پماد

دلت میخواد مثل پدر و مادرت زندگی کنی؟چرا؟


+ "پماد"معادل اختصاری برای پدر و مادر!! :) 

۵

ماجرا کم کن و بازآ...



بیست و پنج ساله ای که تکلیفش با خودش معلوم نیست!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یادت نره وقتی نو بودی چه شکلی بودی!

"دکترم ازم پرسید چرا بعد یک سال یادم افتاده برم ببینمش ؛ براش توضیح دادم که همه چیز این مدت برام خوب بوده و فقط اشتهام زیاد شده ؛ اینم چیزی نیست که ازش خوشم بیاد . هر چند نفر هم که بهم بگن فکر می کنن وقتی ٥١ کیلو بودم کاملا بی ریخت شده بودم برام فرقی نداره . سین راست می گه . من مرغم یه پا داره .



ازم پرسید چه فرقی کرده م ؟ توضیح دادم که حس می کنم شبیه بچگی هام شده م . همون قدر جسور ، همون اعتماد به سقف و همون قدر جرات و بی خیالی که همیشه متمایزم کرده بود . وقتی بچه بودم از این که با سر بخورم  زمین نمی ترسیدم . خجالت نمی کشیدم . قبل از این که به عواقب دل به دریا زدنم فکر کنم کامل خیس شده بودم . دل و روده دوچرخه م رو می ریختم بیرون و قبل از این که به ذهنم برسه ممکنه خراب ترش کنم تعمیرش کرده بودم . 



قرصامو نصف کرد و گفت بعد دو ماه کلا قطعش کنم . یه جورایی همون گود اَز نیو . اون روز فهمیدم معیار سلامت برای آدما یه چیز واحد و مشخص نیست ؛ معیار سلامت برگشتن به اون شخصیتیه که توی بچگی مون داشتیم . واسه من سالم بودن یعنی بی خیال بودن ، راحت بخشیدن ، جسور بودن و گنده تر از دهنم حرف زدن . برای همین از این به بعد توی هر هچلی که بیفتم به خودم می گم نون ، یادت نره وقتی نو بودی چه شکلی بودی . "


+ از وبلاگ پرسپکتیو

+ دقیقا! دقیقا! دقیقا ....این حس رو تجربه کردم! پارسال وقتی استاجر اطفال بودم و دوز داروم 100تا بود ! همونقدر جسور و بی خیال و دست به عمل بودم! چقدر خوب بود! کاش اون حال باز برگرده... 


۱۳

کسی باید باشه باید(14)

کسی باید باشه که دست هات رو دوست داشته باشه ...

+ توضیح برای آن دسته از رفقایی که در کامنت های خصوصی من رو عصبانی میکنند :

 "کسی که باید باشه" همیشه کسی خارج از تو نیست ، گاهی در درون توست ،اتفاقا کسی که در درونت است برای تو کافیست اگر ببینی و بشناسی و بهش اهمیت بدی ... مثل همین الان که به دست های نه جندان زیبای خودم زُل زده ام و با خودم فکر میکنم که من چقدررر این دست ها رو دوست دارم ! این دست های ساده ،این انگشت های بدون زیور ،این ناخن های کوتاه و لاک نخورده! 

میدونید علت اینکه خیلی هامون آشفته ایم و افسرده ایم و علتش رو نمیدونیم اینه که آدم درونمون رو نمیبینیم ،بهش توجه نمیکنیم ،دوستش نداریم و به خواسته هاش گوش نمیدیم !اینطور نیست؟ 

بیایید کمی مهربونتر باشیم با خودمون ... 

دوباره میگم :من این دست ها رو بسیار دوست دارم ...

حسرت

الان و در این سن و در این موقعیتی که هستی حسرتِ چی تو دلت مونده؟ 


۹

...I think I'm losing this blog soon

دلم میخواد برای همیشه از فضای مجازی برم ...

بعضی از حرف ها ، قضاوت ها و دخالت ها تمام وجودم رو به درد آورده ...

خیلی بده که تنها پناهگاهم رو دارم از دست میدم ...

دلگیرم ...

یه جایی از سریال کریستینا به دوستش مِرِدیت میگه : I think I'm losing Owen SOON

منم همچین حسی نسبت به اینجا دارم ،خیلی هم تلاش کردم باهاش مبارزه کنم ولی نمیشه ... هیچ کاری از دستم برنمیاد ...


!!How to be a khanoom doctor

+ سلام خانوم دکتر ،حال شما چطوره؟

_ سلام ،ممنون شما خوبین؟

+ به لطف شما ! آقای دکتر خوبن؟

_ خوبن سلام دارن خدمتتون 

+ سلامت باشن 

.....

خانوم دکتر همسایه مون هستن! البته ایشون دکتر نیستند !خانومِ آقای دکتر هستند! 

این هم یکی دیگر از راه های خانوم دکتر شدن! بدون درد ،بدون کنکور و دانشگاه رفتن ،صد در صد تضمینی!


کسی باید باشه باید(13)

کسی باید باشه که موهات رو شونه بکشه و برات ببافه ... 
+ عین همین الان که خواهرم داره اینکارو میکنه :)

تیکه های کوچیکِ چوب

شاید باور نکنی اما در فاصله ی انتشار هر کدام از این یادداشت ها در این وبلاگ مدام به خودم نهیب میزنم که بسه!!! بسه! از نوشتن این خزعبلات دست بردار! گفته اند چهاردیواری اختیاری ولی اومدیم و یک نفر از اینجا گذر کرد و احساسات و امواج منفیِ تو بارش رو سنگین کرد ، یا نسبت به زندگی دلسرد شد! ولی خب چه کنم که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ! حتی دیگه نمیتونم توی ذهنم حرف بزنم! ذهنم شیشه ای پر از واژه ست ! ازون شیشه های اسباب بازی که تکون میدی تق تق صدا میدن ...اووف!

گفتم حالا که کمی جسمم و روانم آروم گرفته بشینم به خوندن آرشیوم و لحظاتی که بر من گذشت رو ورق بزنم اما ... غریبه بودم با اون لحظات ! انگار نه انگار من اون ها رو تجربه کردم و بعد ثبت! این شد که دیگه مثل گذشته بابت از بین رفتن و حذف آرشیو هیچ نگرانی ندارم !  هر چه شد شد! No need to worry! 

بذار بگم این یادداشت ها چه جایگاهی برای من دارند! تا به حال سنگ تراشیدی؟ قطعا نه! چوب چطور؟ تابحال افتادی به جون یه تیکه چوبِ بی شکل ،تا به یک مجسمه یا وسیله ی هدفمند تبدیلش کنی! احتمالا نه! منم اینکارو نکردم ولی خب تو فیلما زیاد دیدم و با تمام وجودم میتونم خودم رو بذارم جای سازنده ی اون اشیا ! سنگ تراشیدن سخته! بذار با همین تیکه چوب جلو بریم! 

یه تیکه چوبِ بی شکل و بی هویت رو میدن دستم ، میگیرمش توی دستهام ، به صورتم نزدیکش میکنم ، بوی دوست داشتنیِ چوب رو استشمام میکنم ، بعد با ابزار کار میفتم به جونش و آروم و نرم تیکه هایی از اون رو میتراشم و بهش فرم و شکل و هویت میدم ...با چیزی که در نهایت میسازم و هویتی که اون تیکه چوب خواهد داشت کاری ندارم فعلا! اما اون تیکه های جوبی که تراشیدم و روی زمین ریختم ...اون تیکه ها ... 

یادداشت های این وبلاگ عین اون تیکه های کوچیک و بی سر و تهِ چوب هستند ، تیکه های به درد نخور، آشعال ...هر چی... مهم اینه که اگه اونا تولید نمیشدند هیچ وقت اون شیِ با هویت معلوم توی دستهای من نبود! هیچ وقت اون تیکه چوب اولیه که کج و کوله و بی مصرف بود قابل استفاده نمیشد، پس بوجود اومدن اون تیکه های کوچیک چوب لازم بود! 

میدونی من هنوز به اون شی با هویتی که میخواستم نرسیدم! من هنوز از اون تیکه چوب اولیه تصویر مشخص و هویت مشخصی در نیاوردم ... شاید هنرمند خوبی نیستم ... به هر حال ...فعلا مشغولم ... امیدوارم خورده چوب هایی که روی زمین ریخته برای کسی آزاردهنده نباشه :)

+چقدر حرف میزنی! هیس! 

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان