سراب رد پای تو

+ حالم خوش نیست و صدای داریوش شده مرهم این شب هام ... 


میرم!

بالاخره یه روز میرم ...حتما میرم ... 

تیر ماه نود و هفت

anhedonia/مالکیت معنوی !

در مرکز مدیریت بیان یک بخشی هست به نام مالکیت معنوی و گزارش کپی برداری ها، در این قسمت میتونی ببینی که کدوم بخش از نوشته هات توسط خواننده ها کپی شده ! راستش خیلی این قسمت رو دوست دارم و گاهی چک میکنم ببینم کدوم نوشته ام کپی شده ! نوشته هایی که کپی میشن واقعا هیچ نکته ،جذابیت یا حرف خاصی ندارند و این خیلی برام عجیبه که کسانی هستند که این مهملات رو کپی میکنند ! شاید هم خواننده هام خیلی منو دست بالا گرفتند !اگه اینطوره در مورد من تجدید نظر کنید ،من یک آدم خیلی معمولی و حتی کمتر از معمولی هستم ! 

این اواخر دیدم که یک نفر واژه ی anhedonia رو کپی کرده بود ، من این وازه رو خیلی دوست دارم ، از اصطلاحات تخصصی علم روانپزشکی هست!  از واژه ی hedone 'گرفته شده که خدای لذت و pleasure در اساطیر یونان بوده. پیشوندan که به اولش اضافه میشه به گونه ای منفیش میکنه ... توضیحش به فارسی سخته اما وقتی میگیم بیمار anhedonia داره یعنی لذت در رندگیش حذف شده ،یعنی از فعالیتهایی که قبلا لذت میبرد الان لذت نمیبره ،یعنی هیچ چیز خوشحالش نمیکنه ،  major depression دو علامت اصلی داره یکیش anhedoniaست و دیگری خُلق پایین(depressed mood) البته مدت زمان این علایم هم اهمیت داره!

خودتون سرچ بفرمایید و بقیه ی جزییات رو مطالعه کنید :)

عشق روی پیاده رو/بازنشر

"عشق روی پیاده رو"  را با صدای من بشنوید ...

تپق ها و صداهای مزاحم اطراف رو نشنیده بگیرید ،

نویسنده :مصطفی مستور

 

+ قسمت اول :


 

 

+قسمت دوم:

 


 

۳

کسی باید باشه باید(5)

کسی باید باشه که یک شب تا صبح باهاش این شهر رو قدم بزنی و قدم بزنی و قدم بزنی و موقع طلوع سپیده ی صبح در آغوشش جون بدی ...

باور نکن تنهاییت را ...



این سیستمِ بیمار!

1. خیره شدم به MRI کمر مامان ، دیسک های بیرون زده ش رو نگاه میکنم ، دونه دونه ی مهره های کمرش رو نگاه میکنم و هزار بار میمیرم براش ... خدا جان نمیشه این دیسک های دژنره ی مامان رو با دیسک های کمر من عوض کنی؟ نمیشه از عمر من کم کنی و به عمر مامان اضافه کنی؟ نمیشه واقعا؟! تو که ادعای خداییت میشه اینها که کاری نداره برات ! 

2. از درگیری های درونی و ذهنی خودم که بگذرم ، با معضل جدیدی روبه رو شدم ! و اون هم کار کردن در سیستمه! از وقتی وارد سیستم شدم و با آدم های مختلف در ارتباط هستم و بخشی از مسئولیت مریض رو بر عهده دارم، متوجه بیمار بودن این سیستم شدم ! در حدی که اگر روزی خودم بیمار باشم ترجیح میدم توی خونه بمیرم اما هیچوقت در بیمارستان بستری نشم و گرفتار این سیستم و آدم هاش نشم ! شخص خاص یا موقعیت خاصی منظورم نیست !مشکل اصلی آدم هایی هستند که مسئولیتی بر عهده دارند و براش حقوق میگیرند اما ذاتا آدم های بی مسئولیتی هستند ،کارشون رو درست انجام نمیدن و فقط در حد رفع تکلیف میان و میرن ! این آدم میتونه رییس بیمارستان باشه، میتونه پزشک باشه ،میتونه پرستار باشه، میتونه بهیار باشه ، میتونه مسئول خدمات باشه ، میتونه منشی باشه ،میتونه راننده آمبولانس باشه و ... هر کدوم از این افراد کارشون رو درست انجام ندن بخشی از مسیر درمان بیمار عقب میوفته و آسیب جانی ،مالی،روانی به بیمار وارد میشه ! و متاسفانه تعداد این آدم های بی مسئولیت خیلی خیلی زیاده! بقیه ی جاها رو نمیدونم اما به جرات میتونم در مورد سیستم خودمون که یکی از بزرگترین بیمارستان های دولتی این مملکت هست نظر بدم!تقریبا 80درصد آدم های این سیستم بی مسئولیت هستند! فقط منتظر ساعت پایان شیفت هستند تا کارهای انجام نشده رو بریزن روی شونه ی نفر بعد و نفر بعد هم بی اطلاع از همه چیز و بی تمایل به کمک به بیمار ،کارها رو میریزه روی دوش نفر بعدی و این سیکل معیوب مدام تکرار میشه ،تا جایی که مریض میس میشه و خب دل هیچکس نمیسوزه ... 

واقعا روح و روانم داره متلاشی میشه ! احساس مفید بودن نمیکنم ! وقتی درخواست کاری برای مریض کردیم و به علت نبود آمبولانس یا خرابی آسانسور یا چمیدونم هر دلیل مزخرف دیگه ای ،کار درمانی بیمار عقب میفته و کسی پیگیر نیست واقعا دلم میسوزه ... 

از کاغذ بازی براتون بگم که تا دلتون بخواد کاغذ مینویسیم و به جای اینکه کار مریض بهتر و سریعتر انجام بشه مدام دست انداز ایجاد میکنیم در سیر درمان ... 

هیچ کس به فکر دیگری نیست ... هیچ کس به فکر خدمت کردن و نجات جان کسی نیست ...همه فقط به فکر نجات خودشون هستند ... یکی دو نفر دلسوزی که پیدا میشن و فریاد میزنند و سعی در اصلاح دارند خیلی زود خسته و ناامید میشن ...حق هم دارند ... 

نمیدونم شاید هم من بیش از حد وسواس دارم یا خیلی کمال طلب هستم !شاید باید وقتی پام رو از بیمارستان بیرون میگذارم همه ی اتفاقات و بی نظمی ها و بی مسئولیتی هایی که دیدم رو فراموش کنم و به فکر خوشی خودم باشم ! شاید نباید بیشتر از ساعت کاریم توی بیمارستان بمونم فقط برای اینکه پرونده ی مریض رو کامل تر بنویسم و یا مطمئن بشم که مشاوره های مریضم ارسال شده یا نه! شاید نباید اینقدر خودم رو از نظر روانی شکنجه بدم ! شاید زیادی حساس هستم ! بعضی شب ها چندین بار بین خواب بیدار میشم و به بیماری که توی بخش دارم فکر میکنم!به اینکه روند درمانش چقدر طول کشیده و کلی وقت رو هدر دادیم !به بیماری فکر میکنم که هر لحظه ممکنه sepsis کنه و بمیره اما کارهاش معلق مونده ... 

گاهی اوقات دلم میخواد بشینم کنار مریض ،دستم رو بندازم دورش و براش گریه کنم ... 

واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ... شاید اصلا اصلا مناسب این شغل نیستم ! شاید باید شغلی رو انتخاب میکردم که مجبور نبودم در یک سیستم و با عده ای از آدم ها کار کنم !شغلی که خودم همه کاره باشم و خیالم راحت باشه از بابت درست انجام شدن همه چیز ! نمیدونم!شاید اشتباه کردم ! به شدت روانم تحت تاثیر قرار گرفته ! دیگه نمیتونم تنهایی خودم رو manage کنم !به زودی دوباره میرم پیش روانپزشک ! 

+ سوال: سیستم هایی که شما توش کار میکنید هم اینقدر آشفته ست یا فقط سیستم بهداشت و درمان این مشکل رو داره؟ 

3. یکی از پرستارهای بخش به خاطر گناه نکرده سرم داد زد !جلوی کلی مریض و پزشک و همکار! بغص کردم ! ازینکه نتونستم از خودم دفاع کنم از خودم بدم اومد ! حتی داشتم به این فکر میکردم که شاید واقعا اشتباه از من بوده ! بغضم رو قورت دادم ،یک گوشه نشستم و مشغول کارم شدم .چند دقیقه بعد اومد صدام زد و ازم معذرت خواهی کرد ! نمیدونم به خاطر اینکه معذرت خواهی کرد خوشحال باشم یا به خاطر اینکه یک پرستار شخصیتم رو جلوی همه زیر سوال برد ناراحت باشم ! 

+شاید باید خشمگین شدن و فریاد زدن رو یاد بگیرم !


۰

آخ بابا ...

حدود شیش ساعت در شبانه روز میخوابم ولی کیفیت چندان خوبی نداره! رخوت و خستگیم برطرف نمیشه ،به خواب رفتن و بیدار شدنم در آرامش نیست ...مدام نگرانم و فکر و خیال و استرس امونم رو بریده ،حتی گاهی با تپش قلب بیدار میشم ...

تا جایی که یادم میاد شیرین ترین و دلچسب ترین خوابهام برمیگرده به وقتی که بچه بودم ،تا پنج شش سالگی عادت داشتم توی بغل بابا بخوابم و سرم رو روی دستش بگذارم ، امن ترین آغوش بود و آرامش بخش ترین خواب! الان با خودم فکر میکنم بیچاره بابا ! چندین ساعت دستش زیر سرم بود و لابد خسته میشد ولی خودش با جون و دل سرم رو میگذاشت روی دستش ... آخ بابا ...بابا...بابا...

دستهای عایق!

پیرزن 80 ساله ای ...  نه !مادربزرگ 80 ساله ای در بخش کد خورد ،رفتیم بالای سرش و CPR رو شروع کردیم ، نوبتی میرفتیم روی چهارپایه و chest compression میدادیم ! وقتی که دستهام رو روی قفسه ی سینه ی برهنه اش فشار میدادم به شفابخش نبودن این دستها پی بردم ، انگار دستهام عایق بود و هیچ نیرو و جریانی از وجودم به وجود بی جون این زن منتقل نمیشد ! شاید هم مشکل از دستها نبود ،شاید سرچشمه ی حیات در قلبم خشکیده بود و چیزی نمونده بود تا از طریق دستهام به بدن بیمار سرازیر بشه ! صورتم خیس عرق شده بود و موهام روی صورتم ریخته بود ، میدونستم از این دستها کاری ساخته نیست ،تلاش بیهوده ام رو ادامه دادم و در نهایت....
 بعد از 45دقیقه تلاش جسم بی جان مادربزرگ رو روی تخت رها کردیم ... 

احساس

"احساس" را گم کرده ام ! اگر جایی دیدیش ،اگر دیدید گوشه ای کز کرده و گریه میکند ، بغلش کنید ، نوازشش کنید و ازش مراقبت کنید ، اگر پرسید مادرم کجاست ؟بگویید زود بر میگردد ... خیلی زود...

About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان