به یاد مرداد 90

گویا نتایج کنکور اومده ، مرداد 90 رو به یاد میارم ، وقتی که سایت کوفتی سنجش رو باز کردم ، تنم یخ زده بود و انگشت هام به اختیار خودم نبود ، به زور و با هر بدبختی اون چند تا عدد مزخرف رو وارد کردم و ... کارنامه ام جلوی چشمم بود ...

و اشک(شوق) بود که از چشم هام سرازیر شد ... 

حالا هفت سال از اون روز میگذره و من دوباره چشم هام خیسه ... اما اینبار اشک از روی درماندگی ...



امشب و اینروزا شاید خیلی ها اشک بریزن و آرزوشون باشه اون کارنامه ای که هفت سال پیش جلوی چشمای من بود رو میدیدند ، اما خبر ندارند .... نمیدونند ... نمیدونند که بودن در جایی که متعلق به تو نیست ، بودن بین آدم هایی که از تو دورند ،انجام دادن کاری که هیچ استعدادی در اون نداری ، تحمل فضایی که با روحیاتت سازگار نیست ،چقدر خسته کننده و رنج آوره ...

من نمیدونم چرا همچین اشتباهی کردم ... نمیدونم چرا جوانی و سرزندگی و احساساتم رو کشتم ... نمیدونم این راهی که اومدم رو چجوری برگردم ... حقیقتا و از ته دل میخواستم برگردم به هفت سال پیش و راه دیگه ای رو انتخاب کنم ... 

پشیمونم ...



آخ بابا ...

حدود شیش ساعت در شبانه روز میخوابم ولی کیفیت چندان خوبی نداره! رخوت و خستگیم برطرف نمیشه ،به خواب رفتن و بیدار شدنم در آرامش نیست ...مدام نگرانم و فکر و خیال و استرس امونم رو بریده ،حتی گاهی با تپش قلب بیدار میشم ...

تا جایی که یادم میاد شیرین ترین و دلچسب ترین خوابهام برمیگرده به وقتی که بچه بودم ،تا پنج شش سالگی عادت داشتم توی بغل بابا بخوابم و سرم رو روی دستش بگذارم ، امن ترین آغوش بود و آرامش بخش ترین خواب! الان با خودم فکر میکنم بیچاره بابا ! چندین ساعت دستش زیر سرم بود و لابد خسته میشد ولی خودش با جون و دل سرم رو میگذاشت روی دستش ... آخ بابا ...بابا...بابا...

"she was my "person

1. پیام فرستاده که : " مثل همیشه فوق العاده ای ..."
من یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگیم فوق العاده بوده باشم ....
2. 
= : دیگه هیچوقت رفتی اون کافه ؟
+ : نه! اونجا به اسم تو ثبت شده ...با هیچ کس دیگه ای اونجا نمیرم ...
= : اون شال قرمز خیلی بهت میومد ...
+ : بعد از اون روز دیگه هیچوقت اون شال رو نپوشیدم ... خاطراتی که با هر آدمی میسازم رو برای خودش و خودم حفط میکنم ...به خاطراتم خیانت نمیکنم ...
3. "پ" بهترین دوستم بود ...بهترین دوستی که توی زندگیم داشتم ... چه شبهایی که تا نیمه شب با هم بیدار میموندیم و روی راه پله های خوابگاه مینشستیم و درد دل میکردیم ...و اون شب یلدایی که دونفری توی خوابگاه با هم گدروندیم تا درس بخونیم در حالیکه همه رفته بودن پیش خونواده هاشون ... من و "پ" دو تیکه پازل بودیم که خیلی خوب با هم جفت و جور میشدیم ... "پ" همیشه شاگرد اول بود اما مثل بقیه ی شاگرد اول ها گُه اخلاق(با عرض پوزش) نبود ...با همه فرق داشت ...عاشق بود ...دیوانه بود... همیشه میخندید و وقتی از سر شوق قهقهه میزد قیافش واقعا دیدنی بود ...وقتی باهات دست میداد اونقدر محکم دستت رو فشار میداد که همه ی انرژی و شور و شوقش بهت تزریق میشد ...گاهی شب ها میرفت بیمارستان و با مریض ها حرف میزد ،باهاشون درد دل میکرد ...براشون تشخیص میگذاشت ...پ عاشق طبابت بود ... اما من عاشق نبودم ... از همونجا فاصله مون زیاد شد ... من بازیگوشی میکردم و پ شب و روز توی کتابخونه بود و با عشق ،تاکید میکنم "با عشق" درس میخوند ... من هیچوقت بهش حسادت نکردم ... همیشه و از ته دل دوستش داشتم ... چقدر شیطنت کردیم با هم ... چقدر سر کلاس های باکتری خوابم میبرد و بیدارم میکرد :) چقدر عکسهای دونفره داریم ...و من چقدر اون عکسی که توی برگهای زرد و خشک پاییزی نشستیم رو دوست دارم ... چقدر یواشکی و بین خودمون بچه های کلاس رو دوتا دوتا با هم جفت و جور میکردیم :)) 
"پ" چند ماه پیش ازدواج کرد ...هم براش خوشحال شدم و هم دلم سوخت که از دست دادمش ... البته فاصله ی ما از خیلی وقت پیش بیشتر شده بود ...شاید با شروع دوره ی استاجری ... نمیدونم چی شد یهو ... شاید به خاطر حسادت من به آدمهایی بود که دور و برش رو گرفته بودند و من به خوبی اونها نبودم ..شاید واسه همین خودم رو عقب کشیدم ... ما دو تا دوقلوهای جدانشدنی بودیم ..با هم قرار گذاشته بودیم توی جشن فارغ التحصیلی وقتی همه ی اَزواج کلاس دارن دوتا دوتا و دست در گردن هم عکس میندازن من و پ هم دوتایی با هم عکس بندازیم تا مشت محکمی ... هیچی!  :)  ...
چند وقت پیش چند صفحه از دفترچه خاطراتش رو بهم نشون داد ،چیزهایی که از من نوشته بود فراتر از واقعیت بود ... راست میگن آدم های خوب بقیه رو خوب میبینن ...یا همون قولِ معروف که "خوبی از خودشونه"
با همه ی این اوصاف پ هیچوقت عوض نشد ...هنوز هم همون عینک با قاب گرد رو میزنه ،هنوزم روی کتابهاش خوابش میبره ،هنوز هم هر شب ساعت 9 میخوابه و 5 صبح بیداره (که سر این موضوع با هم دعوا داشتیم همیشه) هنوزم ردیف اول کلاس میشینه ، هنوزم همون پ هیجده ساله و دوست داشتنی مونده ...دلم برای تمام دیوانگی هامون تنگ شده ...
 امیدوارم به آرزوی بزرگش برسه و جراح مغز و اعصاب فوق العاده ای بشه ...
اما من ...
در این مدت خیلی عوض شدم ...
خیلی ...
باید یک "پ" دیگه پیدا کنم تا دوباره زندگیم رنگ و رو بگیره ...تا دوباره دیوونه باشم و دیوونگی کنم ... تا دوباره بخندم و ذوق کنم ...
4.موزیک پست قبل فوق العاده ست ...دُنت میس ایت !
5.وقتی که کم میخوابم به شدت بداخلاق میشم ...کاش امروز هیچکس دور و برم نباشه ... امیدوارم امروز چیزی نگم یا حرکتی نکنم که مهمونها بهشون بر بخوره ... :)


+ این هم رقص تانگوی جناب آلپاچینو ،دُنت میس ایت تو :)
۱
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان