اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری ...

1. سبزه نداشتیم ، سبزه های بازاری هم به دلمون نمیشینه .رفتم دو شاخه ی کوچیک از درخت بهار نارنج رو چیدم گذاشتم توی یک لیوان آب و شد سینِ هفتم !(رنگش سبزه دیگه، گیر ندین :) ) حالا بوی بهارنارنج خونه رو پُر کرده ... هفت سین با عطر بهار نارنج ...

2. شماها لحظه ی تحویل سال دعا میکنید ؟ یا آرزو یا همچین چیزی؟ من اون لحظه هنگ میکنم و نمیدونم چی باید بخوام ... واسه همینه هر سال همون آش و همون کاسه ست ،امسال زور میزنم و یک آرزوی کوچیک درست میکنم و میفرستم به آسمون ! اینطوری شاید سال دیگه این موقع خوشحالتر بودم ...

3.بهار مبارک ...

 

 

+ In the morning/Yanni


 

 

۱

REJECTED

مروری بر 96 (و ازین دست حرف ها!!!)

+ چگونه گذشت؟ 

بد! پر از شکست و کم کاری ...کم کاری ...

+ حالم چطور بود؟

80درصد مواقع افسرده حال بودم و 20درصد سرخوشی ناجور و عجیب و غریب...

+ کار مفیدی انجام دادم ؟

خیر

+ دوست تازه ای پیدا کردم؟ آدم جدیدی وارد زندگیم شد؟

خیر

+ به کسی کمکی کردم؟

خیر

+ کسی رو رنجوندم ؟

شاید ...

+ پیشرفتی در کار و درس داشتم ؟

خیر 

+پسرفت چطور؟

نمیدونم !"امیدوارم" جوابش خیر باشه !

+ تغییری در خودم ، اخلاقم ، شخصیتم ؟

بی ثبات تر و پیش بینی ناپذیرتر از همیشه ...

+ برنامه ای برای سال جدید ؟ 

ندارم !فقط تلاش میکنم گندی که زدم رو جمع کنم ...

+ هدف ؟

خیلی وقته این واژه رو حذف کردم از زندگیم ...


+ ننیجه = مردود !



۷

از محبت گل ها خشک میشود...

حسن یوسف کوچک و جوانی در خانه داشتیم ، خیلی ساکت و مهربون گوشه ای نشسته بود و از کم توجهی ما خم به ابرو نمیاورد ، چند باری که سراغش رفتم متوجه شدم بی حال و پژمردست اما هرگز تسلیم نشد و به رشد خودش ادامه میداد ، ما هم به کم محلی هامون ادامه دادیم ...

توی تعطیلات یک ماهی که خونه بودم تصمیم گرفتم باهاش دوست شم .برداشتمش و آوردم توی اتاق خودم ،زیر پنجره و روی میزم گذاشتمش ، هر روز با وسواس زیادی بهش آب میدادم و حواسم بود که همه ی خاک گلدون خیس شده باشه و جایی از ریشه هاش خشک و بی آب نمونه ! هر روز دونه دونه برگ هاش رو وارسی میکردم و بابت خشک شدن هر کدومشون کلی غصه میخوردم ! روزها جلوی نور بود و شب ها دورتر از پنجره میگذاشتمش که یکوقت سرما نخوره ! خلاصه توی اون مدت حسابی باهاش دوست شده بودم .تعطیلات به پایان رسید و من مجبور شدم حسن یوسف کوچک و دوست داشتنی ام رو ترک کنم ! اول میخواستم با خودم ببرمش اما شرایط طوری بود که حمل یک گلدون ،اون هم با کلی بار امکان پذیر نبود! ترکش کردم و به خانواده سفارش کردم حسابی مراقبش باشند و بهش رسیدگی کنند.

این بار که دوباره برگشتم خونه ،سراغش رو از مادر گرفتم ، گفت :خشک شد!

مات و مبهوت موندم ، مگه میشه ؟ گلی که این همه شاد و باطراوت بود چطور در عرض یک ماه نابود شد ؟ خانواده مثل قبل بهش رسیدگی کرده بودند اما گویا گلم به من عادت کرده بود ... محبت بیش از حد من براش گرون تموم شد ... کاری که من کردم باعث شد ضعیف و وابسته بشه ، مقاومت نکنه و با کوچک ترین بی توجهی نابود بشه ...

بله ، عشق و محبت همیشه خوب نیست ، چه شما به کسی محبت کنید و چه پذیرای محبت دیگران باشید ... نتیجه ای جز ضعف و وابستگی و در نهایت نابودی در پی نخواهد داشت ... 


+ در نوشته ی قبل پرشین بلاگ رو مورد عنایت قرار دادم ،امروز رفتم ببینم از ویرانه های وبلاگم چیزی باقی مونده یا نه و با کمال تعجب دیدم آرشیوم رو برگردونده و برای دانلود آماده است ، کلی ذوق کردم ...هیچ چیز حذف نشده بود ...این نوشته مال خرداد 96 بود ...

۱

مجازات!

1.بعد از امتحان اومدم خونه ،قیچی رو برداشتم یک دسته از موهام رو چیدم ،دورش رو گره زدم و گذاشتمش توی کشو کنار کارت ورود به جلسه و تمام مخلفات مربوط به امتحان ! تا هر بار اون کشو رو باز میکنم اون دسته موی بی زبون رو ببینم و دلم بسوزه  ... اینطوری خودم رو مجازات میکنم !

دخترها میفهمن چه مجازات دردناکیه...

2.تُف به این پرشین بلاگ که نوشته های ما رو سوزوند ...خیلی دلم میخواست بشینم نوشته های پارسالم رو بخونم و ببینم پارسال این موقع چه حالی داشتم ...روزای آخر سال رو چطور گذروندم ...هیچی یادم نمیاد ... هیییچ... واسه همین میگم باید لحظه ها رو یه جایی چسبوند ... حداقل کاری که میشه برای جلوگیری از نابود شدنشون انجام داد ... اما متاسفانه جای امنی برای چسبوندنشون وجود نداره ... هعییی...

۲

بابا

اونقدر که بابا با ولع کتاب هام رو ورق میزنه و چشم هاش برق میزنه، آرزو میکنم کاش اون جای من مد استودنت بود ....


۲

خیالبافی

شاید فقط در حد یک خیال باشه اما من از بافتنش لذت میبرم ،شاید یه روز تونستم بپوشمش ...

چی رو؟

اوم ... داشتم فکر میکردم زندگی را باید به چه گذراند ؟  

یه چیزایی به ذهنم رسید ...مثلا زگهواره تا گور دانش جوییدن یا کمی وسوسه انگیز تر زگهواره تا گور مال اندوختن و اندوختن و اندوختن ،به اندازه ای که بعد از مرگ بچه هام مجبور نشن از کار و زندگیشون بزنن و بیان برای مراسم خاکسپاری و این داستان ها ، خیلی راحت از اندوخته ی من بدن به کسانی تا برام گریه کنن و مراسم به خوبی و آبرومندانه برگزار بشه !!!، این تصاویر رو توی ذهنم ساختم و بعد یا خودم گفتم :عحب زندگی مزخرفی میشه ... 

بعد از خوندن نوشته ها و تجربیات خرمالوی سیاه  به این نتیجه رسیدم "سفر" بهترین گزینه ست ...

شاید حداقل تلاشی که میشه کرد برای "زندگی" کردن و "زنده" موندن در این دو روز عمر بی ارزش ...

شاید یه روز بتونم این خیال رو تن بزنم ...  کسی چه میدونه ... 

+ اگه بخوام برنامه ی سفر بریزم به یک همراه نیاز دارم ، از همین الان داوطلبان میتونن ثبت نام کنن :))

+ بحث سر این نوشته به جاهای جالب رسید ...


من کافرم ...

گفتم " من عشق رو باور ندارم ، من به عشق ایمان ندارم ... من به عشق کافرم ...

گفت "شاید چون هنوز پیامبرش رو ندیدی ،شاید هنوز پیامبر عشق برات معجزه ای نیاورده ... شاید باید کمی صبور باشی و در انتظار پیامبر عشق بشینی ..." 

گفتم "بیزارم از انتظار ، ترجیح میدم کافر باشم و به خودم بقبولونم که عشق وجود نداره ....اینطوری حداقل آرومم ..."

چیزی نگفت ...

۸

Money is power

"توانا بُوَد هر که دارا بُوَد" 

                                   /قالَت تیردخت/

۴

بوی گلم چنان مست کرد ...

1. کم کردن دوز داروها برام تجربه ی عجیبی شد ... سبک تر شدم و برخلاف تصورم عوارض وحشتناکی در پی نداشت ! با سردردهاش هم کنار اومدم ...الان حال کسی رو دارم که پنج لایه لباسش رو درآورده و خنکی و سبکی رو زیر پوستش تجربه میکنه ...

2.توی اتاق تکونی اخیر لابه لای کتابهام یک کتاب بود که برخلاف بقیه ی کتاب ها هیچ میلی به نگه داشتنش نداشتم : "قدرت برنامه ریزی/برایان تریسی" 

وقتی جوون بودم خیلی طرفدارش بودم ،فک کنم این کتاب رو دو سه باری هم خونده بودم اما این بار یه نگاه به عکس آقای تریسی روی جلد کتاب انداختم و بهش اخم کردم و گفتم : شرمنده من دیگه زبون تو رو نمیفهمم ، اصلا حوصله تو ندارم ، خیلی وقته که برنامه ریزی توی زندگیم جایی نداره ... دیگه حوصله ی پیش بینی کردن آینده و برنامه ریختن براش رو ندارم ، ترجیح میدم کورمال کورمال جلو برم ...هر چه پیش آمد خوش آمد ...

بعد کتاب رو پرت کردم توی سطل زباله !

همینقدر بی فرهنگ شدم :/

3. باید عاشق یک پسر گل فروش بشم !نمیدونم توی جیبش پول پیدا میشه یا نه اما مطمئنم وقتی بغلم میکنه و مست بوی گل میشم تمام بهشت رو یکجا در آغوش دارم ...

۱

چشم من /داریوش

موافقی امشب با صدای گرم داریوش مست کنیم؟ آخ آخ از این صداااا....

 

 

 

 

 

۲
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان