امیرمحمد

یکی دو روزی میشه که شروع کرده ام به خوندنِ امیرمحمد ! هنوز چیز زیادی از شخصیتش نمیدونم فقط میدونم که در مسیر مشترکی به نام طبابت هستیم. نوشته هاش واقعا پر از امید و انگیزه ست و سخت کوشیش رو تحسین میکنم ... تنها چیزی که کمی آزارم داد این بود که در شروع مسیر من هم یک امیرمحمد بودم و در ادامه ... اینکه من هم مثل امیرمحمد با بقیه ی هم دوره ای هام تفاوت داشتم ،جور دیگه ای فکر میکردم ، انگیزه های قوی تر داشتم ، ولی نمیدونم در ادامه چی شد و چه بلایی به سر خودم آوردم ... شاید اگر اون انگیزه ادامه پیدا میکرد پزشک متفاوت و موفقی از من در میومد ... 
اگر دانشجوی طب هستید یا قصد دارید در آینده این مسیر رو انتخاب کنید یا حتی دنیای دانشجویان طب براتون جالب هست خوندن امیرمحمد رو از دست ندید !
+ بلاگ خواندن بر روی گوشی در مترو تنها چیزیه که باهاش تهوع و ضعف های صبحگاهیم رو تسکین میدم ...

پیشنهاد بدید

تا آخر این هفته چند روز استراحت مطلق نصیبم شده که واقعا نمیدونم چجوری بگذرونمش..همینطوری کف دستم گرفتمش و دارم نگاش میکنم که از لابه لای انگشتهام میچکه ...زود باشین چند تا پیشنهاد خوب بهم بدین برای گذروندن این تایم...

+ بچه ها بیاین اینا رو ببینیم با هم ذوق کنیم !
+ و این دست ها رو ...
۷

(before sunrise (Love/Career

داشتم برای بار چندم  "before sunrise"رو میدیدم، دیدم که این دو تا جوون 23-24ساله هم جایی از صحبت هاشون به همین بحث رسیدند ...به نظر میرسه که در این شرایط Celine دومی رو انتخاب میکنه و Jesse اولی رو ... 

دو دقیقه از ویس صحبت هاشون رو گذاشتم اینجا (تایپش در حوصله نمیگنجید) اما به نظرم جذاب ترین بخش صحبتهاشون بود .اگر خوشتون اومد برید و فیلم رو ببینید.
 + 
(اولش یه کم نویز داره چون دارن راه میرن در ادامه واضحتر میشه)

"she was my "person

1. پیام فرستاده که : " مثل همیشه فوق العاده ای ..."
من یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگیم فوق العاده بوده باشم ....
2. 
= : دیگه هیچوقت رفتی اون کافه ؟
+ : نه! اونجا به اسم تو ثبت شده ...با هیچ کس دیگه ای اونجا نمیرم ...
= : اون شال قرمز خیلی بهت میومد ...
+ : بعد از اون روز دیگه هیچوقت اون شال رو نپوشیدم ... خاطراتی که با هر آدمی میسازم رو برای خودش و خودم حفط میکنم ...به خاطراتم خیانت نمیکنم ...
3. "پ" بهترین دوستم بود ...بهترین دوستی که توی زندگیم داشتم ... چه شبهایی که تا نیمه شب با هم بیدار میموندیم و روی راه پله های خوابگاه مینشستیم و درد دل میکردیم ...و اون شب یلدایی که دونفری توی خوابگاه با هم گدروندیم تا درس بخونیم در حالیکه همه رفته بودن پیش خونواده هاشون ... من و "پ" دو تیکه پازل بودیم که خیلی خوب با هم جفت و جور میشدیم ... "پ" همیشه شاگرد اول بود اما مثل بقیه ی شاگرد اول ها گُه اخلاق(با عرض پوزش) نبود ...با همه فرق داشت ...عاشق بود ...دیوانه بود... همیشه میخندید و وقتی از سر شوق قهقهه میزد قیافش واقعا دیدنی بود ...وقتی باهات دست میداد اونقدر محکم دستت رو فشار میداد که همه ی انرژی و شور و شوقش بهت تزریق میشد ...گاهی شب ها میرفت بیمارستان و با مریض ها حرف میزد ،باهاشون درد دل میکرد ...براشون تشخیص میگذاشت ...پ عاشق طبابت بود ... اما من عاشق نبودم ... از همونجا فاصله مون زیاد شد ... من بازیگوشی میکردم و پ شب و روز توی کتابخونه بود و با عشق ،تاکید میکنم "با عشق" درس میخوند ... من هیچوقت بهش حسادت نکردم ... همیشه و از ته دل دوستش داشتم ... چقدر شیطنت کردیم با هم ... چقدر سر کلاس های باکتری خوابم میبرد و بیدارم میکرد :) چقدر عکسهای دونفره داریم ...و من چقدر اون عکسی که توی برگهای زرد و خشک پاییزی نشستیم رو دوست دارم ... چقدر یواشکی و بین خودمون بچه های کلاس رو دوتا دوتا با هم جفت و جور میکردیم :)) 
"پ" چند ماه پیش ازدواج کرد ...هم براش خوشحال شدم و هم دلم سوخت که از دست دادمش ... البته فاصله ی ما از خیلی وقت پیش بیشتر شده بود ...شاید با شروع دوره ی استاجری ... نمیدونم چی شد یهو ... شاید به خاطر حسادت من به آدمهایی بود که دور و برش رو گرفته بودند و من به خوبی اونها نبودم ..شاید واسه همین خودم رو عقب کشیدم ... ما دو تا دوقلوهای جدانشدنی بودیم ..با هم قرار گذاشته بودیم توی جشن فارغ التحصیلی وقتی همه ی اَزواج کلاس دارن دوتا دوتا و دست در گردن هم عکس میندازن من و پ هم دوتایی با هم عکس بندازیم تا مشت محکمی ... هیچی!  :)  ...
چند وقت پیش چند صفحه از دفترچه خاطراتش رو بهم نشون داد ،چیزهایی که از من نوشته بود فراتر از واقعیت بود ... راست میگن آدم های خوب بقیه رو خوب میبینن ...یا همون قولِ معروف که "خوبی از خودشونه"
با همه ی این اوصاف پ هیچوقت عوض نشد ...هنوز هم همون عینک با قاب گرد رو میزنه ،هنوزم روی کتابهاش خوابش میبره ،هنوز هم هر شب ساعت 9 میخوابه و 5 صبح بیداره (که سر این موضوع با هم دعوا داشتیم همیشه) هنوزم ردیف اول کلاس میشینه ، هنوزم همون پ هیجده ساله و دوست داشتنی مونده ...دلم برای تمام دیوانگی هامون تنگ شده ...
 امیدوارم به آرزوی بزرگش برسه و جراح مغز و اعصاب فوق العاده ای بشه ...
اما من ...
در این مدت خیلی عوض شدم ...
خیلی ...
باید یک "پ" دیگه پیدا کنم تا دوباره زندگیم رنگ و رو بگیره ...تا دوباره دیوونه باشم و دیوونگی کنم ... تا دوباره بخندم و ذوق کنم ...
4.موزیک پست قبل فوق العاده ست ...دُنت میس ایت !
5.وقتی که کم میخوابم به شدت بداخلاق میشم ...کاش امروز هیچکس دور و برم نباشه ... امیدوارم امروز چیزی نگم یا حرکتی نکنم که مهمونها بهشون بر بخوره ... :)


+ این هم رقص تانگوی جناب آلپاچینو ،دُنت میس ایت تو :)
۱

Beautiful in white



۱

کفش ها

1. تعطیلات نوروز را چگونه بگذرانیم ؟

من که نمیدونم! شما بگید ! 
من فقط اومدم یک پیشنهاد بدم ... 
من نه کتاب خون هستم و نه فیلم بین حرفه ای ، از موزیک و سفر و اینها هم سر در نمیارم ... پس در این موارد نمیتونم صاحب نظر باشم و پیشنهاد دلچسبی بدم (اگه کسی ازین قبیل پیشنهادات داره با کمال میل پذیرا هستم) ،من یک پیشنهاد کوچیک اما خیلی باارزش دارم که هر کسی میتونه انجامش بده و تمام وقتی که ازتون میگیره چند ثانیه ،نهایتا یک دقیقه ست ...
هر روز وقتی میخواین از خونه بیرون بزنید وقتی کنار جاکفشی دارید کفشتون رو میپوشید چند ثانیه به کفش های "مامان" و "بابا" نگاه کنید ،بعد به این فکر کنید که چقدر خوبه که این کفش های زحمت کش توی جاکفشی خونه هستند ... بعد به این فکر کنید که چقدر خوشبختیم که داریمشون ،مامان و بابا رو میگم ...همین!
کفش ها رو دست کم نگیرید !
2.نشسته ام و دارم متن تبریک هایی که برای سال نو دریافت کرده ام رو مرور میکنم ،از پیام های سند تو ال شده که بگذریم بقیه ی پیام ها حس و حال خیلی خوبی بهم داد، البته باید بگم که تعدادشون خیلی کم بود !خیلی ! اما واقعا لذت میبرم وقتی آدم هایی رو دارم که در اون شلوغی یادی از من کردند و جملاتِ حقیقی خودشون رو برام نوشتند...
 
 
+ نوستالژی : گل پامچال 
 

 
۳

vulnerability

اگر یک درصد تصور میکنید به من شباهت دارید ، دغدغه هایی از جنس دغدغه های من دارید ، گقتگوهای ذهنی تون شباهتی به گفتگوهای من داره یا به اندازه ی من خودتون رو سرزنش و مواخذه میکنید، این سخنرانی رو از دست ندید : 

The power of vulnerability 

یه جمله ی خیلی خوب میگه : 

...what makes you vulnerable makes you beautiful

پیشنهاد

اگر از اون عاشق پیشه های بارون و صداش و بوش هستید ، اگر گاهی هوس سکوت شب های تابستون و صدای باحال جیرجیرک ها به سرتون میزنه ، اگه مثل من عاشق صدای رعد و برق هستید و با شنیدنش جیگرتون حال میاد ، اگه صدای ریل های قطار شما رو میبره به یک خاطره ی دور ، اگه با صدای سوختن چوب و آتیش آرامش میگیرید و حتی گرم میشید و ... میتونید اینجا رو کلیک کنید و همه ی اینها رو یک بار دیگه تجربه کنید ...

۱
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان