اشتباه کردم ! به شدت روانم تحت تاثیر قرار گرفته ! دیگه نمیتونم تنهایی خودم رو manage کنم !به زودی دوباره میرم پیش روانپزشک ! 

+ سوال: سیستم هایی که شما توش کار میکنید هم اینقدر آشفته ست یا فقط سیستم بهداشت و درمان این مشکل رو داره؟ 

3. یکی از پرستارهای بخش به خاطر گناه نکرده سرم داد زد !جلوی کلی مریض و پزشک و همکار! بغص کردم ! ازینکه نتونستم از خودم دفاع کنم از خودم بدم اومد ! حتی داشتم به این فکر میکردم که شاید واقعا اشتباه از من بوده ! بغضم رو قورت دادم ،یک گوشه نشستم و مشغول کارم شدم .چند دقیقه بعد اومد صدام زد و ازم معذرت خواهی کرد ! نمیدونم به خاطر اینکه معذرت خواهی کرد خوشحال باشم یا به خاطر اینکه یک پرستار شخصیتم رو جلوی همه زیر سوال برد ناراحت باشم ! 

+شاید باید خشمگین شدن و فریاد زدن رو یاد بگیرم !


۰

دستهای عایق!

پیرزن 80 ساله ای ...  نه !مادربزرگ 80 ساله ای در بخش کد خورد ،رفتیم بالای سرش و CPR رو شروع کردیم ، نوبتی میرفتیم روی چهارپایه و chest compression میدادیم ! وقتی که دستهام رو روی قفسه ی سینه ی برهنه اش فشار میدادم به شفابخش نبودن این دستها پی بردم ، انگار دستهام عایق بود و هیچ نیرو و جریانی از وجودم به وجود بی جون این زن منتقل نمیشد ! شاید هم مشکل از دستها نبود ،شاید سرچشمه ی حیات در قلبم خشکیده بود و چیزی نمونده بود تا از طریق دستهام به بدن بیمار سرازیر بشه ! صورتم خیس عرق شده بود و موهام روی صورتم ریخته بود ، میدونستم از این دستها کاری ساخته نیست ،تلاش بیهوده ام رو ادامه دادم و در نهایت....
 بعد از 45دقیقه تلاش جسم بی جان مادربزرگ رو روی تخت رها کردیم ... 

monster

1. روز اول بخش عفونی مریضها رو تقسیم کردیم، تخت 5 و 6 و 7 به من افتاد ، بالای سر تخت 7 رفتم ، پسر جوانی حدودا 25 ساله آروم روی تخت دراز کشیده بود ، من رو که دید خودش رو جمع و جور کرد و محترمانه سلام علیک کرد ، قبل از اینکه پرونده اش رو باز کنم یا چیزی ازش بپرسم با خودم فکر کردم چه پسر مظلوم و ساکتی...
پرونده رو باز کردم و شرح حالش رو خوندم ، مورد آبسه ی عضله ی سواس بود و جهت تخلیه و نمونه برداری از آبسه بستری شده بود ، به habitual history که رسیدم دیدم فی الجمله نماند از معاصی و منکری که نکرد و مسکری که نخورد(شما بخوانید : نماند از گُه ای که نخورد و غلطی که نکرد!!!) 
2. دلم میخواست انگشتهام رو توی دهان تمام کسانی که امروز به من روز دختر رو تبریک میگفتند خورد کنم!!!مزخرف!مزخرف...
3. تماس گرفته که فلان پسر دکترای فلان چیر دارد ،دنبال دختری از فلان شهر میگردد،البته دختر خوب و خانوم(حالا اینکه تعریف خانوم چیست نمیدونم!) ،و اینکه آقا پسر دوست دارد همسرش پزشکی خوانده باشد ، معرفیت کنم بهش؟؟؟ 
این هم یکی دیگر از معضلات رشته ی تحصیلی ما! در چشم جنس مخالف کالایی لوکس به نظر میاییم!!!! به خدا خبری نیست ،خودتون رو بدبخت نکنید ،برید با یک دختر غیرشاغل ازدواج کنید و تا آخر عمرتون لذت ببرید از خوردن غذاهای دستپخت همسرتون،خوشحال باشید از اینکه هر شب خونه ست ،هر روز لذت ببرید از دیدن چهره ی شاد و آراسته و آرایش کرده اش و ...
4.بیمار bedsore ای در ناحیه گلوتئال (همون حوالی باسن!) داشت و وظیفه ی اینترن فلک زده شستشو و پانسمان این زخم بود! اون اینترن خوشبخت هم کسی نبود جز این حقیر!!! دستکش رو پوشیدم، ماسک رو زدم و رفتم بالای سرش! زخم رو پانسمان کردم ،اینکه ظاهر زخم بسیار مشمئز کننده بود هیچ! من فقط به این فکر کردم که این دست ها نباید الان اینجا باشند و این کار رو انجام بدن !مطمئنا روز قیامت از من در پیشگاه خداوند شکایت خواهند کرد!!! ببین تو رو خدا! به دستهامون هم بدهکار شدیم!
5. میدونم نوشته هام روز به روز مزخرف تر میشه! میدونم که دارم هیولا میشم !کاریش هم نمیتونم بکنم! اینجا تنها جایی که میتونم حرف بزنم!اگر وقت میگذارید و میخوانید به بزرگی خودتان ببخشید! 

+ توضیح : اینترن عفونی به اینترنی گفته میشود که در بخش عفونی مشغول به کار است ،نه اینترنی که دچار عفونت شده! ماسک هاتون رو بردارید :)

چای و بیسکویت !

1.امروز سرتاپا تیره پوشیده بودم ، فکر کنم ظاهرم زیادی جدی و رسمی بود ،دوستام بهم میگن تیپ اَتِندی زدی ! :) خبر ندارند که زیر این تیپ اتندوار دختر کوچولوی نق نقو و لوسی پنهان شده :)

2.کنفرانس هفتگی جراحی اعصاب بود ، جمعی مردانه شامل اساتید و رزیدنت ها به علاوه ی چند دونه اینترن ناقابل که ما باشیم ! خانمی که مسئول خدمات بود چای و بیسکویت به دست آمد برای پذیرایی و من به این فکر کردم که مگه تو این مریضخانه یک خدمه ی مرد پیدا نمیشه که یک زن باید بیاد از آقایون پذیرایی کنه ؟؟؟ فکر نمیکنند با این حرکت به طور ناخودآگاه در اذهان عمومی جا میفته که شغل های برتر ویژه ی آقایونه و زنها چی؟؟؟ زنها لابد باید راه برن و زیر  دست آقایون رو تمیز کنند و براشون چای و بیسکویت بیارن؟؟؟ هوم؟


About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان