گفتگو

کدوم بخش از وجودت رو از دیگران پنهان میکنی؟ 

۱۳

مسیر ...

+ مسیر زندگی مثل یه روده ،که یعنی راهی جز رفتن نداری ...



ریاضی و علوم

مامان من معلم دبستان بود و الان بازنشسته شده ، یه نفر اومده از مامانم راجع به درس خوندن بچه ش تو تابستون سوال پرسیده ، مامانم بهش توصیه کرد ریاضی و علوم  رو تو تابستون باهاش کار کن ... 
ریاضی و علوم  ... 
شاید اگه اولویت ما از کودکی ریاضی و علوم نبود الان یه جای دیگه بودیم ... شاید آدمای دیگه ای بودیم ...نه؟

دستِ سیاهِ افسردگی

1. نوشته بود "زندگی من خیلی مصنوعی هست، تابحال عمیقا چیزیو حس نکردم" 

منم همینم ، منم تابحال هیچ حس عمیق و نابی رو تجربه نکردم ، زندگی من هم افتاده روی دور تند و بی روح و زمختی که نتیجه ای جز فرسایش روح نداشته برام ...تو بگو دارم غر میزنم اما باور کن روز به روز خشک تر و خسته تر و افسرده تر میشم ...

2. میدونی افسردگی چجور موجودیه؟  یک دست سیاه، گنده ،زشت و زمخت رو تصور کن که همیشه و همه جا باهات میاد ، گاهی میپره روی گلوت و فشار میده و فشار میده تاجایی که نتونی نفس بکشی ... گاهی پاهات رو میگیره و قدم هات سنگین میشه و رفتن به سوی مقصد دشوار میشه ... گاهی میپره لای چرخ های ذهنت و فکر کردن و بقیه ی کارهای ذهنیت رو با مشکل مواجه میکنه ... دست سیاه و بی رحمی که حتی موقع خواب هم راحتت نمیگذاره ... یهو نصفه شب با تنگی نفس و تپش قلب بیدار میشی و میبینی اون دست زشت و بدترکیب نشسته روی سینه ت و به طرز چندشناکی بهت میخنده ... گاهی اوقات دندونهای تیزش رو توی تنت فرو میکنه و تمام رندگی رو از تنت میمکه ... تا جایی که یک روز رگ هات خالی از زندگی بشه و نابود شی...

هیج جا دست از سرت برنمیداره ... موجود بی رحمیه ... شاید یه انگل باشه ...نمیدونم ...هر چی که هست دارویی برای ریشه کنیش وجود نداره ....لعنتی ...

3. من مشکل و یا بیماری قلبی ندارم اما امروز قلبم درد میکنه ، درد عجیب و مبهمی که نمیدونم علتش چیه ... استتوسکوپ رو گذاشتم روی قلبم و گوش میدم اما چیزی نمیگه ، د وا بده لعنتی ...


اگه میشد ...

اگه میشد ،حاضر بودید بقیه ی سهمتون از زندگی رو به یک نفر دیگه ببخشید و برای همیشه از زندگی کردن دست بردارید؟ دوست داشتید چه کسی بقیه ی عمر شما رو زندگی کنه؟

۱۰

تو ساحل آرومی ،من موج پریشونم ...



کاش بدونی ...

بین هیاهوی روزهام ،بین هجوم آدم ها و صداها ، فقط چند ثانیه چشم هام رو میبندم و به تو فکر میکنم و لبخندی که ناخودآگاه به دنبال این فکر روی لب هام میشینه ... فقط همون چند ثانیه من رو زنده نگه میداره ... فقط همون چند ثانیه ... کاش بدونی ...

تهرانِ مهربانِ صبح های جمعه

صبح جمعه ی دل انگیزتان بخیر !

1. پست کشیک هستم و خسته اما خلوت و آرامش صبح جمعه حال و هوام رو عوض کرد و تلخی کشیک دیشب از تنم در رفت ... صبحِ روزهای جمعه، تهران مهربونه و لبخند میزنه ،چقدر با تهرانِ خشمگین و اخموی طول هفته فرق داره ... چقدر دوست داشتنی تره ... 

2. در مورد پاراگراف آخر نوشته ی قبلی ، چیزی که نوشتم تصمیمی بود که شاید در آینده بگیرم ...در واقع از زبان خودم(خودِ بازنده ام!) در آینده اونو نوشتم ... نه الان! خیالتون راحت هنوز اونقدر خُل نشدم که زندگیم رو بر باد بدم :)


مگه بقیه ی آدما چیکار میکنن؟

خواستن توانستن نیست! فاصله ی زیادی بین خواستن تا توانستن وجود داره! راستش من یکی که فکر میکنم این جمله فقط تا 18 سالگی به درد آدم ها میخوره و نه بعدش ...مثلا خود من رو ببینید :

من میخواستم دختر قوی و مستقلی باشم ، میخواستم قدرتمند باشم ، میخواستم راهی رو انتخاب کنم که در "بهترین "بودنش شکی نیست ،میخواستم در مسیری که انتخاب کردم تیزرو ترین باشم و همه با انگشت اشاره من رو به هم نشون بدن... میخواستم تنهایی و بدون نیاز به آدم ها پیش برم و زندگی کنم و زندگیمو بسازم ... میخواستم قدم هام محکم باشه ...میخواستم حتی نوید بخش آدمها باشم ... میخواستم همه جا صحبت از پشتکار و قدرت و اراده ی من باشه ... 

اما نتونستم ...

الان هیچی نیستم ... الان به این نتیجه رسیدم که به شدت آسیب پذیر و حساس هستم ، الان میفهمم که نیاز دارم تا از من مراقبت بشه ، الان باید از پشت فرمون بلند شم و فرمون زندگیم رو به یکی دیگه بدم و خودم هم کنارش بشینم و از زیبایی جاده لذت ببرم و انتخاب مسیر رو به اون بسپرم ... اصلا شاید اینطوری زندگی کردن لذت بخش باشه ...مگه بقیه ی آدما چیکار میکنن؟

خب

من دارم ازدواج میکنم ، با مردی که عاشقش نیستم و بعید هم میدونم در این مسیر عشقی پیدا بشه ، مهم هم نیست ! مهم اینه که یک نفر از من مراقبت میکنه و همه ی تصمیمات رو اون میگیره و من فقط همراهیش میکنم .اینطوری استرس و فشار کمتری تجربه خواهم کرد و راحت زندگی میکنم و راحت میمیرم ... مگه چیه این زندگی که اینقدر سختش میگیریم ؟ مگه بقیه ی آدما چیکار میکنن؟ بذار این دو روزِ بی ارزش رو یکجوری بگذرونیم  ...

چطوره؟


تلخ است اما باید ثبت شود...

1. دیشب به لطف روانپزشک محترم که روح و روانم رو تحریک کرده بود ،بدترین شب عمرم رو سپری کردم  ، همه جا تاریک بود و من سرم رو توی بالشت فرو کرده بودم و بی وقفه هق هق میکردم ، اون وسط مادرم تلفن زد ، اولین تماسش رو جواب ندادم ، بعد با خودم فکر کردم چرا سنگینی این بار رو تنهایی به دوش بکشم ،بذار بخشیش رو بندازم روی دوش پدر و مادر ... دومین تماسش رو جواب دادم اما صدام در نمیومد ... اونقدر که گریه بودم تمام صورتم و مجاری تنفسیم ورم کرده بود و حرف زدن سخت بود ... به زور و بریده بریده بهش گفتم از دردهام ...از اینکه روز به روز دارم خسته تر و عصبی تر و افسرده تر میشم ... از اینکه حالم به هم میخوره از این آدمهایی که دور و برم رو گرفتند ... از اینکه خواب و آرامش ندارم و شب ها چندین نوبت با تپش قلب از خواب بیدار میشم و صبح ها خسته ام و با اینحال باید 6صبح بیدار شم ...از اینکه تنهایی امونم رو بریده ...
2. ازم میپرسه :"چرا روابطت با آدم ها محدوده؟چرا دوستای زیادی نداری؟"
      گفتم :"نمیدونم"
              : "سخته برات رابطه برقرار کردن؟"
              : " نه اصلا!"
              : "پس چی؟ چرا اینقدر محدود؟"
              : "نمیدونم ...."
    پرسید : برنامه ت برای آینده چیه ؟
             : برنامه ای ندارم ...
             : تخصص؟
             : نمیخونم ... فضای این رشته روانم رو به شدت آزار میده ...
             : میتونی رشته های آسون تر مثل پوست و رادیو بخونی ...مجبور نیستی سختی بکشی ...
             :خفه شو! (اینو تو دلم گفتم البته)
   پرسید :دیگران تو رو چطوری توصیف میکنند؟
             : نمیدونم ! تابحال نپرسیدم ازشون ...
    پرسید :چرا با مادرت صمیمی نیستی؟
             :نمیدونم ...
            : ...
این چند موردی که نوشتم چند تا از سوالات دکتر بود(ایشون استاد دانشگاه خودمون هستند و بسیار معروف!،اما من ازش راضی نبودم ،به خاطر اصرارش بر این "چرا"ها و به خاطر تعجبی که در نگاهش موج میزد!و کاملا مشخص بود هیچ درکی از من و آدمهایی از جنس من نداره ...  به خاطر همین میگم در انتخاب پزشک دقت کنید! و فکر کن که من دیشب تا صبح روانی شدم از بس به اون "چرا"ها فکر کردم و جوابی نیافتم... 
نهایتا گفت : به نظرم در گیر adjustment disorder شدی !!!!، بالاخره اینترنی اتفاق مهمیه!!! 
3. فردا اولین کشیک زنان ...

+ بهترم! 
About me
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان